{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۳۰

ادامه پارت ۳۰

باد سردی از سمت دریا می‌وزید. کانتینرها مثل دیوارهای غول‌پیکر آهنی کنار هم چیده شده بودند. نورافکن‌های پراکنده و مه کم‌جان، فضا را خفه‌تر کرده بود.
ا.ت در ون پشتی تجهیزاتش را چید.
پهپاد کوچک مشکی‌اش را روشن کرد.
«باشه بچه‌ها، از الان چشم‌های شما منم. سعی کنید بدون اجازه‌م قهرمان‌بازی نکنید.»
تهیونگ درحالی‌که خشاب جا می‌زد گفت:
«من؟ هرگز. من نماد عقلانیت—»
جیمین زد پشت گردنش.
«تو نماد دردسری.»
ا.ت پهپاد را بالا فرستاد.
تصویر ۳۶۰ درجه روی تبلتش نشست.
«تهیونگ، سه متر سمت راستت. جیمین، دو نفر پشت کانتینر آبی. کوک…»
مکث کرد.
جونگ‌کوک از پشت ستون فلزی گفت:
«چی؟»
«نفست هنوز سنگینه. فشار نیار.»
جونگ‌کوک با همان صدای آرام و سختش گفت:
«حواست به صفحه باشه.»
ا.ت غر زد:
«خیلی خب، آقای من سالمم و به‌هیچ‌کس نیاز ندارم.»
تهیونگ از بی‌سیم:
«بعید می‌دونم اون جمله رو باور کرده باشه.»

«عملیات برای بیرون کشیدن اون‌سو»

طرح ساده بود:
ا.ت یکی از محموله‌های جعلی را از طریق سیستم بندر وارد لیست خروج می‌کرد؛
پیامی رمزگذاری‌شده برای افراد اون‌سو می‌فرستاد؛
آن‌ها فکر می‌کردند یک کانتینر بسیار مهم بدون محافظ در حال خروج است.
اون‌سو مجبور می‌شد برای چک کردنش بیرون بیاید.
ا.ت کد آخر را وارد کرد.
«طعمه انداخته شد. سه… دو… یک…»
روی مانیتور، حرکت شروع شد.
دو نفر اول جلو آمدند.
بعد سه نفر دیگر.
و در نهایت، از سایه‌ها، **کیم اون‌سو** ظاهر شد.
جیمین با رضایت گفت:
«اومد بیرون، حروم‌زاده.»
ا.ت چشم از تصویر برنداشت.
«نه فقط اون…»
سمت چپ تصویر، مرد مسن‌تر هم راه افتاد. کت بلند تیره، شانه‌های صاف، قدم‌های مطمئن.

پدر جونگ‌کوک.

جونگ‌کوک بی‌سیم را محکم‌تر گرفت.
«همه ثابت. اون‌سو با منه.»
ا.ت سریع گفت:
«و بابات؟»
یک ثانیه مکث.
بعد:
«اون هم با منه.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«عالیه. امشب هیچ‌کس مشکلات خانوادگی کوچیک نداره.»

«رویارویی مستقیم»

جونگ‌کوک از پشت کانتینر بیرون آمد.
نورافکن ضعیفی روی صورتش افتاد.
کیم اون‌سو اولین کسی بود که دیدش. اسلحه‌اش را بالا آورد.
اما قبل از اینکه ماشه را بکشد، صدای پدر جونگ‌کوک بلند شد:
«پایینش بیار.»
اون‌سو مکث کرد.
بعد اسلحه را پایین آورد، اما نگاهش هنوز پر از کینه بود.
جونگ‌کوک چند متر آن‌طرف‌تر ایستاد. 
نه عجله کرد، نه اسلحه بالا آورد.
فقط نگاه کرد.
به مردی که سال‌ها فکر می‌کرد زیر خاک است.
«تو واقعاً زنده‌ای.»
پدرش لبخند کمرنگی زد.
«از دیدن دوباره‌م خوشحال نیستی؟»
جونگ‌کوک خشمش را قورت داد.
«نه.»
اون‌سو پوزخند زد.
«همیشه همین‌قدر احساساتی بود؟»
جونگ‌کوک حتی به او نگاه نکرد.
«حرف نزن.»
ا.ت از داخل ون همه‌چیز را می‌دید و همزمان موقعیت تک‌تک نیروها را چک می‌کرد. 
زیر لب گفت:
«یه نفر فقط یه تیر بزنه، همه چی می‌ریزه به هم…»
جیمین از بی‌سیم:
«آماده‌ایم.»
تهیونگ:
«منم دید دارم.»
وسط بندر، صدای پدر جونگ‌کوک آرام اما تیز بود:
«تو زیادی عجول شدی، پسرم. همیشه همین بودی. برای همین مجبور شدم بعضی چیزها رو خودم مدیریت کنم.»
جونگ‌کوک سرد گفت:
«مثل کشتن خانواده‌م؟»
مرد حتی پلک هم نزد.
«خانواده‌ت؟»
«مادرم. و پدری که باید مرده می‌موند.»
برای اولین بار نگاه مرد کمی سنگین شد.
«اگر اون کار رو نمی‌کردم، الان چیزی از این شبکه باقی نمی‌موند.»
صدای پدر جونگ‌کوک حالا کمی بلندتر شده بود، آن‌قدر که در فضای ساکت بندر پیچید.
«تو فکر کردی می‌تونی این بازی رو به روش خودت پیش ببری؟ با یه دختربچه متخصص تکنولوژی و دو تا هم‌رزم که بیشتر به فکر شوخی‌ان تا بقا؟»
جونگ‌کوک یک قدم جلو گذاشت.
«اونا بهتر از تو می‌فهمن وفاداری یعنی چی.»
در همین لحظه، ا.ت که پشت مانیتورها بود، لرزشی را روی رادار حس کرد.
«بچه‌ها، وضعیت قرمزه! یه ماشین ون از سمت شرق داره سریع می‌رسه. اونا شما رو دور زدن!»
تهیونگ با صدای بلند گفت:
«لعنت! کمین خورده بودیم؟»
ا.ت با سرعت تمام پهپادش را به سمت شرق هدایت کرد و هم‌زمان فریاد زد:
«کوک، سریع عقب‌نشینی کن! اونا می‌خوان محاصره‌تون کنن!»
جونگ‌کوک نشنیده گرفت. چشمانش فقط روی پدرش قفل شده بود.
«اون‌سو!» پدر جونگ‌کوک با خونسردی دستور داد. «دختر رو بیارید اینجا. اگه می‌خواید جونگ‌کوک رو بیدار نگه دارید، باید نقطه‌ضعفش رو داشته باشیم.»
جونگ‌کوک ناگهان برگشت سمتِ جهتِ ونِ پشتی.
«ا.ت! فرار کن!»
اما دیر شده بود.
ادامه این پارت در کامنت هاااا
دیدگاه ها (۱۵)

#اخرین_پیچ#پارت_30                          «شبی که همه‌چیز ...

ادامه پارت ۲۹جیمین اولین نفر بود که حرف زد:«این… بابای توئه،...

"سرنوشت"فصل ۲ p,37...جیهوپ : ت..تو چیکار کردییی؟؟..جونگ سو :...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط