پارت اول[فصل اول] | شروعی متفاوت
پارت اول[فصل اول] | شروعی متفاوت
نور طلایی خورشید از میان پردههای سفید و بلند عمارت ولین عبور میکرد و روی کف مرمری اتاقها مینشست. خدمتکاران از همان ابتدای صبح مشغول آماده کردن صبحانه و مرتب کردن وسایل بودند. همهچیز مثل همیشه آرام و منظم بود، اما امروز یک تفاوت بزرگ داشت...
امروز، اولین روز مدرسهی دوقلوهای خانوادهی ولین بود.
...
الیزه از چند ساعت قبل بیدار شده بود. برخلاف همیشه که صبحها با کتابی در دست دیده میشد، امروز مقابل آینه ایستاده بود و لباس فرم آکادمی ادن را با دقت نگاه میکرد.
دستش را روی پارچهی مشکی و طلایی لباس کشید و لبخند کمرنگی زد.
«پس... این لباس مدرسهست...»
تا امروز، تمام درسهایش را در خانه خوانده بود. بهترین معلمهای خصوصی هر روز به عمارت میآمدند و به او آموزش میدادند. پدرش همیشه میگفت بیرون برای دخترش جای امنی نیست.
اما حالا...
قرار بود برای اولین بار وارد مدرسه شود.
قرار بود همسنوسالهایش را ببیند.
قرار بود... شاید دوست پیدا کند.
دلش کمی میلرزید.
«نکنه کسی نخواد باهام دوست بشه...؟»
این سؤال از دیشب بارها در ذهنش تکرار شده بود.
...
در همان لحظه، صدای کوبیده شدن در اتاق کناری سکوت عمارت را شکست.
«آقا لئو! لطفاً بیدار شوید!»
«نههه...»
صدای خوابآلود پسربچهای از پشت در شنیده شد.
«من مدرسه نمیام... بذارین بخوابم...»
خدمتکار آهی کشید.
«اما قربان گفتهاند حتماً باید تشریف ببرید.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد ناگهان صدای غرغر لئو بلند شد.
«اصلاً مدرسه چه فایدهای داره؟!»
...
الیزه آرام خندید.
از اتاق بیرون آمد و در اتاق برادرش را باز کرد.
لئو هنوز روی تخت افتاده بود و پتو را روی صورتش کشیده بود.
موهای تیره و نامرتبش همهجا پخش شده بود.
الیزه لبخند زد.
«لئو...»
«هوم؟»
«امروز اولین روز مدرسهست.»
لئو بدون اینکه حتی چشمش را باز کند، گفت:
«که چی؟»
«هیجانزده نیستی؟»
«نه.»
«حتی یک ذره؟»
«نه.»
الیزه با تعجب پرسید:
«چرا؟»
لئو بالاخره پتو را کنار زد و با بیحوصلگی نشست.
«چون مدرسه خستهکنندهست.»
«ولی اونجا کلی بچه هستن!»
«باشن.»
«میتونی دوست پیدا کنی.»
«لازم ندارم.»
«میتونی باهاشون بازی کنی.»
«تو خونه گیتار دارم.»
الیزه اخم ریزی کرد.
«تو واقعاً حوصلهت سر نمیره؟»
لئو نیشخندی زد.
«من فقط برای تفریح میام. شاید یه چیزی پیدا شد که حوصلهم رو سر نبره.»
...
چند دقیقه بعد، هر دو پایین آمدند.
میز صبحانه پر از غذاهای مختلف بود، اما الیزه آنقدر هیجان داشت که اشتهای زیادی نداشت.
پدرشان روزنامه را کنار گذاشت و نگاهی به دوقلوها انداخت.
«آمادهاید؟»
الیزه سریع سرش را تکان داد.
«بله، پدر.»
اما لئو در حالی که تکهای نان برمیداشت، زیر لب گفت:
«نه.»
پدرش نگاه سردی به او انداخت.
«لئو.»
«باشه، باشه... میرم.»
«رفتارت در آکادمی باید در شأن خانوادهی ولین باشد.»
لئو شانه بالا انداخت.
«قول نمیدم.»
الیزه آهسته آرنجش را به پهلوی برادرش زد.
«مودب باش...»
لئو فقط خندید.
...
چند دقیقه بعد، ماشین مشکیرنگ خانواده از دروازهی بزرگ عمارت خارج شد.
الیزه کنار پنجره نشسته بود و با هیجان خیابانها را نگاه میکرد.
«لئو...»
«هوم؟»
«فکر میکنی کسی باهام دوست بشه؟»
لئو چند لحظه به خواهرش نگاه کرد.
برای اولین بار نیشخندش محو شد.
«حتماً.»
«واقعاً؟»
«آره.»
«از کجا مطمئنی؟»
لئو لبخند کجی زد.
«چون اگه کسی نخواد با خواهر من دوست بشه... خودش ضرر کرده.»
الیزه خندید.
استرسش کمی کمتر شد.
ماشین آرامآرام به دروازهی بزرگ و باشکوه آکادمی ادن نزدیک شد.
چشمهای الیزه از هیجان برق میزد.
اما لئو فقط خمیازه کشید و زیر لب گفت:
«امیدوارم حداقل این مدرسه اونقدر کسلکننده نباشه...»
ماشین مقابل دروازه توقف کرد.
ادامه دارد...
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin
#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
نور طلایی خورشید از میان پردههای سفید و بلند عمارت ولین عبور میکرد و روی کف مرمری اتاقها مینشست. خدمتکاران از همان ابتدای صبح مشغول آماده کردن صبحانه و مرتب کردن وسایل بودند. همهچیز مثل همیشه آرام و منظم بود، اما امروز یک تفاوت بزرگ داشت...
امروز، اولین روز مدرسهی دوقلوهای خانوادهی ولین بود.
...
الیزه از چند ساعت قبل بیدار شده بود. برخلاف همیشه که صبحها با کتابی در دست دیده میشد، امروز مقابل آینه ایستاده بود و لباس فرم آکادمی ادن را با دقت نگاه میکرد.
دستش را روی پارچهی مشکی و طلایی لباس کشید و لبخند کمرنگی زد.
«پس... این لباس مدرسهست...»
تا امروز، تمام درسهایش را در خانه خوانده بود. بهترین معلمهای خصوصی هر روز به عمارت میآمدند و به او آموزش میدادند. پدرش همیشه میگفت بیرون برای دخترش جای امنی نیست.
اما حالا...
قرار بود برای اولین بار وارد مدرسه شود.
قرار بود همسنوسالهایش را ببیند.
قرار بود... شاید دوست پیدا کند.
دلش کمی میلرزید.
«نکنه کسی نخواد باهام دوست بشه...؟»
این سؤال از دیشب بارها در ذهنش تکرار شده بود.
...
در همان لحظه، صدای کوبیده شدن در اتاق کناری سکوت عمارت را شکست.
«آقا لئو! لطفاً بیدار شوید!»
«نههه...»
صدای خوابآلود پسربچهای از پشت در شنیده شد.
«من مدرسه نمیام... بذارین بخوابم...»
خدمتکار آهی کشید.
«اما قربان گفتهاند حتماً باید تشریف ببرید.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد ناگهان صدای غرغر لئو بلند شد.
«اصلاً مدرسه چه فایدهای داره؟!»
...
الیزه آرام خندید.
از اتاق بیرون آمد و در اتاق برادرش را باز کرد.
لئو هنوز روی تخت افتاده بود و پتو را روی صورتش کشیده بود.
موهای تیره و نامرتبش همهجا پخش شده بود.
الیزه لبخند زد.
«لئو...»
«هوم؟»
«امروز اولین روز مدرسهست.»
لئو بدون اینکه حتی چشمش را باز کند، گفت:
«که چی؟»
«هیجانزده نیستی؟»
«نه.»
«حتی یک ذره؟»
«نه.»
الیزه با تعجب پرسید:
«چرا؟»
لئو بالاخره پتو را کنار زد و با بیحوصلگی نشست.
«چون مدرسه خستهکنندهست.»
«ولی اونجا کلی بچه هستن!»
«باشن.»
«میتونی دوست پیدا کنی.»
«لازم ندارم.»
«میتونی باهاشون بازی کنی.»
«تو خونه گیتار دارم.»
الیزه اخم ریزی کرد.
«تو واقعاً حوصلهت سر نمیره؟»
لئو نیشخندی زد.
«من فقط برای تفریح میام. شاید یه چیزی پیدا شد که حوصلهم رو سر نبره.»
...
چند دقیقه بعد، هر دو پایین آمدند.
میز صبحانه پر از غذاهای مختلف بود، اما الیزه آنقدر هیجان داشت که اشتهای زیادی نداشت.
پدرشان روزنامه را کنار گذاشت و نگاهی به دوقلوها انداخت.
«آمادهاید؟»
الیزه سریع سرش را تکان داد.
«بله، پدر.»
اما لئو در حالی که تکهای نان برمیداشت، زیر لب گفت:
«نه.»
پدرش نگاه سردی به او انداخت.
«لئو.»
«باشه، باشه... میرم.»
«رفتارت در آکادمی باید در شأن خانوادهی ولین باشد.»
لئو شانه بالا انداخت.
«قول نمیدم.»
الیزه آهسته آرنجش را به پهلوی برادرش زد.
«مودب باش...»
لئو فقط خندید.
...
چند دقیقه بعد، ماشین مشکیرنگ خانواده از دروازهی بزرگ عمارت خارج شد.
الیزه کنار پنجره نشسته بود و با هیجان خیابانها را نگاه میکرد.
«لئو...»
«هوم؟»
«فکر میکنی کسی باهام دوست بشه؟»
لئو چند لحظه به خواهرش نگاه کرد.
برای اولین بار نیشخندش محو شد.
«حتماً.»
«واقعاً؟»
«آره.»
«از کجا مطمئنی؟»
لئو لبخند کجی زد.
«چون اگه کسی نخواد با خواهر من دوست بشه... خودش ضرر کرده.»
الیزه خندید.
استرسش کمی کمتر شد.
ماشین آرامآرام به دروازهی بزرگ و باشکوه آکادمی ادن نزدیک شد.
چشمهای الیزه از هیجان برق میزد.
اما لئو فقط خمیازه کشید و زیر لب گفت:
«امیدوارم حداقل این مدرسه اونقدر کسلکننده نباشه...»
ماشین مقابل دروازه توقف کرد.
ادامه دارد...
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin
#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۹۵۴
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط