{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۳

پارت ۱۳

بعد از اون تماس…

رسماً خوابم نبرد.

هر بار چشمامو میبستم، صدای جونگکوک توی گوشم میپیچید.

«اگه بگی نکشم، نمی‌کشم.»

و مشکل اینجا بود که…

هیچکس تا حالا اینجوری باهام رفتار نکرده بود.

اونم مردی مثل جونگکوک.

مردی که انگار همه ازش میترسن…

ولی وقتی با من حرف میزد، صداش آروم میشد.

و این داشت خطرناک‌تر از خودش میشد.

---

صبح با صدای پشت سر هم پیام‌های جی‌وو بیدار شدم.

*:
— بیداری؟
— ا/ت.
— ا/تتتتت.
— من میدونم دیشب با رئیس مافیا حرف زدی.

چشمامو بستم.

+:
— تو واقعاً شغل نداری؟

فوراً آنلاین شد.

*:
— داشتی باهاش حرف میزدی نه؟ 👀

+:
— از کجا فهمیدی؟

*:
— چون وقتی صبح بیدار شدی و لبخند زدی، فهمیدم اوضاع خرابه.

بالشمو پرت کردم اونور تخت.

لعنت بهش چون بازم حق داشت.

---

کافه امروز آروم‌تر بود.

منم داشتم سفارش آماده میکردم که صدای آشنای موتور بیرون کافه اومد.

قلب خائنم فوراً شناختش.

جی‌وو با هیجان سرشو بلند کرد.

*:
— اوه مای گاد شوهرِ افسرده‌ت اومد.

+:
— جی‌وووو.

در کافه باز شد.

و جونگکوک وارد شد.

این بار هودی مشکی پوشیده بود و موهاش کمی نامرتب‌تر بودن.

و لعنتی…

چرا هرچی ساده‌تر لباس میپوشید جذاب‌تر میشد؟

نگاهش فوراً روی من نشست.

اونقدر مستقیم که حس کردم قلبم لو رفته.

جونگکوک آروم اومد سمت کانتر.

-:
— صبح بخیر.

پلک زدم.

چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد چجوری حرف بزنم.

+:
— و… واو. تو صبحا مودب میشی؟

خیلی کوتاه خندید.

-:
— فقط بعضی وقتا.

جی‌وو از اون پشت زیر لب گفت:

*:
— من دارم ذوب میشم.

+:
— کسی ازت نخواست زنده بمونی.

جونگکوک نگاهم میکرد.

اون مدل نگاه‌هایی که آدمو عصبی میکنه چون زیادی آرومن.

بعد خیلی ناگهانی یه پاکت کوچیک گذاشت روی کانتر.

اخم کردم.

+:
— این چیه؟

-:
— بازش کن.

برداشتمش.

و وقتی داخلشو دیدم، چند ثانیه ساکت موندم.

یه بسته قهوه بود.

همون برند گرونی که یه بار توی کافه گفته بودم دوست دارم ولی هیچوقت نمیخرم چون زیادی گرونه.

آروم سرمو بلند کردم.

+:
— تو… یادت مونده بود؟

جونگکوک شونه بالا انداخت.

-:
— تو زیادی درباره چیزایی که دوست داری حرف میزنی.

قلبم یه جوری شد که اصلاً دوست نداشتم اسمشو بدونم.

جی‌وو از دور نزدیک بود جیغ بزنه.

*:
— ا/ت اون مرد داره عاشقت میشهههه.

+:
— خفه شو!

ولی مشکل اینجا بود که…

خودمم کم‌کم داشتم همینو حس میکردم.

همون موقع موبایل جونگکوک زنگ خورد.

فقط یه نگاه به صفحه انداخت.

و فوراً حالت صورتش عوض شد.

سرد.

مینهو بود.

(/):
— لوکیشن فرستادم. الان بیا.

جونگکوک اخماش رفت تو هم.

-:
— چی شده؟

چند ثانیه سکوت.

بعد صدای مینهو جدی‌تر شد.

(/):
— دردسر شده.

اون حس بد دوباره توی دلم پیچید.

جونگکوک تماسو قطع کرد و سریع ایستاد.

+:
— اتفاقی افتاده؟

چند لحظه نگام کرد.

انگار بین گفتن و نگفتن گیر کرده بود.

ولی آخر فقط گفت:

-:
— باید برم.

و این بار…
برای اولین بار دلم نمیخواست بره.

جونگکوک خواست از در خارج شه که بی‌اختیار صداش زدم.

+:
— جونگکوک.

مکث کرد.

لبمو گاز گرفتم.

بعد خیلی آروم گفتم:

+:
— مواظب خودت باش.

چند ثانیه فقط نگام کرد.

و نگاهش…
یه جوری نرم شد که قلبمو لرزوند.

-:
— سعی میکنم.

ولی نمیدونستم چرا…

اون لحظه حس کردم قراره یه اتفاق بد بیفته.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۲اون لبخند لعنتیش تا ساعت‌ها از ذهنم بیرون نرفت.حتی وق...

پارت ۱۱اون جمله‌ش یه جوری توی دلم فرو رفت که چند ثانیه نتونس...

ℳ𝒴 𝒸ℎ𝒶𝓇𝓂𝒾𝓃ℊ 𝒹ℯ𝓋𝒾ℓ𝓈ℯ𝒶𝓈ℴ𝓃:1𝒫𝒶𝓇𝓉:9چند روز بعد، همه‌چیز دوباره ش...

تکپارتی جونگکوک <●ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط