{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

☕️قهوه تلخ☕️
پارت پنجاه دوم

همین موقع توی راهروی دادگاه...

دو-هیون اومده بود بیرون یه نفس تازه کنه. هنوز دستش یه کم درد می‌کرد. نشست رو یه نیمکت.

یه پرستار از کنارش رد شد. یه دختر با موهای قهوه‌ای کوتاه، چشمای درشت قهوه‌ای، و یه لبخند کوچیک. دو-هیون یخ کرد.

همون دختری که توی بیمارستان دیده بودش. همون که وقتی بیهوش بود، صداش آرومش می‌کرد.

دو-هیون: (بلند شد) ببخشید!

دختر برگشت: بله؟

دو-هیون: شما... شما اون پرستاری نیستین که توی بیمارستان...

دختر: (لبخند زد) آره. من جنا هستم. شما همون آقای دو-هیون هستین که تیر خورده بودین؟

دو-هیون: (خجالت کشید) آره... ممنون بابت مراقبتاتون.

جنا: وظیفه‌مون بود. چطورین الان؟ دستتون خوب شده؟

دو-هیون: آره... ممنون. راستی... شما اینجا چکار می‌کنین؟

جنا: یکی از دوستام وکیله. اومدم ببینمش. شما؟

دو-هیون: من... (اشاره به دادگاه) اونجا شاکی هستم.

جنا: آهان. پس شما همونایی هستین که...

دو-هیون: آره. ما همونیم.

............
برای دو هیون داره جبران میشه خودش میدونه با کی بودم😂😂
دیدگاه ها (۲)

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه سومچند ثانیه سکوت. هر دو نگاه کردن به...

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه چهارمدو-هیون: (رویاگونه) لی لی... من ...

☕️قهوه تلخ☕️ پارت پنجاه یکمدادگاه - سالن اصلیسالن بزرگ بود. ...

☕ قهوه تلخ☕پارت پنجاهدو ماه بعد...زود گذشت. انگار دیروز بود ...

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه پنجمو دو-هیون... دو-هیون منتظر بود.سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط