{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part³⁶



پنج ماه از سفر رویایی ا/ت و جونگ‌کوک به هاوایی گذشته بود. آن آرامش و عشق عمیق‌تری که در آن جزیره تجربه کردند، اکنون در حال تبدیل شدن به شیرین‌ترین انتظار زندگی‌شان بود.

**دو ماه پس از بازگشت از سفر:**

خیلی زود پس از بازگشت از هاوایی، ا/ت متوجه شد که اتفاقی شگفت‌انگیز در حال رخ دادن است. علائم بارداری که ابتدا آن‌ها را به حساب خستگی سفر یا تغییرات هورمونی گذاشته بودند، حالا بسیار واضح‌تر شده بودند. آزمایش‌ها، خبر شیرین بارداری را تایید کردند. ا/ت و جونگ‌کوک از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند؛ رؤیای تشکیل خانواده‌شان در حال تحقق بود.

**سه ماهگی جنین: انتظار برای آینده**

اکنون، پنج ماه پس از سفر هاوایی، جنین در شکم ا/ت سه ماهه است. این یعنی ا/ت حدوداً دو ماه پیش متوجه بارداری‌اش شده بود و قرار است شش ماه دیگر، یعنی حدوداً هفت ماه دیگر، این انتظار به پایان برسد و اولین فرزندشان پا به دنیا بگذارد.

خانه ا/ت و جونگ‌کوک پر شده بود از هیجان و برنامه‌ریزی‌های ریز و درشت برای آینده. هر روز، ا/ت با دستانش شکم برجسته‌اش را لمس می‌کرد و با جنینش صحبت می‌کرد، انگار که او را می‌بیند. جونگ‌کوک نیز با اشتیاق، درباره‌ی نام‌های احتمالی تحقیق می‌کرد، اتاق کودک را تصور می‌کرد و گاهی با کنجکاوی به شکم ا/ت دست می‌کشید، گویی می‌خواست با فرزندش ارتباط برقرار کند.

یک عصر دل‌انگیز، ا/ت در حالی که روی مبل لم داده بود و کتابی درباره‌ی مراقبت‌های دوران بارداری می‌خواند، به جونگ‌کوک که در حال مرتب کردن عکس‌های سفر هاوایی بود، گفت:

ا/ت: «جونگ‌کوک، نگاه کن. دکتر گفته این ماه باید بیشتر استراحت کنم. ولی من نمی‌تونم جلوی هیجانم رو بگیرم. شش ماه دیگه… یعنی وقتی کوچولومون به دنیا بیاد، ما دیگه سه نفر می‌شیم.»

جونگ‌کوک با لبخندی گرم، کنار ا/ت نشست و دستش را گرفت. «می‌دونم عزیزم. منم همینقدر هیجان‌زده‌ام. همیشه فکر می‌کردم چه حسی داره که پدر بشم. حالا دارم می‌فهمم. این عکس‌ها رو ببین… چقدر ما خوشحال بودیم. انگار اون روزها، آینده رو پیش‌بینی می‌کردیم.»

او یکی از عکس‌ها را نشان داد که در آن، ا/ت و جونگ‌کوک کنار ساحل ایستاده بودند و به افق خیره شده بودند.

ا/ت: «آره… اونجا بود که تصمیممون رو گرفتیم. شاید خیلی سریع پیش رفت، ولی من خوشحالم که اینطوری شد.» او دستان جونگ‌کوک را روی شکمش گذاشت. «حالا داریم یه دنیای جدید رو با هم می‌سازیم.»

جونگ‌کوک با عشق به شکم ا/ت نگاه کرد. «مطمئنم که این کوچولو، همه چیز رو قشنگ‌تر می‌کنه. یه دلیل دیگه برای دوست داشتن همدیگه.»

آن‌ها برای مدتی در سکوت، با هم به عکس‌ها نگاه کردند و درباره‌ی آینده‌ی پیش رویشان صحبت کردند. انتظار برای تولد فرزندشان، فضایی سرشار از امید، عشق و هیجان را در خانه‌شان حاکم کرده بود. هر روز، با هر تکان کوچک جنین، عشقشان عمیق‌تر می‌شد و آن‌ها آماده‌تر می‌شدند برای استقبال از عضوی جدید به خانواده‌ی کوچکشان.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³⁷هفته‌ها با سرعت سپری شدند و ح...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³⁸پنج سال از آن روز تعیین جنسیت...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³⁵پس از بازگشت از مهمانی و با و...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³⁴وقتی ا/ت و جونگ‌کوک وارد خانه...

پارت ۷🖤❤️خوناشام خشن من ❤️ 🖤جونگ کوک : بسه دیگه دراز بکشا/ت:...

پارت ۱۶🖤❤️خوناشام خشن من ❤️🖤ادامه ی ویو ا/تا/ت : غذا درست کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط