part6:
part6:
(دو روز بعد خونه ی خانواده ی پارک)
حدودا دو روز از وقتی که عموی جیمین فوت شده میگذره و از اونجایی که جونگ کوک حالش خوب نبود...این دو روز رو پیش جیمین مونده بود تا بتونه همه ی اتفاقات رو تحلیل کنه و باهاشون کنار بیاد....مرگ پدرش و قتل؟به زمان نیاز داشت و دو روز هم کافی نبود....
روی مبل نشسته بود و به دیوار خیره شده بود هنوزم چشماش پر از غم بود...غم و البته...ترس ، ترس از هر اتفاقی که قراره بیوفته جونگ کوک به این چیزا عادت نداشت...نه که بخواد خیلی لوس باشه ولی خیلی یهویی بود و غیره منتظره آخه پدرش با همه خوب بود...هیچ دلیلی برای کشتنش وجود نداشت.... توی افکار خودش گم شده بود که با صدای جیمین به خودش اومد:
_جونگ کوکا بهتری؟خواستم بهت بگم که آماده شو تا بریم میخوایم دنبال یکی بگردیم که برای پیدا کردن قاتل بهمون کمک کنه
جونگ کوک نگاهی پر از تعجب به جیمین انداخت با همون تعجب گفت:
_یکی که بهمون کمک کنه؟برای پیدا کردن قاتل؟منظورت چ....
_منظورم یه کار آگاهه
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_با خودم فک کردم بهتره بریم یکم پرس و جو کنیم و دنبال یه کارآگاه خوب بگردیم بهتر از اینه که منتظر کار پلیسا بمونیم
جونگ کوک که منظورشو فهمیده بود پرسید:
_اونوقت از کجا یه کارآگاه مطمئن میدا کنیم؟
جیمین لبخندی تحویل جونگ کوک داد و گفت:
_دوستم هوسوک یه آدم مطمئن میشناسه یادته یه نفر ماشین هوسوک و برده بود؟
_خب؟
_خب که هوسوک با کمک اون کار آگاه مجرمو پیدا کرد خیلی از کارش راضیه امروز میریم پیشش هوسوک آدرس خونشو برام فرستاده مثل اینکه محل کار نداره
_باشه...پس من میرم آماده بشم
جونگ کوک از جاش بلند شد و به سمت اتاق حرکت کرد جیمین مطمئن بود میتونن قاتل رو پیدا کنن...احساس میکرد یه سرنوشت خاصی توی این قضیه منتظرشه خودشم رفت داخل اتاق و شروع به پوشیدن لباس کرد یه تی شرت سفید و شلوار لی نسبتا گشاد...موهای طلایی بلندشو باز گذاشت...جیمین همیشه به طرز عجیبی خوشگل بود ولی خودش حس کمبود میکرد...چون بیشتر آر دخترا پسرا بهش جذب میشدن و دختر موردعلاقش همین ماه پیش بهش گفت که خیلی زشته....خیلی کوتولس....حرفایی که زیاد بهش میزدن ولی هیچوقت به تعریف هایی که ازش میشد توجه نمیکرد...داشت با خودش فکر میکرد شاید بهتره موهاشو کوتاه کنه تا پسرونه تر باشه اینجوری شاید.....
تو حال خودش بود که صدای جونگ کوکو شنید:
_جیمینا حالت خوبههههه دو ساعته تو آینه خیره شدی بیا بریم دیگه
جیمین آروم گفت:
_بریم...
سمت در اصلی رفتن از در خارج و به حیاط رسیدن و از اونهم خارج شدن....
#یونمین
#تهکوک
(دو روز بعد خونه ی خانواده ی پارک)
حدودا دو روز از وقتی که عموی جیمین فوت شده میگذره و از اونجایی که جونگ کوک حالش خوب نبود...این دو روز رو پیش جیمین مونده بود تا بتونه همه ی اتفاقات رو تحلیل کنه و باهاشون کنار بیاد....مرگ پدرش و قتل؟به زمان نیاز داشت و دو روز هم کافی نبود....
روی مبل نشسته بود و به دیوار خیره شده بود هنوزم چشماش پر از غم بود...غم و البته...ترس ، ترس از هر اتفاقی که قراره بیوفته جونگ کوک به این چیزا عادت نداشت...نه که بخواد خیلی لوس باشه ولی خیلی یهویی بود و غیره منتظره آخه پدرش با همه خوب بود...هیچ دلیلی برای کشتنش وجود نداشت.... توی افکار خودش گم شده بود که با صدای جیمین به خودش اومد:
_جونگ کوکا بهتری؟خواستم بهت بگم که آماده شو تا بریم میخوایم دنبال یکی بگردیم که برای پیدا کردن قاتل بهمون کمک کنه
جونگ کوک نگاهی پر از تعجب به جیمین انداخت با همون تعجب گفت:
_یکی که بهمون کمک کنه؟برای پیدا کردن قاتل؟منظورت چ....
_منظورم یه کار آگاهه
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_با خودم فک کردم بهتره بریم یکم پرس و جو کنیم و دنبال یه کارآگاه خوب بگردیم بهتر از اینه که منتظر کار پلیسا بمونیم
جونگ کوک که منظورشو فهمیده بود پرسید:
_اونوقت از کجا یه کارآگاه مطمئن میدا کنیم؟
جیمین لبخندی تحویل جونگ کوک داد و گفت:
_دوستم هوسوک یه آدم مطمئن میشناسه یادته یه نفر ماشین هوسوک و برده بود؟
_خب؟
_خب که هوسوک با کمک اون کار آگاه مجرمو پیدا کرد خیلی از کارش راضیه امروز میریم پیشش هوسوک آدرس خونشو برام فرستاده مثل اینکه محل کار نداره
_باشه...پس من میرم آماده بشم
جونگ کوک از جاش بلند شد و به سمت اتاق حرکت کرد جیمین مطمئن بود میتونن قاتل رو پیدا کنن...احساس میکرد یه سرنوشت خاصی توی این قضیه منتظرشه خودشم رفت داخل اتاق و شروع به پوشیدن لباس کرد یه تی شرت سفید و شلوار لی نسبتا گشاد...موهای طلایی بلندشو باز گذاشت...جیمین همیشه به طرز عجیبی خوشگل بود ولی خودش حس کمبود میکرد...چون بیشتر آر دخترا پسرا بهش جذب میشدن و دختر موردعلاقش همین ماه پیش بهش گفت که خیلی زشته....خیلی کوتولس....حرفایی که زیاد بهش میزدن ولی هیچوقت به تعریف هایی که ازش میشد توجه نمیکرد...داشت با خودش فکر میکرد شاید بهتره موهاشو کوتاه کنه تا پسرونه تر باشه اینجوری شاید.....
تو حال خودش بود که صدای جونگ کوکو شنید:
_جیمینا حالت خوبههههه دو ساعته تو آینه خیره شدی بیا بریم دیگه
جیمین آروم گفت:
_بریم...
سمت در اصلی رفتن از در خارج و به حیاط رسیدن و از اونهم خارج شدن....
#یونمین
#تهکوک
- ۶۴
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط