قسܩـتـ اول،رمان:جنگعشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧
قسܩـتـ اول،رمان:جنگعشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧
بابا بچه هارو به اتاق خودش صدا زد
بابا:دکتر میتونی بری بیرون، بچه ها
امروز با شما کار خیلی مهمی دارم
باید یه چیزی بهتون بگم که رقابت رو
براتون سخت میکنه هرکدوم از شما
که در آخر به عنوان رئیس شرکت انتخاب
کنم رو به ازدواج با اون یا سوک در میارم
راوی:این حرف پدر بچه هارو شک زده کرد
جنی:بابا منظورت چیه یعنی چی(با خشم)
بابا:این یه حقیقته باید باورش کنید
من نمیتونم یه دختر جوون که رئیس یه شرکت خیلی بزرگ هست رو بدون هیچ
مردی تنها تو این دنیای بیرهم بزارم
رُومیا:بابا ما خودمون از تمام مرد های جهان خطرناک تریم!(با خنده☺)
جیسو:یه دقیقه صبر کنید رومآ داری گریه میکنی🙄
رومآ:بابا این حرف رو نزن تو باید تا آخر دنیا پیش ما بمونییی(با گریه فروان😭)
ادامه دارد.........🌤
بابا بچه هارو به اتاق خودش صدا زد
بابا:دکتر میتونی بری بیرون، بچه ها
امروز با شما کار خیلی مهمی دارم
باید یه چیزی بهتون بگم که رقابت رو
براتون سخت میکنه هرکدوم از شما
که در آخر به عنوان رئیس شرکت انتخاب
کنم رو به ازدواج با اون یا سوک در میارم
راوی:این حرف پدر بچه هارو شک زده کرد
جنی:بابا منظورت چیه یعنی چی(با خشم)
بابا:این یه حقیقته باید باورش کنید
من نمیتونم یه دختر جوون که رئیس یه شرکت خیلی بزرگ هست رو بدون هیچ
مردی تنها تو این دنیای بیرهم بزارم
رُومیا:بابا ما خودمون از تمام مرد های جهان خطرناک تریم!(با خنده☺)
جیسو:یه دقیقه صبر کنید رومآ داری گریه میکنی🙄
رومآ:بابا این حرف رو نزن تو باید تا آخر دنیا پیش ما بمونییی(با گریه فروان😭)
ادامه دارد.........🌤
- ۷۸
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط