{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part³⁷



هفته‌ها با سرعت سپری شدند و حالا ا/ت در هفته‌ی هفدهم بارداری بود. روز موعود فرا رسیده بود: روز تعیین جنسیت. هیجان و انتظار در هوا موج می‌زد. جونگ‌کوک، با وجود اینکه می‌دانست فرقی نمی‌کند دختر باشد یا پسر، تمام تلاشش را می‌کرد تا ا/ت را آرام کند، اما خودش هم از درونم پر از کنجکاوی بود.

آن روز صبح، ا/ت و جونگ‌کوک با قلبی پر از تپش، راهی مطب دکتر شدند. پس از معاینات اولیه و سونوگرافی، دکتر با لبخندی مهربان اعلام کرد:

دکتر: «خب، تبریک می‌گم! به احتمال خیلی خیلی زیاد… شما منتظر یک **دختر** زیبا هستید!»

چشمان ا/ت از شادی برق زد و بلافاصله اشک شوق در چشمانش حلقه زد. جونگ‌کوک نیز با چهره‌ای که از خوشحالی گلگون شده بود، ا/ت را در آغوش گرفت. او همیشه حس غریبی نسبت به دختران داشت و تصور داشتن دختری که شبیه ا/ت باشد، او را به وجد می‌آورد.

جونگ‌کوک: «دختر! باورم نمی‌شه! کوچولوی ما یه پرنسسه!»

ا/ت در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد، گفت: «یه دختر… خدای من! چقدر خوشحالم جونگ‌کوک!»

پس از اتمام ملاقات و گرفتن عکس‌های سونوگرافی، ا/ت با هیجانی وصف‌ناپذیر رو به جونگ‌کوک کرد:

ا/ت: «جونگ‌کوک! نمی‌تونیم صبر کنیم! همین الان باید بریم و اولین خریدها رو برای اتاقش انجام بدیم! باید یه عالمه لباس صورتی بخریم!»

جونگ‌کوک با لبخندی که از صورتش محو نمی‌شد، پاسخ داد: «حتماً عزیزم! هر چی تو بخوای. از الان به بعد، همه‌ی زندگی ما رنگ صورتی می‌گیره!»

آن‌ها با عجله از مطب خارج شدند و مستقیماً راهی یکی از بزرگترین فروشگاه‌های لوازم سیسمونی و کودک شدند. همین که پا به داخل گذاشتند، ا/ت گویی در دنیایی دیگر قدم گذاشته بود. ردیف‌های پر از لباس‌های رنگارنگ، کالسکه، تخت‌خواب‌های فانتزی، و اسباب‌بازی‌های نرم و بامزه، همه و همه باعث می‌شدند قلبش تندتر بزند.

ا/ت با اشتیاق شروع به انتخاب لباس‌های صورتی، گل‌دوزی شده و با طرح‌های فانتزی کرد. جونگ‌کوک نیز با دقت، تخت‌خوابی زیبا و ایمن و کالسکه ای راحت را انتخاب می‌کرد. آن‌ها همچنین یک ست کامل لوازم بهداشتی کودک، پتوهای نرم و عروسک‌های پولیشی بامزه خریدند.

هر بار که ا/ت لباس کوچکی را برمی‌داشت، آن را روی شکم برآمده‌اش می‌گرفت و با لبخندی به جونگ‌کوک می‌گفت: «این به اندازه‌ی پای کوچولوش می‌شه!»

جونگ‌کوک نیز با شیفتگی به او نگاه می‌کرد و گاهی با ذوق، یک ماشین اسباب‌بازی برای دخترشان انتخاب می‌کرد و می‌گفت: «باید از بچگی رانندگی یاد بگیره!»

آن روز، آن‌ها ساعت‌ها در فروشگاه وقت گذراندند و سبد خریدشان پر شد از وسایلی که نشان از عشق و انتظارشان برای دختر کوچکشان داشت. با هر خریدی که انجام می‌دادند، احساس تعلق و مسئولیت بیشتری می‌کردند.

هنگام بازگشت به خانه، ماشین پر از کیسه‌های خرید بود و دلشان پر از شادی و امید. ا/ت در حالی که به کیسه‌های پر از لباس‌های صورتی نگاه می‌کرد، زمزمه کرد:

ا/ت: «نمی‌دونم چطوری بگم، ولی انگار همه‌ی این‌ها باعث شده که این اتفاق واقعی‌تر بشه. انگار همین الانم اونجاست و داره با لباس‌های جدیدش بازی می‌کنه.»

جونگ‌کوک دستانش را دور شانه‌های ا/ت حلقه کرد و او را به سمت خود کشید. «اون همین الانم هست عزیزم. همین الان تو دل توئه. و ما عاشقشیم.»

آن شب، با چیدمان اولین وسایل اتاق نوزاد، خانه ا/ت و جونگ‌کوک، رنگ و بوی تازه‌ای به خود گرفت. رنگ صورتی، نمادی از دختر کوچکشان، در گوشه و کنار خانه دیده می‌شد و نویدبخش روزهای روشن و شادی بود که در انتظارشان بود.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³⁸پنج سال از آن روز تعیین جنسیت...

جهت نظم😆😅🦋

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³⁶پنج ماه از سفر رویایی ا/ت و ج...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³⁵پس از بازگشت از مهمانی و با و...

اسم رمان:عشق زیبای منشخصیت:ا/ت_جونگ کوک_جنگیون(دوست پسر قبلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط