{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part5:

Part5:
با تمام توانش میدویید تقریبا چیزی نمونده بود که به اداره ی پلیس برسه...باید به جونگ کوک میرسید از دره اداره ی پلیس وارد شد برای لحظه ای مکث کرد و سر جاش ایستاد احساس کرد نفسش بالا نمیاد داشت تلاش میکرد نفس کشیدنشو تنظیم کنه سرش رو بالا گرفت و چشماشو چرخوند تا بتونه جونگ کوک رو پیدا کنه به احتمال زیاد روی یکی از صندلی ها نشسته بود همینطور که چشمشو بین جمعیت چرخوند تونست پسرک چشم تیله ای رو ببینه که روی صندلی نشسته و گلوله های اشک دونه دونه از اون دوتا دایره ی روی صورتش به سمت پایین حرکت میکنه و روی لباس و شلوارش میریزه....چشماش درشت شد تاحالا ندیده بود که جونگ کوک اینطوری گریه کنه البته....الان هر موقعیتی نبود الان وقتی بود که پدر جونگ کوک مرده و حتی خوده جیمین هم به همون اندازه ناراحت بود ولی نباید نشون میداد چون جونگ کوک خیلی زود رنج بود اون باید قوی میموند تا بتونه مواظب جونگ کوک باشه....به سمتش قدم برداشت و دستشو به آرومی روز شونه ی جونگ کوک گذاشت و آروم گفت:

_جونگ کوک؟

جونگ کوک با حس کردن دست گرم روی شونه هاش و صدای مهربون فرد سرش رو بالا گرفت...چشمهاش...غمگین و پر از اشک بود...حتی با نگاه کردن بهش میشد بفهمی داره چه غمی رو تحمل میکنه...با صدای غمگینی گفت:

_ج.....جیمینا؟

جیمین بهش خیره شد و باهمون نگاه گفت:

_باید برام توضیح بدی پلیس ها چی گفتن اوکی؟

جونگ کوک با چشمای خیسش بهم نگاه کرد و گفت:

_پ...پلیسا گ...گ..گفتن...

دیگه نمیتونست تحمل کنه....اشک هاش شروع به ریختن کرد و با صدایی لرزون گفت:

_اونا....هق‌....گفتن ق...قتل بوده...

جیمین برای لحظه ای خشکش زد انگار دیگه نمیتونست اون ساید خودشو مخفی کنه...قدمی به عقب برداشت...پاهاش سست شده بود و حالا وسط به پرونده گیر افتاده بود و باید قاتل عموش رو پیدا می‌کرد...تنها عمویی که داشت و همینطور...تنها همدمش...به اشک هاش اجازه ی ریختن داد و چشمای زیباش شروع به خیس شدن کردن و با صدایی لرزون جواب داد:

_ج...هق....جونگ کوک...ه..هنوز...متحم...ه مشخص...ن..ش.شده؟

جونگ کوک تعجب کرد این سوال یهویی بود...به آرومی جواب داد:

_یه متحم هست...کیم تهیونگ مثل اینکه اون قبل از م..م..مرگه....پدرم...باهاش کلاس طراحی داشته ولی اونقدرم مطمئن نیستیم که خودش باشه...

عجیب بود که همه چیز به هم مربوط شده بود....
#یونمین
#تهکوک
دیدگاه ها (۴)

:Part4 سخت بود ، داشت با تمام قدرتش به سمت اداره ی پلیسی مید...

Part3:برای لحظه ای احساس سردی کرد و خشک شد ولی نباید انقدر س...

ادامه پارت ۵

پارت ۷۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط