LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ⁹
۸ جولای ۲۰۲۶
نور خورشید از پنجرهی قدی دفترش داخل میتابید ، تهیونگ جلوی پنجره ایستاده بود و به شهر نگاه میکرد اما ذهنش جای دیگری بود . نه جلسههای امروز ،نه قراردادهای شرکت ، نه حتی کالکشن تابستانه و کارهای دیگه....هیچکدام نتوانسته بودند تصویر آن پسر را از ذهنش پاک کنند.
تق تق
با صدای در به خودش اومد ، بدون اینکه نگاهش را از پنجره بگیرد با سردی گفت
تهیونگ : بیا تو
کای در رو باز کرد و آروم وارد شد
کای: هنوز آماده نشدی؟!
تهیونگ نگاهش را از پنجره نگرفت
تهیونگ: برای چی؟!
کای با تعجب نگاهش کرد
کای: جدی میگی؟ امروز جلسهی معرفی کالکشن تابستانهست
تهیونگ انگار تازه یادش آمده باشد ، خیلی آرام گفت
تهیونگ: یادم رفته بود
کای با ناباوری خندید
کای: تو؟! چطوری یادت رفته؟! نکنه جدی جدی داری دیوونه میشی ؟! رفتارت خیلی عوض شده
تهیونگ جواب نداد ، فقط سکوت کرد
کای : واقعا نمیخوای بهم بگی چخبره ؟
تهیونگ : خودمم نمیدونم
......
مدیران دور میز نشسته بودند و یکی از طراحها در حال توضیح طرحهای جدید بود اما تهیونگ...انگار هیچکدام از حرفها را نمیشنید . نگاهش روی پروندهی مقابلش ثابت مانده بود
تهیونگ :" ینی الان داره چیکار میکنه ؟"
با خودش زمزمه کرد و تصور کرد احتمالا داره برای مشتری ها قهوه آماده میکنه و باهاشون میخنده .
کای: آقای کیم ؟
هیچ جوابی نیامد ، تهیونگ کاملا غرق در افکارش بود
کای: آقای کیم !؟
همهی نگاهها سمت تهیونگ برگشت. تهیونگ آرام سرش را بالا آورد
تهیونگ: بله؟
یکی از مدیرها با تردید گفت:
ـ آقای کیم... نظر شما دربارهی این طرح چیه؟
تهیونگ فقط نگاهی کوتاه به برگه انداخت
تهیونگ: تأییدش کنید
مدیرها با تعجب به هم نگاه کردند ، همیشه تهیونگ برای کوچکترین جزئیات هم نظر میداد و با وسواس کار میکرد اما الان....چه اتفاقی برای اون مدیر ترسناک اومده ؟!
بعد از تمام شدن جلسه...کای همراه تهیونگ از اتاق بیرون آمد ، چند قدم در سکوت گذشت .
کای: میگم....مطمئنی حالت خوبه ؟
تهیونگ چیزی نگفت ، حتی خودش هم نمیدونست چرا اینطوری شده ، یعنی به خاطر اون پسرس ؟
کای آهی کشید
کای: حداقل بگو چی تو اون مغزت میگذره که اصلا تمرکز نداری ؟
تهیونگ چند ثانیه به کف راهرو خیره ماند
تهیونگ: نمیدونم ، اون خوابا....حالا دیگه وقتی بیدارم هم میبینمشون ، برای یک ثانیه انگار...همه دیگه اینجا نیستم ، نمیدونم چه بلایی داره سرم میاد
با کلافگی گفت و دستی توی موهاش کشید
کای : تبریک میگم ، دیوونه شدی
و زد زیر خنده
تهیونگ : من دارم جدی باهات حرف میزنم
کای : شاید زیادی به خودت فشار آچردی ، چطوره یه مدتی استراحت کنی ؟
تهیونگ : نه....
به سمت پنجرهی راهرو رفت ، از طبقهی آخر شهر زیر پایش بود . چشمانش بی اختیار به همان کافه افتاد . از این فاصله فقط تابلوی کوچک کافه دیده میشد . نفس عمیقی کشید و سعی کرد
.....ادامه دارد
حس میکنم خیلی کسل کننده داره پیش میره 🦦
PART : ⁹
۸ جولای ۲۰۲۶
نور خورشید از پنجرهی قدی دفترش داخل میتابید ، تهیونگ جلوی پنجره ایستاده بود و به شهر نگاه میکرد اما ذهنش جای دیگری بود . نه جلسههای امروز ،نه قراردادهای شرکت ، نه حتی کالکشن تابستانه و کارهای دیگه....هیچکدام نتوانسته بودند تصویر آن پسر را از ذهنش پاک کنند.
تق تق
با صدای در به خودش اومد ، بدون اینکه نگاهش را از پنجره بگیرد با سردی گفت
تهیونگ : بیا تو
کای در رو باز کرد و آروم وارد شد
کای: هنوز آماده نشدی؟!
تهیونگ نگاهش را از پنجره نگرفت
تهیونگ: برای چی؟!
کای با تعجب نگاهش کرد
کای: جدی میگی؟ امروز جلسهی معرفی کالکشن تابستانهست
تهیونگ انگار تازه یادش آمده باشد ، خیلی آرام گفت
تهیونگ: یادم رفته بود
کای با ناباوری خندید
کای: تو؟! چطوری یادت رفته؟! نکنه جدی جدی داری دیوونه میشی ؟! رفتارت خیلی عوض شده
تهیونگ جواب نداد ، فقط سکوت کرد
کای : واقعا نمیخوای بهم بگی چخبره ؟
تهیونگ : خودمم نمیدونم
......
مدیران دور میز نشسته بودند و یکی از طراحها در حال توضیح طرحهای جدید بود اما تهیونگ...انگار هیچکدام از حرفها را نمیشنید . نگاهش روی پروندهی مقابلش ثابت مانده بود
تهیونگ :" ینی الان داره چیکار میکنه ؟"
با خودش زمزمه کرد و تصور کرد احتمالا داره برای مشتری ها قهوه آماده میکنه و باهاشون میخنده .
کای: آقای کیم ؟
هیچ جوابی نیامد ، تهیونگ کاملا غرق در افکارش بود
کای: آقای کیم !؟
همهی نگاهها سمت تهیونگ برگشت. تهیونگ آرام سرش را بالا آورد
تهیونگ: بله؟
یکی از مدیرها با تردید گفت:
ـ آقای کیم... نظر شما دربارهی این طرح چیه؟
تهیونگ فقط نگاهی کوتاه به برگه انداخت
تهیونگ: تأییدش کنید
مدیرها با تعجب به هم نگاه کردند ، همیشه تهیونگ برای کوچکترین جزئیات هم نظر میداد و با وسواس کار میکرد اما الان....چه اتفاقی برای اون مدیر ترسناک اومده ؟!
بعد از تمام شدن جلسه...کای همراه تهیونگ از اتاق بیرون آمد ، چند قدم در سکوت گذشت .
کای: میگم....مطمئنی حالت خوبه ؟
تهیونگ چیزی نگفت ، حتی خودش هم نمیدونست چرا اینطوری شده ، یعنی به خاطر اون پسرس ؟
کای آهی کشید
کای: حداقل بگو چی تو اون مغزت میگذره که اصلا تمرکز نداری ؟
تهیونگ چند ثانیه به کف راهرو خیره ماند
تهیونگ: نمیدونم ، اون خوابا....حالا دیگه وقتی بیدارم هم میبینمشون ، برای یک ثانیه انگار...همه دیگه اینجا نیستم ، نمیدونم چه بلایی داره سرم میاد
با کلافگی گفت و دستی توی موهاش کشید
کای : تبریک میگم ، دیوونه شدی
و زد زیر خنده
تهیونگ : من دارم جدی باهات حرف میزنم
کای : شاید زیادی به خودت فشار آچردی ، چطوره یه مدتی استراحت کنی ؟
تهیونگ : نه....
به سمت پنجرهی راهرو رفت ، از طبقهی آخر شهر زیر پایش بود . چشمانش بی اختیار به همان کافه افتاد . از این فاصله فقط تابلوی کوچک کافه دیده میشد . نفس عمیقی کشید و سعی کرد
.....ادامه دارد
حس میکنم خیلی کسل کننده داره پیش میره 🦦
- ۲۷۵
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط