خدایا
خدایا
کاسه نذری برایت آورده ام
کاسه ای خالی از خواستن
پر از گلبرگ های دعا
خدایا دیگر پاهایم یاری نمی کند
نگاهم در میان این رنگ ها
دير زماني ست است گم شده است
من گم و تو پیدایی
بیا و این کاسه را از من بستان
بگذار تا بودنت را
ثابت کنم؛
به کودکی که از گرسنگی دیشب خوابش نبرد
دیگر معجزه نمی خواهم نمی خواهیم
برای بودنت.
فقط نگذار;
دخترک برای لقمه نانی بفروشد وجودش را
يا كودك كنار خيابان حراج كند
بازي ها و درس هاي مدرسه اش را.
نگذار چشمان پسرک،
تر شود از اعدام پدر.
معجزه نمی خواهم
همین کافی ست...
(نوشته ي ؛ محسن محمودي)
کاسه نذری برایت آورده ام
کاسه ای خالی از خواستن
پر از گلبرگ های دعا
خدایا دیگر پاهایم یاری نمی کند
نگاهم در میان این رنگ ها
دير زماني ست است گم شده است
من گم و تو پیدایی
بیا و این کاسه را از من بستان
بگذار تا بودنت را
ثابت کنم؛
به کودکی که از گرسنگی دیشب خوابش نبرد
دیگر معجزه نمی خواهم نمی خواهیم
برای بودنت.
فقط نگذار;
دخترک برای لقمه نانی بفروشد وجودش را
يا كودك كنار خيابان حراج كند
بازي ها و درس هاي مدرسه اش را.
نگذار چشمان پسرک،
تر شود از اعدام پدر.
معجزه نمی خواهم
همین کافی ست...
(نوشته ي ؛ محسن محمودي)
- ۸۸۸
- ۲۸ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط