پارت
پارت ۸
به محض اینکه ایتاچی پایش را گذاشت توی اتاق، سریع در را بست:"شیسویی؟ کجایی؟"
بعد دستی از توی کمد امد بیرون و ایتاچی را کشید داخل. شیسویی بود، با چهره ای نگران:"ایتاچی، ما...یعنی من...مجبورم از دور مراقبت باشم."
ایتاچی از این حرف شوکه شد، چرا شیسویی بیخیال همیشگی، انقدر جدی و نگران بنظر میرسید.
I:"چرا؟"
S:"چون بابات...بابات با 'اون' همکاری میکنه."
I:"اون کیه؟"
S:"گوش کن ایتاچی. ما دوتا دنیا داریم، بهشت و جهنم. همه ی چیزای خوب مربوط به بهشته. و وقتی فرشته داریم معنیش اینه که..."
I:"شیطان هم داریم."
ایتاچی جمله شیسویی را کامل کرد. شیسویی سر تکان داد:"متاسفم. اون دنبال منه. من نمیخوام تو توی خطر بیوفتی، ما مجبوریم که..."
I:"نه."
شیسویی جا خورد:"چی؟"
I:"تو گفتی پری منی و یجورایی اولین دوستی که تا حالا داشتم. مهم نیست جن باشی یا پری یا هر چی، من همینجوری ولت نمیکنم تا مزخرفات جهنمی ای که گفتی بیان بگیرنت."
شیسویی چند لحظه به ایتاچی نگاه کرد، بعد گونه هایش سرخ شد و پوزخند زد:"حرفایی میزنیا. پس بلد بودی رو نمیکردی."
ایتاچی کمی خجالت کشید، کف دستش را چسباند به صورت شیسویی تا نگاهش نکند، ولی لبخند گوشه لب هایش را میکشید:"قضیه جدیه، جمع کن کاسه کوزه تو."
S:"تنها راهکارش اینه که من از اینجا یکم دور شم. اگه بابات با شیطان در ارتباط باشه، صددرصد میفهمه من اینجام."
ایتاچی فکر کرد و به دیواره ی کمد تکیه داد. بعد از چند لحظه با جدیت به شیسویی نگاه کرد:"شیسویی..."
و زل زد به پری رو به رویش، چند لحظه به هم نگاه کردند قبل از اینکه ایتاچی بگوید:"بیا با هم فرار کنیم."
●
ایتاچی یک کوله پشتی بزرگ برداشت و تا جایی که میتوانست لباس و وسایل اضطراری تویش گذاشت. کارت و پول و شناسنامه و هر چیزی که مهم بود برداشت. شیسویی هم که همیشه با همان پیراهن و شلوار حریری ای که تنش بود میچرخید، برای ایتاچی عجیب بود که چجوری کثیف نمیشود.
I:"خب، حالا باید از ساسکه خداحافظی کنم."
ایتاچی و شیسویی یواشکی از اتاق امدند بیرون و وقتی پایشان را توی راهرو گذاشتند، ساسکه و ناروتو را دیدند که یواشکی داشتند میرفتند توی اتاق.
شیسویی سریع پنهان شد. ساسکه به برادرش پوزخند زد:"میدونم که...یه دوست عجیب غریب توی اتاقت داری."
چشم های ایتاچی گشاد شد:"تو میدونستی؟"
Sa:"اره، ولی به کسی نمیگم. چون منم دارم همونکاری که تو میکنی رو میکنم."
و به ناروتو کنارش اشاره کرد که داشت یواشکی توی اتاق را نگاه میکرد. ایتاچی لبخند زد:"خدافظ ساسکه. ولی اگه با ناروتو میری تو اتاق در رو باز بذار."
ساسکه نیشخند زد:"قول نمیدم، خدافظ داداش. از طرف من با رفیق ماورائیت خدافظی کن."
و وقتی داشتند میرفتند بیرون، شیسویی یواشکی برای ساسکه و ناروتو دست تکان داد.
پایشان را که گذاشتند توی کوچه، شروع کردند به دویدن.
S:"دقیقا قراره کجا بریم؟"
I:"نمیدونم، هتلی جایی. اون یارو شیطانه دقیقا کیه، یکم بیشتر راجبش میگی؟"
شیسویی همانطور که کوله پشتی دوم ایتاچی را حمل میکرد گفت:"اسمش دانزوعه، از قعر جهنم اومده نمیدونی چه موجودیه. اون دنبال بال پری هاست."
ایتاچی ابرویی بالا انداخت:"حالا چرا بال؟"
S:"چون تنها چیزیه که بهش قدرت میده که جهنمو گسترش بده. دنبال سیاره ی زمینه، فکر کنم فهمیده من اومدم زمین."
ایتاچی چند لحظه ساکت ماند تا فکر کند. بعد به صورت شیسویی نگاه کرد:"شیسویی...تو اوچیهایی مگه نه؟"
و ایستاد. شیسویی هم چند قدم بعدتر ایستاد:"منظورت چیه؟"
I:"من عکستو توی تاریخچه ی کتاب اوچیها دیدم."
شیسویی لبخند زد:"فقط منو دیدی، یا کس دیگه ای هم توی کتاب بود؟"
I:"چی داری میگی؟"
شیسویی چند قدم رفت جلوتر:"من که فکر کردم، یچیزایی یادم اومد. ما توی زندگی قبلی با هم بودیم ایتاچی."
چیزی توی دل ایتاچی تکان خورد:"ه...ها؟"
S:"شاید درست یادت نیاد، ادما یادشون نمیاد. ولی من تو رو یادم میاد، اصلا تغییری نکردی. احتمالا همونطوری که ما تناسخ پیدا کردیم، هر کسی که میشناختیم هم تناسخ پیدا کرده."
ایتاچی به اطراف شهر بزرگ نگاه کرد:"پس یعنی ما..."
S:"اره. ما توی دوتا دنیای متفاوت تقسیم شدیم."
به محض اینکه ایتاچی پایش را گذاشت توی اتاق، سریع در را بست:"شیسویی؟ کجایی؟"
بعد دستی از توی کمد امد بیرون و ایتاچی را کشید داخل. شیسویی بود، با چهره ای نگران:"ایتاچی، ما...یعنی من...مجبورم از دور مراقبت باشم."
ایتاچی از این حرف شوکه شد، چرا شیسویی بیخیال همیشگی، انقدر جدی و نگران بنظر میرسید.
I:"چرا؟"
S:"چون بابات...بابات با 'اون' همکاری میکنه."
I:"اون کیه؟"
S:"گوش کن ایتاچی. ما دوتا دنیا داریم، بهشت و جهنم. همه ی چیزای خوب مربوط به بهشته. و وقتی فرشته داریم معنیش اینه که..."
I:"شیطان هم داریم."
ایتاچی جمله شیسویی را کامل کرد. شیسویی سر تکان داد:"متاسفم. اون دنبال منه. من نمیخوام تو توی خطر بیوفتی، ما مجبوریم که..."
I:"نه."
شیسویی جا خورد:"چی؟"
I:"تو گفتی پری منی و یجورایی اولین دوستی که تا حالا داشتم. مهم نیست جن باشی یا پری یا هر چی، من همینجوری ولت نمیکنم تا مزخرفات جهنمی ای که گفتی بیان بگیرنت."
شیسویی چند لحظه به ایتاچی نگاه کرد، بعد گونه هایش سرخ شد و پوزخند زد:"حرفایی میزنیا. پس بلد بودی رو نمیکردی."
ایتاچی کمی خجالت کشید، کف دستش را چسباند به صورت شیسویی تا نگاهش نکند، ولی لبخند گوشه لب هایش را میکشید:"قضیه جدیه، جمع کن کاسه کوزه تو."
S:"تنها راهکارش اینه که من از اینجا یکم دور شم. اگه بابات با شیطان در ارتباط باشه، صددرصد میفهمه من اینجام."
ایتاچی فکر کرد و به دیواره ی کمد تکیه داد. بعد از چند لحظه با جدیت به شیسویی نگاه کرد:"شیسویی..."
و زل زد به پری رو به رویش، چند لحظه به هم نگاه کردند قبل از اینکه ایتاچی بگوید:"بیا با هم فرار کنیم."
●
ایتاچی یک کوله پشتی بزرگ برداشت و تا جایی که میتوانست لباس و وسایل اضطراری تویش گذاشت. کارت و پول و شناسنامه و هر چیزی که مهم بود برداشت. شیسویی هم که همیشه با همان پیراهن و شلوار حریری ای که تنش بود میچرخید، برای ایتاچی عجیب بود که چجوری کثیف نمیشود.
I:"خب، حالا باید از ساسکه خداحافظی کنم."
ایتاچی و شیسویی یواشکی از اتاق امدند بیرون و وقتی پایشان را توی راهرو گذاشتند، ساسکه و ناروتو را دیدند که یواشکی داشتند میرفتند توی اتاق.
شیسویی سریع پنهان شد. ساسکه به برادرش پوزخند زد:"میدونم که...یه دوست عجیب غریب توی اتاقت داری."
چشم های ایتاچی گشاد شد:"تو میدونستی؟"
Sa:"اره، ولی به کسی نمیگم. چون منم دارم همونکاری که تو میکنی رو میکنم."
و به ناروتو کنارش اشاره کرد که داشت یواشکی توی اتاق را نگاه میکرد. ایتاچی لبخند زد:"خدافظ ساسکه. ولی اگه با ناروتو میری تو اتاق در رو باز بذار."
ساسکه نیشخند زد:"قول نمیدم، خدافظ داداش. از طرف من با رفیق ماورائیت خدافظی کن."
و وقتی داشتند میرفتند بیرون، شیسویی یواشکی برای ساسکه و ناروتو دست تکان داد.
پایشان را که گذاشتند توی کوچه، شروع کردند به دویدن.
S:"دقیقا قراره کجا بریم؟"
I:"نمیدونم، هتلی جایی. اون یارو شیطانه دقیقا کیه، یکم بیشتر راجبش میگی؟"
شیسویی همانطور که کوله پشتی دوم ایتاچی را حمل میکرد گفت:"اسمش دانزوعه، از قعر جهنم اومده نمیدونی چه موجودیه. اون دنبال بال پری هاست."
ایتاچی ابرویی بالا انداخت:"حالا چرا بال؟"
S:"چون تنها چیزیه که بهش قدرت میده که جهنمو گسترش بده. دنبال سیاره ی زمینه، فکر کنم فهمیده من اومدم زمین."
ایتاچی چند لحظه ساکت ماند تا فکر کند. بعد به صورت شیسویی نگاه کرد:"شیسویی...تو اوچیهایی مگه نه؟"
و ایستاد. شیسویی هم چند قدم بعدتر ایستاد:"منظورت چیه؟"
I:"من عکستو توی تاریخچه ی کتاب اوچیها دیدم."
شیسویی لبخند زد:"فقط منو دیدی، یا کس دیگه ای هم توی کتاب بود؟"
I:"چی داری میگی؟"
شیسویی چند قدم رفت جلوتر:"من که فکر کردم، یچیزایی یادم اومد. ما توی زندگی قبلی با هم بودیم ایتاچی."
چیزی توی دل ایتاچی تکان خورد:"ه...ها؟"
S:"شاید درست یادت نیاد، ادما یادشون نمیاد. ولی من تو رو یادم میاد، اصلا تغییری نکردی. احتمالا همونطوری که ما تناسخ پیدا کردیم، هر کسی که میشناختیم هم تناسخ پیدا کرده."
ایتاچی به اطراف شهر بزرگ نگاه کرد:"پس یعنی ما..."
S:"اره. ما توی دوتا دنیای متفاوت تقسیم شدیم."
- ۷۵۱
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط