{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نم نم باران شعاع چَشم تارم را گرفت

نم نم باران شعاع چَشم تارم را گرفت
چَشم وا کردم غمت دارو ندارم را گرفت
اَشک های بی قرارم رود شور غصه شد
سیل غم آمد همه ایل و تبارم را گرفت
هر چه کردم تا فراموشت کنم، اما نشد
دیدگاه ها (۱)

صدای انفجار هنوز در ساختمان می‌پیچید.مایکی دستم را گرفته بود...

*بادکنک!*🎈دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن باد...

P1باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.طناز روی تختش نشسته بو...

می‌گفت:دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن بادکنک...

▪️یک قطعه از تربت را به امواج سیل افکندم و لحظاتی بعد سیل بن...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

رمان تو خود منی

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط