{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

#p17
رز:ق...قه...
کوک:میدونم قهوه رو بزار کنار میزم
دختر وارد اتاق شد و بعد از گذاشتن قهوه سمت در رفت که چشمش به کوک خورد که داشت اشکاشو پاک میکرد
رز:چ...چی...چیزی....ش ش شده؟آ آقا؟
کوک اخمی کرد و گفت
کوک:به تو ربطی نداره برو بیرون میخوام استراحت کنم
رز سرشو با ناراحتی پایین انداخت و رفت پسر نفس عمیقی کشید داشت فکر میکرد نباید همینطور دست رو دست بزاره باید کاری میکرد تو همین فکرا بود که در اتاقش باز شد و امیلی اومد تو اونم با لباس خواب نازک و کوتاه
امیلی:عزیزم چرا نیومدی اتاقمون
کوک:کمی کار داشتم همم باید قرص می‌خوردم
امیلی:پس من میام اینجا
زن نزدیک تخت پسر شد و روبه روش وایساد سر پسر رو گرفت بالا و لب زد
امیلی:سلیقم تو انتخاب شوهر حرف نداره با سن کمت تو زیادی جذابی
زن رو پا کوک نشست و رویه لباسشو پایین انداخت و بند لباسش از رو دوشش افتاد و با اون سنش برا کوک عشوه میومد
امیلی:هنوزم بعد این همه سال خجالت میکشم
کوک اخم کرد و چنگی به کمر زن زد
امیلی:میدونستم یه روز رامم میشی مرد کوچولو من
و بعد لبایه کوک رو محکم بوسید و ادامه داد کوک هم برا اینکه نزنه به سرش فقط چشماشو بست
.......
دیدگاه ها (۱)

#p18پرش به فردا صبح:دختر در حال تمیز کردن زمین و پله ها بود ...

#19دختر با کمک خدمتکار های دیگه شروع کرد به صبحونه درست کردن...

#p16....عزیزم برگشتی؟کوک لبخند فیکی زد و به طرف اون زن برگشت...

سلام گوگولیا من چطورید حالا که تقریبا دانشگام تا خرداد تموم ...

پارت 29

پارت 35

پارت 42

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط