پارت ۱۱
پارت ۱۱
اون جملهش یه جوری توی دلم فرو رفت که چند ثانیه نتونستم چیزی بگم.
«کسی که باید ازش فاصله بگیری.»
ولی مشکل اینجا بود که…
هرچی بیشتر اینو میگفت، بیشتر دلم میخواست نزدیکش شم.
جیوو که هنوز شوکه بود، آروم گفت:
*:
— من دیگه مطمئنم این یارو یا مافیاست یا بتمن.
با اینکه استرس داشتم، خندهم گرفت.
جونگکوک خیلی کوتاه نگاهش کرد.
*:
— ببخشید آقای ترسناک، جو رو سبک میکردم.
من هنوز به جونگکوک خیره بودم.
به نگاهش.
به اون غمی که خیلی سریع پشت سردی قایم شد.
آروم مچ دستمو از بین انگشتاش بیرون کشیدم.
ولی لعنتی…
گرمای دستش هنوز مونده بود روی پوستم.
+:
— خب… الان میخوای بگی اون دوتا چرا با دیدنت نزدیک بود سکته کنن؟
جونگکوک نگاهشو ازم گرفت.
-:
— به تو ربطی نداره.
اخم کردم.
+:
— اوه، پس حتماً یه چیز غیرقانونیه.
-:
— ا/ت.
اسممو جوری گفت که ناخودآگاه ساکت شدم.
نه بلند.
نه خشن.
فقط… سنگین.
جونگکوک یه قدم نزدیکتر شد.
-:
— بعضی چیزا هرچی کمتر دربارش بدونی، بهتره.
قلبم یه ذره لرزید.
چون برای اولین بار، حرفش شبیه تهدید نبود.
شبیه نگرانی بود.
و این خیلی خطرناکتر بود.
جیوو زیر لب گفت:
*:
— من چرا حس میکنم اینا الان بوسه سین دارن ولی هنوز حتی دستم ندادن؟
+:
— جیوووو!
جونگکوک خیلی کوتاه خندید.
و من رسماً فهمیدم به خندههاش معتاد میشم.
لعنت.
صدای موبایل جونگکوک بلند شد.
مینهو بود.
(/):
— کجایی؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به من انداخت.
-:
— کار دارم.
صدای مینهو حتی از پشت تلفن هم جدی بود.
(/):
— الان.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد تماسو قطع کرد.
همون لحظه دوباره اون حالت سرد برگشت توی چهرهش.
و من از اینکه میدیدم چقدر سریع بین «جونگکوکِ آروم کنار من» و «جونگکوکِ خطرناک» تغییر میکنه، حس عجیبی میگرفتم.
جونگکوک کتشو برداشت.
-:
— باید برم.
نمیدونستم چرا یه حس بد ته دلم پیچید.
اون مدل حسایی که انگار نمیخوای طرف بره چون میترسی اتفاقی بیفته.
قبل اینکه فکر کنم، حرف از دهنم پرید بیرون:
+:
— دوباره زخمی نشو.
جونگکوک مکث کرد.
واقعاً مکث کرد.
بعد خیلی آروم برگشت سمتم.
نگاهش این بار نرمتر بود.
خستهتر بود.
و یه جوری نگام میکرد که قلبم آروم نمیگرفت.
-:
— نگرانمی؟
لعنتی.
لعنت به این سوال.
لبمو گاز گرفتم.
+:
— فقط نمیخوام دوباره مجبور شم کمکهای اولیه مصرف کنم.
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
و بعد…
برای اولین بار، یه لبخند واقعی زد.
کوچیک نبود.
محوش نکرد.
واقعی بود.
و وای خدا…
اون لبخند خطرناکترین چیزی بود که تا حالا دیده بودم.
چون همون لحظه فهمیدم:
من دارم کمکم سقوط میکنم.
اون جملهش یه جوری توی دلم فرو رفت که چند ثانیه نتونستم چیزی بگم.
«کسی که باید ازش فاصله بگیری.»
ولی مشکل اینجا بود که…
هرچی بیشتر اینو میگفت، بیشتر دلم میخواست نزدیکش شم.
جیوو که هنوز شوکه بود، آروم گفت:
*:
— من دیگه مطمئنم این یارو یا مافیاست یا بتمن.
با اینکه استرس داشتم، خندهم گرفت.
جونگکوک خیلی کوتاه نگاهش کرد.
*:
— ببخشید آقای ترسناک، جو رو سبک میکردم.
من هنوز به جونگکوک خیره بودم.
به نگاهش.
به اون غمی که خیلی سریع پشت سردی قایم شد.
آروم مچ دستمو از بین انگشتاش بیرون کشیدم.
ولی لعنتی…
گرمای دستش هنوز مونده بود روی پوستم.
+:
— خب… الان میخوای بگی اون دوتا چرا با دیدنت نزدیک بود سکته کنن؟
جونگکوک نگاهشو ازم گرفت.
-:
— به تو ربطی نداره.
اخم کردم.
+:
— اوه، پس حتماً یه چیز غیرقانونیه.
-:
— ا/ت.
اسممو جوری گفت که ناخودآگاه ساکت شدم.
نه بلند.
نه خشن.
فقط… سنگین.
جونگکوک یه قدم نزدیکتر شد.
-:
— بعضی چیزا هرچی کمتر دربارش بدونی، بهتره.
قلبم یه ذره لرزید.
چون برای اولین بار، حرفش شبیه تهدید نبود.
شبیه نگرانی بود.
و این خیلی خطرناکتر بود.
جیوو زیر لب گفت:
*:
— من چرا حس میکنم اینا الان بوسه سین دارن ولی هنوز حتی دستم ندادن؟
+:
— جیوووو!
جونگکوک خیلی کوتاه خندید.
و من رسماً فهمیدم به خندههاش معتاد میشم.
لعنت.
صدای موبایل جونگکوک بلند شد.
مینهو بود.
(/):
— کجایی؟
جونگکوک نگاه کوتاهی به من انداخت.
-:
— کار دارم.
صدای مینهو حتی از پشت تلفن هم جدی بود.
(/):
— الان.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد تماسو قطع کرد.
همون لحظه دوباره اون حالت سرد برگشت توی چهرهش.
و من از اینکه میدیدم چقدر سریع بین «جونگکوکِ آروم کنار من» و «جونگکوکِ خطرناک» تغییر میکنه، حس عجیبی میگرفتم.
جونگکوک کتشو برداشت.
-:
— باید برم.
نمیدونستم چرا یه حس بد ته دلم پیچید.
اون مدل حسایی که انگار نمیخوای طرف بره چون میترسی اتفاقی بیفته.
قبل اینکه فکر کنم، حرف از دهنم پرید بیرون:
+:
— دوباره زخمی نشو.
جونگکوک مکث کرد.
واقعاً مکث کرد.
بعد خیلی آروم برگشت سمتم.
نگاهش این بار نرمتر بود.
خستهتر بود.
و یه جوری نگام میکرد که قلبم آروم نمیگرفت.
-:
— نگرانمی؟
لعنتی.
لعنت به این سوال.
لبمو گاز گرفتم.
+:
— فقط نمیخوام دوباره مجبور شم کمکهای اولیه مصرف کنم.
جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.
و بعد…
برای اولین بار، یه لبخند واقعی زد.
کوچیک نبود.
محوش نکرد.
واقعی بود.
و وای خدا…
اون لبخند خطرناکترین چیزی بود که تا حالا دیده بودم.
چون همون لحظه فهمیدم:
من دارم کمکم سقوط میکنم.
- ۵۲
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط