جنگل ممنوعهپارت
جنگل ممنوعه...(پارت:۲)
درحالی که با صدای بهشتی خود آهنگی میخواند دره اتاقش زده شد...
جونگکوک:بله!؟
جیمین:منم پسر میتونم بیام داخل؟!
جونگکوک:اوه جیمین به این زودی رسیدی!البته بیا داخل...
جیمین:چرا رفتی داخل اون جنگل!؟
جونگکوک:از اونجایی که میدونی تا از یه چیزی با خبر نشم ول نمیکنم رفتم بدونم چرا به اون جنگل میگن ممنوعه!
جیمین:خوب احمق شاید یه چیزی میدونستن که گفتن ممنوعه دیگه..!
جونگکوک:بیخیال...جیمین تو که اینقدر ترسو نبودی پسر چِت شده؟!
جیمین:یه چند وقتی احساس میکنم یه نفر داره تعقیبم میکنه اما همین که برمیگردم ببینم کیه یهو ناپدید میشه...
جونگکوک:اوه...خوب شاید اون دختره تو دانشگاه باشه نه!؟
جیمین:کدوم دختر؟!
جونگکوک:آه پسر همون دختره که اسمش لیا بود تو کلاس الف!
جیمین:اوه یادم اومد کی و میگی ولی چرا باید تعقیبم کنه!؟
جونگکوک:فکر کنم بیماری فراموشی گرفتی جیمین...اون دختر تو رو دوست داره،عاشقته و یه جوری روانیتِ...به خاطر همین..
جیمین:راست میگی لیا عاشقمه حتی چند بار بهم درخواست داد!
(عصبی)
جونگکوک:به نظرم زوج خوبی میشید درخواست شو قبول کن(خنده مسخره)
جیمین:جونگکوک تا خودم خَفَت نکردم بهتره خفه بشی!(عصبانی)
جونگکوک خنده زیبایی کرد و به عنوان تأیید حرف جیمین سرش رو بالا و پایین کرد...درحال خوش گذرانی در کنار هم بودن که ناگهان جونگکوک احساس سرمای عجیبی کرد...جالبه که هوا هنوز اون قدارا هم سرد نبود!نازه اوایل پاییز بود و حتی باران هم نمیبارید...با تعجب به سمت شوفاژی که درست کنارش بود نگاه کرد و دید که تا آخرین درجه ممکن روشنه!
جیمین:هی پسر خوبی!؟چیشد یهو!(نگران)
جونگکوک:ه..هیچی ف..فقط یکم س..سردمه!
دروغ محض بود!جونگکوک سرما رو تا استخوان حس میکرد جوری که دندون هایش به هم ساییده میشدن...
جیمین:اوه من باید برم مثل اینکه مادرم کارم داره اگه کمک یا چیزه دیگه ای خواستی بهم زنگ بزن باشه؟!
جونگکوک بیحال جواب داد...
جونگکوک:باشه(بیحال)
جیمین از عمارت آقای جعون خارج شد و جونگکوک داخل اتاق با سرمای وحشتناکی که یهویی وارد بدنش شده بود رو تنها گذاشت...
(همینه...حضورم رو داخل زندگیت حس کن پسرم!به زودی به جای حضورم...خودم و رو داخل زندگیت میبینی عزیز کرده من...)
شرط«۱۰لایک،۱۰کامنت،۵بازنشر»
حمایت زیبا¿
درحالی که با صدای بهشتی خود آهنگی میخواند دره اتاقش زده شد...
جونگکوک:بله!؟
جیمین:منم پسر میتونم بیام داخل؟!
جونگکوک:اوه جیمین به این زودی رسیدی!البته بیا داخل...
جیمین:چرا رفتی داخل اون جنگل!؟
جونگکوک:از اونجایی که میدونی تا از یه چیزی با خبر نشم ول نمیکنم رفتم بدونم چرا به اون جنگل میگن ممنوعه!
جیمین:خوب احمق شاید یه چیزی میدونستن که گفتن ممنوعه دیگه..!
جونگکوک:بیخیال...جیمین تو که اینقدر ترسو نبودی پسر چِت شده؟!
جیمین:یه چند وقتی احساس میکنم یه نفر داره تعقیبم میکنه اما همین که برمیگردم ببینم کیه یهو ناپدید میشه...
جونگکوک:اوه...خوب شاید اون دختره تو دانشگاه باشه نه!؟
جیمین:کدوم دختر؟!
جونگکوک:آه پسر همون دختره که اسمش لیا بود تو کلاس الف!
جیمین:اوه یادم اومد کی و میگی ولی چرا باید تعقیبم کنه!؟
جونگکوک:فکر کنم بیماری فراموشی گرفتی جیمین...اون دختر تو رو دوست داره،عاشقته و یه جوری روانیتِ...به خاطر همین..
جیمین:راست میگی لیا عاشقمه حتی چند بار بهم درخواست داد!
(عصبی)
جونگکوک:به نظرم زوج خوبی میشید درخواست شو قبول کن(خنده مسخره)
جیمین:جونگکوک تا خودم خَفَت نکردم بهتره خفه بشی!(عصبانی)
جونگکوک خنده زیبایی کرد و به عنوان تأیید حرف جیمین سرش رو بالا و پایین کرد...درحال خوش گذرانی در کنار هم بودن که ناگهان جونگکوک احساس سرمای عجیبی کرد...جالبه که هوا هنوز اون قدارا هم سرد نبود!نازه اوایل پاییز بود و حتی باران هم نمیبارید...با تعجب به سمت شوفاژی که درست کنارش بود نگاه کرد و دید که تا آخرین درجه ممکن روشنه!
جیمین:هی پسر خوبی!؟چیشد یهو!(نگران)
جونگکوک:ه..هیچی ف..فقط یکم س..سردمه!
دروغ محض بود!جونگکوک سرما رو تا استخوان حس میکرد جوری که دندون هایش به هم ساییده میشدن...
جیمین:اوه من باید برم مثل اینکه مادرم کارم داره اگه کمک یا چیزه دیگه ای خواستی بهم زنگ بزن باشه؟!
جونگکوک بیحال جواب داد...
جونگکوک:باشه(بیحال)
جیمین از عمارت آقای جعون خارج شد و جونگکوک داخل اتاق با سرمای وحشتناکی که یهویی وارد بدنش شده بود رو تنها گذاشت...
(همینه...حضورم رو داخل زندگیت حس کن پسرم!به زودی به جای حضورم...خودم و رو داخل زندگیت میبینی عزیز کرده من...)
شرط«۱۰لایک،۱۰کامنت،۵بازنشر»
حمایت زیبا¿
- ۵.۵k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط