عشق من
عشق من
p4
رفتیم سمت یه رستوران
یه میز پیدا کردیمو نشستیم گارسون امد سمتمون
گارسون:چی میل دارین خانما
ا.ت:من یه پیتزا
لیا:منم همینطور
بعد اینگه گارسون رفت
لیا:اون روز رفتم پیش جونگهیون
ا.ت:عه خوب به سلامتی
لیا:مشکوک بود اصلا حالش خوب نبود
ا.ت:اون همیشه عجیبه
لیا:یه دراخواستی ازت کنم
ا.ت:هم میشنوم
لیا:بهش به سر بزن اون همه حرفاشو بهت میگه
کلافه شدم دستمو رو صورتم کشیدمو سرمو پایین انداختم
ا.ت:باشه فعلا وقت ندارم وقت کردم میرم
ساعت حدود ۷بود
ا.ت:لیا منوقت نمیکنم برم خونه منو برسون بار
لیا:نمیخوای لباس عوض کنی
ا.ت:نه وقت نمیکنم اقای چوی هم دنبال بهونست بیرونم کنه
لیا:باشه
ساعت ۷:۴۰دقیقه بود منو رسوند بار خدافظی کردیم رفتم داخل
آهیون:دختر چه عجب چی شده سروقت امدی
ا.ت: دیگه باید عادت کنی*خنده
رفتم اتاق وسایلامو گذاشتم امدم بیرون
بازم باید با ادمای مست سرکله بزنم
مرده:به ویسکی
ا.ت:چشم
گوشیم زنگ خورد که جونگهیون بود
ا.ت:آهیون میای یه لحظه جام باشی زود میام
آهیون :باشه برو
گوشی روجواب دادم که...
میشه فالو کنی🥺💜
p4
رفتیم سمت یه رستوران
یه میز پیدا کردیمو نشستیم گارسون امد سمتمون
گارسون:چی میل دارین خانما
ا.ت:من یه پیتزا
لیا:منم همینطور
بعد اینگه گارسون رفت
لیا:اون روز رفتم پیش جونگهیون
ا.ت:عه خوب به سلامتی
لیا:مشکوک بود اصلا حالش خوب نبود
ا.ت:اون همیشه عجیبه
لیا:یه دراخواستی ازت کنم
ا.ت:هم میشنوم
لیا:بهش به سر بزن اون همه حرفاشو بهت میگه
کلافه شدم دستمو رو صورتم کشیدمو سرمو پایین انداختم
ا.ت:باشه فعلا وقت ندارم وقت کردم میرم
ساعت حدود ۷بود
ا.ت:لیا منوقت نمیکنم برم خونه منو برسون بار
لیا:نمیخوای لباس عوض کنی
ا.ت:نه وقت نمیکنم اقای چوی هم دنبال بهونست بیرونم کنه
لیا:باشه
ساعت ۷:۴۰دقیقه بود منو رسوند بار خدافظی کردیم رفتم داخل
آهیون:دختر چه عجب چی شده سروقت امدی
ا.ت: دیگه باید عادت کنی*خنده
رفتم اتاق وسایلامو گذاشتم امدم بیرون
بازم باید با ادمای مست سرکله بزنم
مرده:به ویسکی
ا.ت:چشم
گوشیم زنگ خورد که جونگهیون بود
ا.ت:آهیون میای یه لحظه جام باشی زود میام
آهیون :باشه برو
گوشی روجواب دادم که...
میشه فالو کنی🥺💜
- ۱۱.۴k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط