نسیمِ عشق چون تازد به دنیای پریشانی
نسیمِ عشق چون تازد به دنیای پریشانی
زند طومارِ غم بر هم ، کند عالم گلستانی
زِخط بیرون کند آن تن که جُزمعشوثه پندارد
به هر در افکند بارش ، گلستان می کند آنی
کند پیری جوان از دل بهاران بر خزان آرد
شب ومعشوقه و عاشق ، کند برعشق قربانی
به هر بی بار بی میل و کشد در بند عاشق را
زلیخا داند و یوسف ، که از معشوقه زندانی
فروغ جاودانی را دهد بر دیده و بر دل
گلستان می کند آنگه ، به آتش کرده مهمانی
نه پنداری بجان ماند نه گفتاری بجز این در
خدایش عشق و معشوقه ، به اذن نورِ ربانی
زند طومارِ غم بر هم ، کند عالم گلستانی
زِخط بیرون کند آن تن که جُزمعشوثه پندارد
به هر در افکند بارش ، گلستان می کند آنی
کند پیری جوان از دل بهاران بر خزان آرد
شب ومعشوقه و عاشق ، کند برعشق قربانی
به هر بی بار بی میل و کشد در بند عاشق را
زلیخا داند و یوسف ، که از معشوقه زندانی
فروغ جاودانی را دهد بر دیده و بر دل
گلستان می کند آنگه ، به آتش کرده مهمانی
نه پنداری بجان ماند نه گفتاری بجز این در
خدایش عشق و معشوقه ، به اذن نورِ ربانی
- ۷.۳k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط