{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

☕ قهوه تلخ☕
پارت پنجاه


دو ماه بعد...

زود گذشت. انگار دیروز بود که توی کافه‌ی قهوه تلخ با تهیونگ آشنا شدم. انگار دیروز بود که جونگکوک اولین بار دستمو گرفت. ولی حالا... حالا همه چی فرق کرده بود.

خونه‌ی کوچیک من و جونگکوک پر از گرما بود. هر روز صبح بوی قهوه می‌پیچید توی خونه. جونگکوک زودتر از من بیدار می‌شد و صبحونه درست می‌کرد. منم با چشمای نیمه‌باز می‌رفتم تو آشپزخونه و بغلش می‌کردم. بعد همونجا، کنار اجاق گاز، یه بوسه‌ی کوتاه صبحگاهی.

اون روز صبح، خبر اومد: دادگاه کانگ فرداست.

---

روز دادگاه - صبح زود

همه جمع شدیم جلوی کافه. جیمین و هانا دست تو دست هم. تهیونگ با یه کت مشکی مرتب. دو-هیون که دستش خوب شده بود، با یه پیراهن سفید اومده بود. من و جونگکوک هم آخرین نفری بودیم که رسیدیم.

هانا: (با ذوق) امروز روز بزرگیه!

جیمین: آره. بالاخره این ماجرا تموم میشه.

تهیونگ: (کمی گرفته) تموم میشه؟ یا تازه شروع میشه؟

دو-هیون: چرا انقدر بدبینی؟

تهیونگ: چون آدمایی مثل کانگ راحت تموم نمی‌شن.

جونگکوک: حق با توئه. ولی امروز می‌بریمش. با هم.

همه سوار ماشین شدیم. سه تا ماشین. راه افتادیم سمت دادگاه.

------------
لایک رو بزن دیگه بخاطر من🥺❤️‍🩹🫀
دیدگاه ها (۲)

☕️قهوه تلخ☕️ پارت پنجاه یکمدادگاه - سالن اصلیسالن بزرگ بود. ...

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه دومهمین موقع توی راهروی دادگاه...دو-ه...

https://wisgoon.com/jeon_luseبچه ها رمان نویسه خیلی رمانش قش...

بچه ها رمان مینویسه خیلی خوبه من که عاشق رمانش شدم شما هم بخ...

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه چهارمدو-هیون: (رویاگونه) لی لی... من ...

☕️قهوه تلخ☕️پارت سی یک صبح روز بعد - ساعت ۶با صدای جیمین بید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط