╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 157♡。)
روز سوم بيهوشي كريستيناي بود گفته بودم یه سوپ مقوی بپزن تا وقتي كريستينا بيدار شد بتونم تقویتش کنم
مرد غریبه از شدت گرسنگي و بيخوابي عين يه مرده متحرک در کنار کریستینا نشسته بود.
چشماش سرخ نگاهش تب دار و پردرد لباش بي روح و خشك و آثار دردي که نمیدونم از کجا بود و باعث خون بالا آوردنش میشد تو تك تك اجزاي خسته صورتش پیدا بود. در باز شد
متعجب بلند شدم : تسا جانم... اینجا چیکار میکنی مامان؟
تسا دوید تو بغلم به خودم فشردمش و موهاش رو بوسیدم
تسا : اومدم خاله کلیستینا رو ببینم
و خودشو از بغلم بیرون کشید و دوید سمت تخت كريستينا
با بغض دنبالش رفتم
تسا تلاش میکرد خودشو بکشه بالا و روي تخت بشینه ولي قدش نمیرسید. مرد غریبه اروم یه دستش رو جلو برد و كمك كرد تسا روي تخت بشینه تسا : خاله چشه؟
مرد غریبه اروم و داغون گفت : فقط خوابه... بیدار میشه... باید بشه..
با غم نگاش کردم. اره... باید بیدارشه کریستینا دل اینهمه ادم رو اتیش نمیزنه باز خون
مرد غریبه با قدمهاي سریع رفت توي دستشويي و عق زد زل زدم به کریستینا که خیلی یه دفعه اي و ناگهاني
چشماش رو باز کرد شوکه بلند زدم
زیر گریه و دویدم سمتش : كريستينا جانم.. عزیز دلم...خداروشکر...
از شوق نمیدونستم گریه کنم یا بخندم و دست روي سرش کشیدم.
و دستش رو گرفتم
دستم رو با درد شديدي فشرد و چهره اش رو تو هم کشید
خوشحال و پردرد خندیدم : جانم عزیزم. اروم باش..همه چیز درست میشه..خوب ميشي..خوبه خوب
سریع برگشتم سمت در دستشويي و گفتم : اهاي..اهاي بیا..کریستینا بیدار شده
ولي بيرون نیومد. سریع برگشتم سمت کریستینا اروم و پردرد داشت دوباره چشماش رو میبست ترسیدم نکنه... با بغض موهاشو نوازش کردم مرد غریبه : بذار بخوابه.. براش خوبه
سریع برگشتم سمتش. جلوي در دستشويي وایستاده بود و لبخندي رو لبش بود و اشك مردونه اي تو چشمش حلقه زده بود
بلند گفتم : چرا صدات زدم نيومدي؟
اروم و بي حرف جلو اومد. زخم کریستینا رو چك كرد
پرغم گفت : خونریزیش قطع شده. علائم هوشياري و نفس کشیدنشم طبيعي شده وقتي بيدار شد بهش غذاهاي مقوي بده..مایعات زیاد بده بخوره تا خونریزش کمتر شه و بدنش عفونت نکنه.. دکتر رو هم بیار بالا سرش روبهش بگو پانسمان زخمش رو هر چند ساعت عوض کنه
و سمت در رفت : کجا؟
برگشت سمتم و نگاه کوتاهي بهم انداخت و گفت : کارم تموم شده
-کارت؟
مرد غریبه-اره.. حال جسمیش خوبه
-حال روحيش چي؟
(。♡part 157♡。)
روز سوم بيهوشي كريستيناي بود گفته بودم یه سوپ مقوی بپزن تا وقتي كريستينا بيدار شد بتونم تقویتش کنم
مرد غریبه از شدت گرسنگي و بيخوابي عين يه مرده متحرک در کنار کریستینا نشسته بود.
چشماش سرخ نگاهش تب دار و پردرد لباش بي روح و خشك و آثار دردي که نمیدونم از کجا بود و باعث خون بالا آوردنش میشد تو تك تك اجزاي خسته صورتش پیدا بود. در باز شد
متعجب بلند شدم : تسا جانم... اینجا چیکار میکنی مامان؟
تسا دوید تو بغلم به خودم فشردمش و موهاش رو بوسیدم
تسا : اومدم خاله کلیستینا رو ببینم
و خودشو از بغلم بیرون کشید و دوید سمت تخت كريستينا
با بغض دنبالش رفتم
تسا تلاش میکرد خودشو بکشه بالا و روي تخت بشینه ولي قدش نمیرسید. مرد غریبه اروم یه دستش رو جلو برد و كمك كرد تسا روي تخت بشینه تسا : خاله چشه؟
مرد غریبه اروم و داغون گفت : فقط خوابه... بیدار میشه... باید بشه..
با غم نگاش کردم. اره... باید بیدارشه کریستینا دل اینهمه ادم رو اتیش نمیزنه باز خون
مرد غریبه با قدمهاي سریع رفت توي دستشويي و عق زد زل زدم به کریستینا که خیلی یه دفعه اي و ناگهاني
چشماش رو باز کرد شوکه بلند زدم
زیر گریه و دویدم سمتش : كريستينا جانم.. عزیز دلم...خداروشکر...
از شوق نمیدونستم گریه کنم یا بخندم و دست روي سرش کشیدم.
و دستش رو گرفتم
دستم رو با درد شديدي فشرد و چهره اش رو تو هم کشید
خوشحال و پردرد خندیدم : جانم عزیزم. اروم باش..همه چیز درست میشه..خوب ميشي..خوبه خوب
سریع برگشتم سمت در دستشويي و گفتم : اهاي..اهاي بیا..کریستینا بیدار شده
ولي بيرون نیومد. سریع برگشتم سمت کریستینا اروم و پردرد داشت دوباره چشماش رو میبست ترسیدم نکنه... با بغض موهاشو نوازش کردم مرد غریبه : بذار بخوابه.. براش خوبه
سریع برگشتم سمتش. جلوي در دستشويي وایستاده بود و لبخندي رو لبش بود و اشك مردونه اي تو چشمش حلقه زده بود
بلند گفتم : چرا صدات زدم نيومدي؟
اروم و بي حرف جلو اومد. زخم کریستینا رو چك كرد
پرغم گفت : خونریزیش قطع شده. علائم هوشياري و نفس کشیدنشم طبيعي شده وقتي بيدار شد بهش غذاهاي مقوي بده..مایعات زیاد بده بخوره تا خونریزش کمتر شه و بدنش عفونت نکنه.. دکتر رو هم بیار بالا سرش روبهش بگو پانسمان زخمش رو هر چند ساعت عوض کنه
و سمت در رفت : کجا؟
برگشت سمتم و نگاه کوتاهي بهم انداخت و گفت : کارم تموم شده
-کارت؟
مرد غریبه-اره.. حال جسمیش خوبه
-حال روحيش چي؟
- ۱۴۹
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط