{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سقوطکرده

#سقوط_کرده
#پارت_چهارم

(همهمه ای داخل بهشت برقرار بود

مایکل_سرا! اون کار اشتباهی کرده، اما سال ها فرشته ی مهم و تاثیر گذاری بوده! لطفا برای حکمتون به این موضوع توجه کنین

آدم با خشم و فریاد اعتراض کرد

آدم_اون فرشته ی گستاخیه ! باعث جدایی من و لیلیث شد!میوه ممنوعه دانش رو به حوا داد! هیچ بخششی نباید صورت بگیره

مایکل_ تو همه چیزو تقصیر دیگران میندازی، این تو بودی که با سعی در کنترل کردن لیلیثو از خودت روندی!میوه ممنوعه رو هم حوا میتونست قبول نکنه!

آدم دوباره فریاد زد

آدم_اون باید مجازات بشه!

امیلی از فریاد زدن آدم متنفر بود

امیلی_صداتو بیار پایین آدم! اینجا زمین نیست که هر رفتاری بخوای داشته باشی!

آدم انگشت وسطشو  به مایکل نشون داد و ساکت شد

تمام فرشتگان داخل دادگاه شروع نظر دادن کردن و هرکس چیزی میگفت 
سرافیم در جایگاه ایستاد و فرشتگان رو ساکت کرد
فرشته ی مورد علاقه ی خداوند،با چشمانی گستاخ و ذهنی پر از ایده و خلاقیت، در جایگاه متهم قرار گرفته بود و منتظر حکم بود

سرافیم چشماشو بست  و نفس عمیقی کشید
براش خیلی سخت بود کلماتو به زبون بیاره، اما چاره ای نداشت
شخص روبروش خودش  باعث این اتفاق شده بود
از جایگاه قضاوت به پایین و اون فرشته نگاه کرد

سرا_لوسیفر مورنینگ استار! فرشته‌ی عالی رتبه.. با اختیاراتی که پدر به من اعطا کرده،تورو همراه با زن گناهکارت لیلیث، به جهنم تبعید میکنم
و دیگه هیچ وقت اجازه برگشتن به بهشت رو نخواهی داشت!هیچ اعتراضی در این حکم پذیرفته نمیشه
آیا متوجه حکمت شدی؟

گرفتن این تصمیم برای سرا زیاد اسون نبود

لوسیفر چشماشو بست، هیچ پشیمونی ای از راهی که انتخاب کرده بود نداشت،انسان ها باید حق انتخاب و آزادی داشته باشن! و اون با دادن میوه ی دانش به حوا این حقو بهشون داده بود

لوسیفر_ متوجه شدم!

مایکل به برادرش نگاه کرد،جدایی قرار بود خیلی سخت باشه)

از خواب پرید، خیلی وقت بود این کابوس فراموشش شده بود
عرق سرد از تمام بدنش جاری شد
لعنتی!
به ساعت نگاه کرد، 3 نصفه شب!
می‌ترسید دوباره بخوابه و باز همون کابوس رو ببینه
بی هدف از جاش بلند شد، لباس خواب اردک شکل داخل تنشو عوض نکرد، با همون لباس صورتی و دارای اردک اروم از اتاق خارج و وارد سالن اصلی هتل شد، همه جا تاریک بود
داخل هتل این طرف و اون طرف رفت و  بعد به بیرون از هتل رفت
جهنم تو سکوت خفه کننده ای گیر افتاده بود
یکم قدم زد، با دیدن بهشت در بالای سرش و تو آسمون ذهنش کلافه شد.. تمام احساسات اون دادگاه لعنتی دوباره بهش سرایت کرده بود
ترس..اضطراب برای همسرش.. این که دیگه نمیتونست هیچ وقت بهشتو ببینه.. جایی که از اول اونجا بوجود اومده بود و زندگی کرده بود..
خواست به هتل و  اتاقش برگرده، از اومدنش پشیمون شد
داخل هتل تلپورت کرد
  با کلافگی وارد اتاق شد و دکمه چراغ دم در رو زد، با روشن شدن اتاق، شیطان رادیو روی تخت لوسیفر مشخص شد

الستور_ لباست چقدر بهت میاد!
_____

لوسیفر شوک شد، این گوزن احمق دیگه اینجا چیکار میکرد!همه چیز راجب خواب و بهشت از یادش رفت

لوسیفر_ اینجا چه گوهی میخوری؟!

الستور بدون جواب دادن، سرجاش ثابت موند و به لوسیفر خیره شد،لوسیفر با قدم هایی محکم به سمتش رفت

یقه الستورو در دست گرفت

لوسیفر _نکنه کر شدی؟بنال ببینم

الستور با آرامش دستای لوسیفرو در دست گرفت و سعی کرد از یقش جدا کنه

الستور_عزیزم، چند بار باید بهت یاد آوری کنم؟ تو نمیتونی به من صدمه بزنی!

لوسیفر از تماس دستش با دست الستور مور مور شد، سریع دستاشو از یقه الستور رها کرد و دو قدم به عقب رفت

لوسیفر_به من دست نزن ک###‌ش

الستور از تماس و لمس با دیگران بیزار بود، اما برای هدفش نیاز داشت روی حس انزجارش سرپوش بذاره

لوسیفر دندون هاشو روی هم فشار داد

لوسیفر_از اتاقم گمشو بیرون!

الستورنیومده بود که بمونه،اما کارش هنوز تموم نشده بود
دو قدم فاصله بینشونو پر کرد و با دست هاش، بازو های لوسیفرو فشار داد

اخم لوسیفر بیشتر شد
به دستان الستور نگاه کرد

لوسیفر_چه گوهی داری میخوری؟!!! گمشو اون طرف
دیدگاه ها (۱)

#سقوط_کرده#پارت_پنجمالستور _چرا مضطربی اعلیحضرت؟ چی باعث شده...

#سقوط_کرده#پارت_ششم(بهشت) سرا  و امیلی داخل قصر بهشت، در سال...

پناه‌او#پارت‌چهارمروزها شب ها می گذشت و دل آلستور بیشتر .. ع...

#سقوط_کرده#پارت_سومالستور حس کرد دیگه کافیه، به اندازه ای که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط