#۱۹۶

#۱۹۶
اون امیر انقدر ساکت نمی مونه !
اون امیر انقدر آروم نبود!
ترس به دلم افتاده بود ! از این امیر صامت و بی صدا عجیب می ترسیدم !
انگار این آتشفشان خاموش شده قرار بود یه جایی ، بر افروخته بشه و گند بزنه به همه چی !
از این روشن شدن می ترسیدم !
از این که کجا ، چه جوری قراره توی شعله های سوزانش بسوزم می ترسیدم
از این روشن شدن می ترسیدم!
از این که کجا، چه جوری قراره توی شعله های سوزانش بسوزم می ترسیدم!
بزرگ!
ِ
کیسه های خرید رو برداشتمو رفتم داخل عمار ِت حسینی
نمیدونم چرا این همه ترس یهویی اومده بود سراغم ...
دلم یه دوست میخواست تا براش بگم و بگم..
شاید تهی بشم و این تر ِس تازه لونه کرده توی وجودم از سرم دست برداره!
ولی افسوس که همیشه تنهای تنها باید مشکالتمو حل میکردم!
احساس میکردم دلتن ِگ بابام!
ولی بعِد فرارم از بیمارستان دیگه ندیده بودمش!
حتی سراغی هم ازم نگرفته بود!
دیدگاه ها (۲۷)

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

I'm not jealous part 47اون که در مورد من نگران نبود پس چه اش...

برده عمارت جئون

از این کپشن دلی تر نداشتم بنویسماینو کپشن ندونید ی تک از وجو...

You hear that?- Mehrdad Pirshahbaz - Scream It Out (Ft Mohsen Mirnia and Aura)

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهرهتاریکی مطلق. حتی نوک انگش...

سرنوشت(ویو من)بعد از صبحونه، دوباره رفتم توی اتاق.همه‌چیز مث...

🐰همه پروژه‌های تولدمون رو دیدم. خیلی ممنونم از همه تون🐰فکر م...

وای ملکه من! نفسِ راحتی کشیدم! داشتم از دستِ این تهیونگ سکته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط