{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سقوطکرده

#سقوط_کرده
#پارت_ششم
(بهشت)
سرا  و امیلی داخل قصر بهشت، در سالنی زیبا که با جواهرات درخشان طلایی و نقره ای زینت داده شده بود و چشم انداز کاملی از بهشت داشت، تنها بودن

امیلی_ سرا! جدی میگی؟ واقعا الان موافقت کردی؟

سرا با مهربونی به امیلی نگاه کرد، هیچ چیزی بیشتر از خوشحالی امیلی اونو شاد نمی کرد!

سرا_درسته،با بزرگان بهشت جلسه برگزار کردیم و رای گیری کردیم! هشتاد درصد با این موضوع موافقت کردن!

امیلی با جیغ به سمت سرا رفت و بغلش کرد

امیلی_باورم نمیشه،ممنونم ممنونم ممنونم!

_
(جهنم)
چارلی شباهتی به همیشه نداشت، مثل جنازه ها روی تختش ولو شد..
دوست دخترش در اتاق رو باز کرد و وارد شد
بدون نگاه به تخت، به سمت میز آرایش رفت و مشغول درست کردن موهاش تو آینه شد،داخل آینه  تازه چشمش به چارلی افتاد
با دیدنش تعجب کرد

وگی_چارلی توعم اینجایی؟ فکر میکردم داری به ساکنین رسیدگی میکنی!

چارلی روی تخت،به سمت وگی چرخید

چارلی_دیگه داشتم از پا در میومدم! از الستور خواستم تنهایی به بقیش برسه! واقعا اگه نبود نمیدونستم چطوری باید هتلو بچرخونم

وگی بعد از درست کردن موهاش، به سمت چارلی رفت و روی تخت نشست

وگی‌_که اینطور! پس من اینجا شلغمم دیگه؟

لحنش کاملا شوخی وارانه بود
چارلی بعد از یه روز خسته کننده و کسالت بار، دوست داشت کمی عشق و محبت دریافت کنه
پیشونیشو به پیشونی وگی چسبوند و دست راستشو روی گونه ی دختر روبروش  قرار داد
با لحن رمانتیکی زمزمه کرد

چارلی‌-شلغم چرا؟ تو ملکه قلب منی!

وگی چشماشو بست و چارلیو بوسید
وسط حس و حال عاشقانه اشون، پرتالی باز شد و امیلی با انرژی بی نهایتی از توش خارج شد

امیلی _چارلی باید یه خبر بهت بد..

با دیدن صحنه روبروش جیغی زد و دستاشو روی چشم هاش گذاشت،چرخید و پشتشو به دو دختر روی تخت کرد
الان مزاحم حریم شخصیشون شده بود؟ واقعا احمقه.. باید یاد بگیره انقد بی فکر همه جا تلپورت نکنه
لحنش دستپاچه شد
چارلی و وگی سریع از هم جدا شدن، چارلی سرشو از خجالت پایین انداخت اما وگی بی خیال به امیلی نگاه کرد

امیلی_ خیلی معذرت میخوام بابت مزاحم شدنم.. فقط اومدم بهتون بگم که شمارو به جشنی داخل بهشت دعوت کردیم!

چارلی با خوشحالی به وگی خیره شد،تمام خستگی روز از تنش بیرون رفت
____
(بهشت)
امیلی با ذوق زیاد سراسر بهشت رو پرواز می کرد تا به پنشس برسه، دوست داشت هرچه زودتر خبر بزرگ و خوشحال کننده رو بهش بده!
اونو درحالی یافت که در خیابانی تو بهشت،داشت با مولی دختری عنکبوت شکل داخل استخر توپ، بازی می کرد
امیلی با سرعت خودشو داخل استخر توپ بین مالی و پنشس انداخت و داخل توپ های رنگی محو شد،پنشس دستاشو بالا اورد و جلوی صورتش رو گرفت تا توپ های پرتاب شده بر اثر شیرجه امیلی به صورتش برخورد نکنن
امیلی بعد از چند ثانیه بدنشو از میان توپ ها بیرون اورد و با خوشحالی جیغ زد

امیلی_پنشس! خبر خفنی برات دارم!

مالی و پنشس با تعجب به امیلی نگاه کردن،چه خبر خفنی میتونست باشه؟

پنشس_چیشده امیلی؟

امیلی دست های پنشس رو داخل دستاش گرفت و بالا اورد

امیلی_سرا رو راضی کردم و موافقت کرد که به مناسبت صلح بین بهشت و جهنم، چارلی و وگی رو به بهشت دعوت کنیم و جشن بگیریم! واااااای

امیلی به هیچ عنوان نمیتونست هیجانش رو کنترل کنه، مدت زیادی داشت برای این موضوع پلن می چید و سعی در راضی کردن سرافیم داشت
چشمای پنشس درخشید،یعنی میتونست دوباره دوستاشو ببینه؟کلی حرف برای زدن به دوستاش داشت!
با خوشحالی امیلی رو بغل کردو  صداش رنگ بغض گرفت

پنشس_ممنونم ازت امیلی، این بهترین چیزی بود که از اومدنم به بهشت تا الان بهم دادی!

اما یهو یاد کسی افتاد.. حس عشق و دلتنگی همزمان بهش هجوم اورردن
برای پرسیدن سوالش مردد بود..
امیلی با دیدن پنشس که تو فکر رفته بود،نگران شد

امیلی_پنشس؟ حالت خوبه؟

مالی نظاره گر اوضاع بود،چارلی و وگی رو نمیشناخت، فقط تعریفشون رو از پنشس شنیده بود
اما دوست داشت راجب برادرش از امیلی بپرسه..

پنشس‌_اره معلومه که خوبم! با خبری که دادی عالیم! فقط.. چری نمیتونه باهاشون بیاد؟

مالی فرصتو مناسب دونست، باید راجب برادرش سوال می پرسید!

مالی_ همینطور انجل؟!
دیدگاه ها (۲)

Tweet . ︵﹡̤⏜‌︧𖥑𑩑︨⏜‌﹡̤︵ .الستور : وگی~وگی : دوباره ...

برای بعد پناه‌او نقشه کشیدم شایدم وقتی سقوط کرده تموم شد بزا...

#سقوط_کرده#پارت_پنجمالستور _چرا مضطربی اعلیحضرت؟ چی باعث شده...

#سقوط_کرده#پارت_چهارم(همهمه ای داخل بهشت برقرار بودمایکل_سرا...

مدیر عامل من (پارت۶)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط