{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم شکیبایی ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر، و به من نزدیک و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،
خدا گفت: نه!
بایسته آن است که تو  خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند
از خدا خواستم و باز خدا گفت: نه!
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم
دیدگاه ها (۱)

گر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام ...

(آرامش شب)نگران فردایت نباش، خدای دیروز و امروز ، خدای فردا ...

"زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به تاخ...

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاکشاخه‌های شسته، باران‌خورده پاکآس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط