{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Knife Dead

Knife Dead
…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۴۹…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ


کم کم آن گونه های تپل و قرمز اش خیس اشک های خودش شد مردش وقتی آن صحنه را دید تنها کاری که کرد قاب کردن صورت اشکی دخترک کرد
جونکوک: یا فراری چی شده گریه نکن
دخترک دست هایش را روی دست های جونکوک گذاشتو از خودش جداش کرد با پشت اش پشت چشم هایش را پاک کرد و با اخم به زمین خیره شد جونکوک تمام این مدت با لبخند بهش نگاه میکرد حس اینکه دلش واقعا ذوق داشت فقد باعث ویار این دخترک شده بود
انگشت شست اش را نزدیک اشک هایش کرد و صورتش را لمس کرد وقتی آن اشک های مزاحم را گموگور کرد لبخندی بر روی بامزه گی‌دخترک تحولش داد
جونکوک: خوشگله گریه نکن وقتی اون اشکات رو میبینم دلم میخواد دنیا رو خراب کنم
دخترک آب دماغش را بالا کشید و لبخندی زد
ات: امروز پیشم میمونی
جونکوک لبخندی محو شد و صورت دخترک را راه کرد و سمته زمین خیره شد یعنی گفتن " نمیتونم پیشت بمونم "اینقدر سخت بود آن هم برای فراری خودش آب دهنش را به نرمی قورت داد و سمتش نگاه کرد با چشم های گرد و ذوق تا متوجه شد بلافاصله خنده خودش جا خوش کرد رو لبش
جونکوک: عشقم نمیتونم پیشت بمونم
دخترک اخمی کرد و به زمین خیره شد لب پایین اش بازم هم آویزان به زمین شد و دخترک همچنان با اخم لب زد
ات: باشه
جونکوک خوب درکش میکرد که اون بر اثر ویار حامله گی این رفتار ها را داشت پس زود صورتش را قاب دست هایش کرد و زود لبش را به نرمی بوسید خوشمزه ترین حس و لمس ای بود که می‌توانست هر موقع انجام بده اون گوشت نرم و شیرین را راه لب هایش کرد و در آن چشم های زیبا مانند یک آهو چشم دوخت
جونکوک: راز زندگی من اسم تو هستش عاشقتم دختر مست تو بودم و هستم بی صبرانه منتظر اومدن این وروجک میمیونم اونم راز عشق ماست
دخترک لبخندی زد و ریز به زمین خیره شد
جونکوک: صبحونه بخوریم فرشته من ؟
ات: آره حتما

دا کیونگ: باورت نمیشه خیلی خوشحالم
کمی جا به جا شد روی صندلی ای که روبه رو تخت گذاشته شده بود و یا لبخند راجبه حسی که داشت می‌گفت دخترک متقابل اش لبخندی میزد و دست اش را روی شکم تپل خودش گذاشته بود
ات: خب معلومه که خوشحال میشی اون دوست داره و هرکاری می‌کنه تا دلتو بدزد.... صدا های به گوشش خورد ناخودآگاه دلش به تپیدن افتاد با حس کردن اینکه بیرون خبر های هست و دلش را به زمین زد تا به پنجره برسه
با قدم های اهسته خودش را به در بالکن رساند به آرامی در را باز کرد و سمته بله بالکن قدم برداشت .. دیدش را واضح تر کرد ..
دیدگاه ها (۲۶)

خانم لئو فیک جونکوک می‌زاره بریم بخونیمhttps://wisgoon.com/h...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۵۰…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷمرد خودش را با آن چهره...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۴۸ …⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ(نه ول کن ) لبه تخت ن...

Knife Dead…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷPart ۱۴۷…⁠ᘛ⁠⁐̤⁠ᕐ⁠ᐷ(اسلاید دو لباس خواب )...

: در آینه، خود را عروس دیگری دیدم- : لباس بر تن او زخم بر دل...

dark life = 9

part three

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط