{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلباخته

دلباخته....
پارت ۱
عمارت مثله همیشه ساکت و آروم بود ، هیچوقت کسی جرعت نمیکرد شاد باشه یا گریه کنه چون بالا فاصله میکشتنش. ات مثله همیشه توی گوشیش بود که خدمتکار صداش کرد

خدمتکار: خانم..ات..ارباب کیم منتظره شماست

ات: هوففف... باشه الان میام

ویو ات
راستش به نظرم من به اندازه کافی خوشگلم پس میکاپ نکردم و یه لباسه خوب پوشیدم و رفتم پایین دیدم بابام منتظره مثله همیشه سرد بود حتا نگاهاش هیچوقت دوسم نداشت یا حتا اینو به زبون نیاورده بود ، از وقتی ۵ سالم بود مجبورم میکرد تمرینایه سختی انجام بدم طوری که دیگه پاهام سست میشدن


بابایه ات: دیر..کردی؟( سرد)

ات: ببخشید ( سرد)

بابایه ات:( چیزی نگفت و شروع کرد به خوردن غذا)

(( بعد شام))


ات:...پدر جان...من دیگه برم

بابایه ات: برو ( سرد)

بادیگارد: آقای..کیمم یه مشکلی پیش امده

بابایه ات: باز چیشدع؟؟ ( سرد)

بادیگارد: یکی به باندمون حمله کرده

بابایه ات: چییی زود باشین بریممم

بادیگارد: چ..چ.چشم آقایه کیم.

ویو ات
تو خواب نازم بودم که یهو.....


ادامه دارد.....
چطور بود؟
دیدگاه ها (۵)

دوباره پاک شد گذاشتمش

دلباخته....پارت۲ویو اتکه یهو یکی دستشو گذاشت رو دهنم و سیاهی...

گرفتی که چی میگم؟🤣

پارت 31ساعت بعددکتر از اتاق امد بیروندکتر: شما چیکار کردین؟(...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط