{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نسیمِ  عشق  چون تازد   به  دنیای   پریشانی

نسیمِ  عشق  چون تازد   به  دنیای   پریشانی
زند  طومارِ  غم  بر هم  ، کند عالم گلستانی
زِخط بیرون کند آن تن که جُزمعشوثه پندارد
به هر در افکند بارش ، گلستان می کند آنی
کند  پیری  جوان  از دل  بهاران بر خزان آرد
شب ومعشوقه و عاشق ، کند برعشق قربانی
به هر بی بار بی میل و کشد در بند عاشق را
زلیخا  داند  و یوسف ، که از معشوقه زندانی
فروغ   جاودانی   را   دهد  بر دیده و بر دل
گلستان می کند آنگه ،  به آتش کرده مهمانی
نه پنداری بجان ماند نه گفتاری بجز این در
خدایش عشق و معشوقه ، به اذن نورِ ربانی
دیدگاه ها (۵)

به دیدارت  شتابان  و هراس  از ابر و بارانمبه پهلو  گه زند  آ...

چشمهایت آسمانی گر چه خیلی ساده اند!این دو آتش پاره آخر کار د...

هرشب به انتظارت ، هرشب ملول وخستهتا کی سحر  ببینم  با قلبِ  ...

دردا  که  با نگاهت  جانم  به لب رسیدهبا  آن  نگاهِ  تندت  ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط