پارت
پارت ۲
F:"ایتاچی تو باید باعث سربلندی شرکتمون بشی، ساسکه هنوز کوچیکه. من میدونم که تو میتونی."
I:"باشه بابا ولی بنظرت سنم برای مدیرعامل شدن خیلی کم نیس؟"
F:"وقتی من میگم میتونی یعنی میتونی."
ایتاچی توی اتاقش نشسته بود روی تخت، حرف های پدرش در ذهنش میپیچید. او زندگی ستتی را میگذراند، به عنوان فرزند اول رئیس شرکت. پدر او یک شرکت بزرگ توی مرکز شهر داشت، انها کاغذ پول تولید میکردند. و چون ایتاچی استعداد زیادی توی درس هایش داشت، پدرش تصمیم گرفت او را زودتر از سن معمول مدیر عامل کند.
I:"ولی من دوست ندارم توی اون شرکت کار کنم."
ایتاچی رویاهای دیگری داشت، او میخواست مسافر دور دنیا شود و جاهای جدید را ببیند. نمیخواست بیست و چهار ساعته پشت یک صندلی مسخره دستگاه چاپ را تماشا کند.
I:"ای کاش میتونستم از زیرش در برم."
و همین موقع...نوری توی اتاقش پیچید با صدای خنده داری از اکلیل که فقط توی کارتون ها شنیده بود. بعد یک صدای پسرانه گفت:"انگاری یکی گفت ای کاش. من اینجام تا ارزو براورده کنممم!"
و بعد ایتاچی کسی را دید. یک پسرک همسن خودش، که لباس های حریری سفید و زیبایی پوشیده بود. ولی هیچکدام از این ها عجیب غریب نبود به جز اینکه ان پسرک بال داشت و نور ملایم و نحیفی از پوستش میدرخشید. چشم های ایتاچی گشاد شد.
I:"تو کی ای؟ دارم خواب میبینم؟"
و چسبید به تاج تختش. شیسویی کمی خندید و همانطور که توی هوا شناور بود به سمت ایتاچی امد:"نترس بابا من پری شادی ام. تا حالا ندیدی؟"
ایتاچی که نفسش از اینکه یک موجود ماورائی نزدیک است بند امده بود تند تند سرش را تکان داد:"نه بخدا من انسانم، ازین چیزا ندیدم."
بعد دقیقا همانموقع صدای میکوتو، مادر ایتاچی از توی اشپزخانه امد:"پسرم، با کی حرف میزنی؟"
ایتاچی سریع بلند شد در اتاق را ببندد:"هیشکی مامان با خودمم."
بعد برگشت سمت شیسویی، ولی او را ندید:"عه، پری عه کو؟ کجا رفت؟"
S:"اینجام. وای پسر تو چقدر خرت و پرت داری."
ایتاچی سریع پیراهن حریری شیسویی را گرفت و سعی کرد او را از مواد ازمایشگاهی گوشه ی اتاق دور کند:"نه بهشون دست نزن اونا خطرناکن."
ولی دست زدن به شیسویی خودش حس عجیب و غریب و باحالی میداد، انگار دستش را زده بود به یک چیز نرم و جادویی. سریع سعی کرد سوالات توی ذهنش را بپرسد:"تو چی ای؟ اینجا چیکار داری؟"
شیسویی روی تخت ایتاچی نشست، بعد یک لبخند تحویل داد:"گفتم که، من پری شادی ام."
I:"منظورم اینه که اسمت چیه؟"
S:"بهم بگو شیسویی."
ان اسم به طرز عجیبی برای ایتاچی اشنا بنظر رسید، و چهره ای که شیسویی داشت. ایتاچی حس کرد او را قبلا جایی دیده:"و گفتی...اینجا چیکار داری؟"
S:"اومدم شادت کنم. من ازین به بعد همراه توعم تا وقتی که شاد بشی."
I:"ببین...من هیچی نمیفهمم. منظورت چیه که شاد بشم."
●
ایتاچی باورش نمیشد دارد چی میشنود، هنوز هم معتقد بود دارد خواب میبیند. حرف های شیسویی، ظاهر ماورائی اش و همه ی اینها زیاد از حد غیر قابل باور بود.
I:"پس یعنی تو...از بهشت اومدی که همراه من بشی؟ چون ته دلم خوشحال نیستم؟ و اینا رو...ام...خدا بهت گفته؟"
شیسویی خیلی ساده سر تکان داد انگار هیچکدام از این ها عجیب غریب و سخت نیست. ایتاچی کمی دور تخت راه رفت:"پس، با اینا پرواز میکنی؟"
و کمی با انگشتش بال های شیسویی را لمس کرد. شیسویی با خنده به خودش لولید:"نکن قلقلکم میاد."
ایتاچی ناخوداگاه لبخند زد. این موجود هر چی که بود، خیلی اشنا بنظر میرسید و داشتنش خیلی حس خوبی میداد. یک حس امن.
I:"و...همه میتونن تو رو ببینن؟"
S:"اره یجورایی. ولی میتونم کاری کنم نبینن."
I:"پس تو جادو بلدی."
S:"اره، ولی فقط از نوع خوب. جادو های ممنوعه بلد نیستم."
ایتاچی که کنجکاو شده بود نشست روی تخت. ولی کمی دورتر از شیسویی چون هنوز به او اعتماد نداشت:"چقد قیافت گوگولی و اشناس. قبلا همدیگه رو...جایی ندیدیم؟"
شیسویی فکر کرد. سالیان زیادی بود که انسان ندیده بود ولی این یکی...یجورایی اشنا بنظر میرسید.
S:"ام...من..."
ولی مادر ایتاچی از توی اشپزخانه حرفش را قطع کرد:"ایتاچی بیا شام."
F:"ایتاچی تو باید باعث سربلندی شرکتمون بشی، ساسکه هنوز کوچیکه. من میدونم که تو میتونی."
I:"باشه بابا ولی بنظرت سنم برای مدیرعامل شدن خیلی کم نیس؟"
F:"وقتی من میگم میتونی یعنی میتونی."
ایتاچی توی اتاقش نشسته بود روی تخت، حرف های پدرش در ذهنش میپیچید. او زندگی ستتی را میگذراند، به عنوان فرزند اول رئیس شرکت. پدر او یک شرکت بزرگ توی مرکز شهر داشت، انها کاغذ پول تولید میکردند. و چون ایتاچی استعداد زیادی توی درس هایش داشت، پدرش تصمیم گرفت او را زودتر از سن معمول مدیر عامل کند.
I:"ولی من دوست ندارم توی اون شرکت کار کنم."
ایتاچی رویاهای دیگری داشت، او میخواست مسافر دور دنیا شود و جاهای جدید را ببیند. نمیخواست بیست و چهار ساعته پشت یک صندلی مسخره دستگاه چاپ را تماشا کند.
I:"ای کاش میتونستم از زیرش در برم."
و همین موقع...نوری توی اتاقش پیچید با صدای خنده داری از اکلیل که فقط توی کارتون ها شنیده بود. بعد یک صدای پسرانه گفت:"انگاری یکی گفت ای کاش. من اینجام تا ارزو براورده کنممم!"
و بعد ایتاچی کسی را دید. یک پسرک همسن خودش، که لباس های حریری سفید و زیبایی پوشیده بود. ولی هیچکدام از این ها عجیب غریب نبود به جز اینکه ان پسرک بال داشت و نور ملایم و نحیفی از پوستش میدرخشید. چشم های ایتاچی گشاد شد.
I:"تو کی ای؟ دارم خواب میبینم؟"
و چسبید به تاج تختش. شیسویی کمی خندید و همانطور که توی هوا شناور بود به سمت ایتاچی امد:"نترس بابا من پری شادی ام. تا حالا ندیدی؟"
ایتاچی که نفسش از اینکه یک موجود ماورائی نزدیک است بند امده بود تند تند سرش را تکان داد:"نه بخدا من انسانم، ازین چیزا ندیدم."
بعد دقیقا همانموقع صدای میکوتو، مادر ایتاچی از توی اشپزخانه امد:"پسرم، با کی حرف میزنی؟"
ایتاچی سریع بلند شد در اتاق را ببندد:"هیشکی مامان با خودمم."
بعد برگشت سمت شیسویی، ولی او را ندید:"عه، پری عه کو؟ کجا رفت؟"
S:"اینجام. وای پسر تو چقدر خرت و پرت داری."
ایتاچی سریع پیراهن حریری شیسویی را گرفت و سعی کرد او را از مواد ازمایشگاهی گوشه ی اتاق دور کند:"نه بهشون دست نزن اونا خطرناکن."
ولی دست زدن به شیسویی خودش حس عجیب و غریب و باحالی میداد، انگار دستش را زده بود به یک چیز نرم و جادویی. سریع سعی کرد سوالات توی ذهنش را بپرسد:"تو چی ای؟ اینجا چیکار داری؟"
شیسویی روی تخت ایتاچی نشست، بعد یک لبخند تحویل داد:"گفتم که، من پری شادی ام."
I:"منظورم اینه که اسمت چیه؟"
S:"بهم بگو شیسویی."
ان اسم به طرز عجیبی برای ایتاچی اشنا بنظر رسید، و چهره ای که شیسویی داشت. ایتاچی حس کرد او را قبلا جایی دیده:"و گفتی...اینجا چیکار داری؟"
S:"اومدم شادت کنم. من ازین به بعد همراه توعم تا وقتی که شاد بشی."
I:"ببین...من هیچی نمیفهمم. منظورت چیه که شاد بشم."
●
ایتاچی باورش نمیشد دارد چی میشنود، هنوز هم معتقد بود دارد خواب میبیند. حرف های شیسویی، ظاهر ماورائی اش و همه ی اینها زیاد از حد غیر قابل باور بود.
I:"پس یعنی تو...از بهشت اومدی که همراه من بشی؟ چون ته دلم خوشحال نیستم؟ و اینا رو...ام...خدا بهت گفته؟"
شیسویی خیلی ساده سر تکان داد انگار هیچکدام از این ها عجیب غریب و سخت نیست. ایتاچی کمی دور تخت راه رفت:"پس، با اینا پرواز میکنی؟"
و کمی با انگشتش بال های شیسویی را لمس کرد. شیسویی با خنده به خودش لولید:"نکن قلقلکم میاد."
ایتاچی ناخوداگاه لبخند زد. این موجود هر چی که بود، خیلی اشنا بنظر میرسید و داشتنش خیلی حس خوبی میداد. یک حس امن.
I:"و...همه میتونن تو رو ببینن؟"
S:"اره یجورایی. ولی میتونم کاری کنم نبینن."
I:"پس تو جادو بلدی."
S:"اره، ولی فقط از نوع خوب. جادو های ممنوعه بلد نیستم."
ایتاچی که کنجکاو شده بود نشست روی تخت. ولی کمی دورتر از شیسویی چون هنوز به او اعتماد نداشت:"چقد قیافت گوگولی و اشناس. قبلا همدیگه رو...جایی ندیدیم؟"
شیسویی فکر کرد. سالیان زیادی بود که انسان ندیده بود ولی این یکی...یجورایی اشنا بنظر میرسید.
S:"ام...من..."
ولی مادر ایتاچی از توی اشپزخانه حرفش را قطع کرد:"ایتاچی بیا شام."
- ۳۳۶
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط