Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part³⁸
پنج سال از آن روز تعیین جنسیت و اولین خریدها گذشته بود. پنج سالی که با عشق، خنده، و لحظات شیرین پر شده بود. ا/ت و جونگکوک حالا صاحب دختری پنج ساله و دوستداشتنی به نام **"آرین"** (Ari-n) بودند؛ دختری با چشمانی درشت و شیطون که هر دو را عاشق خود کرده بود. آرین، نامی کرهای به معنای "نور" یا "درخشان"، که برازنده وجود گرم و پر از شادی او بود.
امروز، روز بزرگی بود. تولد پنج سالگی آرین! خانهی ا/ت و جونگکوک با بادکنکهای رنگی، ریسههای نورانی و بنرهای شاد تزئین شده بود. عطر کیک خوشمزهای که ا/ت با عشق پخته بود، در فضا پیچیده بود.
خانوادهها و دوستان نزدیک، از دور و نزدیک، برای این جشن گرد هم آمده بودند. پدر و مادر ا/ت، پدر و مادر جونگکوک، و دوستان صمیمیشان، همگی با لبخند و شادی، در کنار این خانوادهی خوشبخت ایستاده بودند.
آرین، با پیراهن صورتی زیبایش که یادگار اولین خریدشان بود، در مرکز توجه قرار داشت. موهایش را به زیبایی بافته بودند و تاج کوچکی روی سرش بود. او با هیجان از این طرف به آن طرف میدوید، با بچههای فامیل بازی میکرد و گاهی با شیطنت، به سمت پدر و مادرش میدوید و آنها را غافلگیر میکرد.
جونگکوک، با عشق به دخترش نگاه میکرد. چشمانش پر از غرور و خوشبختی بود. او آرین را بغل کرد و بوسید.
جونگکوک: «دختر قشنگم! تولدت مبارک! پنج سالگیت مبارک عشقم!»
ا/ت با لبخندی مهربان، به آرین نزدیک شد و او را در آغوش گرفت. «دختر عزیزم، امروز پنج ساله شدی! پنج سال پر از شادی و خنده. امیدوارم همیشه همینقدر خوشحال باشی.»
در میان هیاهوی جشن، جونگکوک به ا/ت نگاه کرد. در چشمان او، همان عشق و وفاداری پنج سال پیش را میدید. او دست ا/ت را گرفت و آرام گفت:
جونگکوک: «باورم نمیشه چقدر زمان زود گذشت. یادمه روزی رو که تو هاوایی بودیم و برای آیندهمون حرف میزدیم. حالا همه چیز تحقق پیدا کرده. تو، آرین… همهی زندگی منی.»
ا/ت با محبت به او پاسخ داد: «و تو همهی زندگی منی جونگکوک. ما با هم یه خانوادهی کامل و خوشبخت شدیم.»
لحظهی فوت کردن شمعها فرا رسید. آرین با شور و هیجان، دستهای کوچک و پر از انرژیاش را به سمت شمعها برد. همه دور کیک جمع شدند و برایش آواز تولد خواندند. با فوت کردن شمعها، آرین با صدای بلند آرزو کرد و صدای تشویق و شادی حضار بلند شد.
پس از اتمام مراسم کیک، مهمانان شروع به باز کردن کادوها کردند. آرین از دیدن اسباببازیهای جدیدش، عروسکها، کتابها و لباسهای زیبا، چنان ذوقزده بود که لبخند بر لبان همگان مینشاند.
در گوشهای از باغ، ا/ت و جونگکوک، دست در دست هم، به آرین و مهمانان نگاه میکردند. آرامش و خوشبختی که در چشمانشان موج میزد، گواه عشقی عمیق و پایدار بود که از ابتدا آغاز شده بود و حالا با حضور دخترشان، کامل شده بود.
ا/ت: «جونگکوک، نگاه کن. همه چقدر خوشحالن. این بهترین هدیه برای تولد آرین بود.»
جونگکوک: «و بهترین هدیه برای من، داشتن تو و آرین است. این آغاز داستان ما بود، و این جشن، فقط یکی از فصلهای شیرین این قصهی بیپایانه.»
با غروب خورشید و روشن شدن چراغهای باغ، جشن ادامه داشت. صدای خنده، موسیقی ملایم، و همهمهی مهمانان، فضایی سرشار از عشق و شادی را ایجاد کرده بود. ا/ت و جونگکوک، در کنار دخترشان، لبخند میزدند؛ لبخندی که نشان از رضایت، عشق، و اطمینان به آیندهای روشن داشت. قصهی عشق آنها، با تولد آرین، وارد زیباترین فصل خود شده بود؛ فصلی که پر از امید، خانواده، و عشق بیپایان بود.
----------------------------
The End...
Part³⁸
پنج سال از آن روز تعیین جنسیت و اولین خریدها گذشته بود. پنج سالی که با عشق، خنده، و لحظات شیرین پر شده بود. ا/ت و جونگکوک حالا صاحب دختری پنج ساله و دوستداشتنی به نام **"آرین"** (Ari-n) بودند؛ دختری با چشمانی درشت و شیطون که هر دو را عاشق خود کرده بود. آرین، نامی کرهای به معنای "نور" یا "درخشان"، که برازنده وجود گرم و پر از شادی او بود.
امروز، روز بزرگی بود. تولد پنج سالگی آرین! خانهی ا/ت و جونگکوک با بادکنکهای رنگی، ریسههای نورانی و بنرهای شاد تزئین شده بود. عطر کیک خوشمزهای که ا/ت با عشق پخته بود، در فضا پیچیده بود.
خانوادهها و دوستان نزدیک، از دور و نزدیک، برای این جشن گرد هم آمده بودند. پدر و مادر ا/ت، پدر و مادر جونگکوک، و دوستان صمیمیشان، همگی با لبخند و شادی، در کنار این خانوادهی خوشبخت ایستاده بودند.
آرین، با پیراهن صورتی زیبایش که یادگار اولین خریدشان بود، در مرکز توجه قرار داشت. موهایش را به زیبایی بافته بودند و تاج کوچکی روی سرش بود. او با هیجان از این طرف به آن طرف میدوید، با بچههای فامیل بازی میکرد و گاهی با شیطنت، به سمت پدر و مادرش میدوید و آنها را غافلگیر میکرد.
جونگکوک، با عشق به دخترش نگاه میکرد. چشمانش پر از غرور و خوشبختی بود. او آرین را بغل کرد و بوسید.
جونگکوک: «دختر قشنگم! تولدت مبارک! پنج سالگیت مبارک عشقم!»
ا/ت با لبخندی مهربان، به آرین نزدیک شد و او را در آغوش گرفت. «دختر عزیزم، امروز پنج ساله شدی! پنج سال پر از شادی و خنده. امیدوارم همیشه همینقدر خوشحال باشی.»
در میان هیاهوی جشن، جونگکوک به ا/ت نگاه کرد. در چشمان او، همان عشق و وفاداری پنج سال پیش را میدید. او دست ا/ت را گرفت و آرام گفت:
جونگکوک: «باورم نمیشه چقدر زمان زود گذشت. یادمه روزی رو که تو هاوایی بودیم و برای آیندهمون حرف میزدیم. حالا همه چیز تحقق پیدا کرده. تو، آرین… همهی زندگی منی.»
ا/ت با محبت به او پاسخ داد: «و تو همهی زندگی منی جونگکوک. ما با هم یه خانوادهی کامل و خوشبخت شدیم.»
لحظهی فوت کردن شمعها فرا رسید. آرین با شور و هیجان، دستهای کوچک و پر از انرژیاش را به سمت شمعها برد. همه دور کیک جمع شدند و برایش آواز تولد خواندند. با فوت کردن شمعها، آرین با صدای بلند آرزو کرد و صدای تشویق و شادی حضار بلند شد.
پس از اتمام مراسم کیک، مهمانان شروع به باز کردن کادوها کردند. آرین از دیدن اسباببازیهای جدیدش، عروسکها، کتابها و لباسهای زیبا، چنان ذوقزده بود که لبخند بر لبان همگان مینشاند.
در گوشهای از باغ، ا/ت و جونگکوک، دست در دست هم، به آرین و مهمانان نگاه میکردند. آرامش و خوشبختی که در چشمانشان موج میزد، گواه عشقی عمیق و پایدار بود که از ابتدا آغاز شده بود و حالا با حضور دخترشان، کامل شده بود.
ا/ت: «جونگکوک، نگاه کن. همه چقدر خوشحالن. این بهترین هدیه برای تولد آرین بود.»
جونگکوک: «و بهترین هدیه برای من، داشتن تو و آرین است. این آغاز داستان ما بود، و این جشن، فقط یکی از فصلهای شیرین این قصهی بیپایانه.»
با غروب خورشید و روشن شدن چراغهای باغ، جشن ادامه داشت. صدای خنده، موسیقی ملایم، و همهمهی مهمانان، فضایی سرشار از عشق و شادی را ایجاد کرده بود. ا/ت و جونگکوک، در کنار دخترشان، لبخند میزدند؛ لبخندی که نشان از رضایت، عشق، و اطمینان به آیندهای روشن داشت. قصهی عشق آنها، با تولد آرین، وارد زیباترین فصل خود شده بود؛ فصلی که پر از امید، خانواده، و عشق بیپایان بود.
----------------------------
The End...
- ۳۰
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط