{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
دیدگاه ها (۳)

قمــار میکـنم مــن ...Hبا نگاه کردن بہ چشمانت !آری ! زندگے و...

مپرس حال مرا ! روزگار یارم نیستجهنمی شده ام ، هیچ کس کنارم ن...

خخخخ

NHزیر چتر نقاشی های خدامی نشینم لب رودقلم.. بوم... چند رنگ گ...

خواب رویایی part: ۶ ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

پارت ۱۸اوضاع خوب نبود. دانزو میدانست که از شیسویی کتک خورده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط