{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بانوی من

بانوی من
Part:15

« به خونه رسیدن ساعت ۲۳:۳۰»

ـ مرسی ، مرسی خیلی قابل اعتمادی ، تا مردم ، یعنی فکر کردی مردم رفتی زن بگیری ها؟(داد)
ـ مامانم گفت (آروم)
ـ چون اون گفت ت ـ

جونگ کوک وسط حرف ا.ت پرید

ـ فکر کردی تو خودت خیلی دوستم داری ها؟؟ سه ماه جلو اون چشمای لعنتیت پر پر شدم یه کلمه حرف نزدی ، فکر کردی میرم لو میدم تو رو؟ هااا؟؟؟( عربده وحشتناک)
ـ من اینکار رو بخاطر « ما » کردم ، حق نداری سرزنشم کنی جئون!
ـ هع ، من اینکار رو بخاطر بخاطر ما کردم ( اداشو در آورد)
ـ دیگه دوستم نداری نه ، جئون ، ازم متنفری هوم؟

و بدون صحبت از عمارت خارج شد...

۲۴ / ۱ / ۲ / ۳
خبری از ا.ت نشد ، جونگ کوک شومینه رو روشن کرده بود و کنارش رو زمین نشسته بود..سرش رو میون دو تا دستش گرفته بود..

ـ آه ، فاک ، الان کجاس یعنی؟ از خدام بود یه بار دیگه چشای قشنگش رو ببینم اما سرش داد زدم ، هوففف

روی گوشی کوک از یه شماره ناشناس یه پیام اومد..بازش کرد..چی؟اون..مادرش بود..غرق..غرق در خون!
زیرش نوشته شده بود: هنوزم به ا.تِ قاتل اعتماد داری؟

بعد از پونزده دقیقه ا.ت اومد..

ـ جونگ کوک من..

حرفش با تغییر جهت سرش نصفه موند.. چی؟ سیلی خورده بود؟

ـ حرو•مزاده من بهت اعتماد داشتم ( عربده و چشم اشکی ، رگش از عصبانیت بیرون زده بود ، قرمز شده )
ـ چ..چیکار میکنی؟( آروم)
ـ عوضی آشغال ، عوضی( عربده)
ـ م..من

دوباره سیلی خورد ، ا.ت قدرت بدنی پرفکتی داشت ، میتونست همین الان جونگ کوک رو فلج کنه اما کاری نکرد ، دریغ از یک واکنش!


( دو روز بعد)

ویو کوک

این دو روز اومدم بیرون از شهر ، یه کلبه وسط جنگل داشتم، اونجا بودم که نتونه ردمو بزنه ، حالم خیلی خراب بود ، مامانمو کشت!

ادامه دارد...
ببخشید دیر شد ، برنامه امتحانیم اومده یک شنبه امتحان ریاضی دارم😭سعی میکنم وقت استراحتم سریع بنویسم ، اگه دیر شد از دستم ناراحت نشید بانو هام
دیدگاه ها (۱۴)

بانوی من Par:16ا.ت ویوباورم نمیشه ، اون فکر می‌کنه من مامانش...

بانوی من Part:14ـ ا.ت نه نه تروخدا منو تنها نذاررر(گریه و دا...

بانوی منPart:13ا.ت با چشم های اشکی نگاه مادر جونگ کوک کرد ، ...

Part 25

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط