جنون مافیا
جنون مافیا
☆part40S1☆
کم کم خواب به جشمام اومد و خوابیدم
ثقتی بیدار بودم معدم به شدت درد میکرد
تقریبا از صبح هیجی نخورده بودم
به سمت اشپزخونه رغتم و در یخچالو باز کردم
شیرینی های اجومارو برداشتم
اوممم مثل همیشه خوشمزه بود
درحال خودن بودم که جناب از در اومدن تو
رفتم جلوش و گفتم: مامانم کجا کار میکنه؟
برگشت تا درو ببنده و بعد بدون توجهی داشت از کنارم میگذشت که منم عقب رفتم و دبواره جلوش سبز شدم
_کدوم کلاب؟
کمی خم شد تا هم قدم بشه
یه سر و گردن ازم بلندتر بود
توی یک ثامیه با شصتش خامه کنار لبمو پاک کردو با همون سردی چشماش گفت: بس کن
وفتی رفت من موندم ذهن اشفتم
بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم بیخیالش شم
اگر واقعا براش مهم بودم از اولش یا ترکم نمیاد و یا منم با خودش میبرد
با دلی پر از دلتنگی ساعتای ۲ بود که خوابم برد
تازگیا زیاد میخوابیدم...طبیعیه!
وقتی بیدار شدم یه دوش گرفتم یه تیشرت ابی پررنگ و یه سلوار گشاد مشکی پوشیدم
موهای نمناکمو رها کردم تا خودش خشک بشه وقتی انیجوری بودم خیلی خشگل میشدم
حیف که ارامشی برام نمونده و همینطور ذوقی
از پله ها پایین رفتم
با دیدن یه زن بلوند با یه لباس نارنجی که تا خار و مادر باز بودن بود به اپن تمیه داده بود
خشگل بود ولی ازش خوشم نیومد
حس ششمم همیشه درست حس میکرد!
وقتی نزدیک تر شدم
_شم.. شما؟
نگاهی به اطراف کردو و با بی توجهی به من گفت: من وکیلم
چی وکیل؟ عمرااا
یدونه وکیل پیدا نکردم که اینجوری استایل بزنه
با. اون برگه های توی دستش معلوم نبود چیکار میکردم
ناخوناش با طرح ببری کاشته بود و من داشتم از این همه مزخرفات حالم بد میشد
_یعنی چی...
....: یعنی عزیزم با جونگکوک جون کار دارم
جونگکوک جون!
داشت خندم میگرفت که صداش از پشت اومد
+او لارا خوش اومدی ببخشید یه تماس مهم داشتم
بیا بشین
نکاهی تا سر تاپاهاش کردم
مرتیکه جوری رغتار میکنه انگار من اینجا نیستم
نگا تروخدا
....: خب معرفی نمیکنی؟
+سوارو؟ خب سوا همسرمه یجورایی
....: عاو اوکی
+و ایشونم همکار من هستن
به من نگاه کرد که برگشتم و سری تکون دادم
تصمیم گرفتم توی سالن بشینم تا به قداهاشون دسترسی داسته باشم
گوشیمو باز کردم و سعی کردم عمس بگیرم از خودم تا ضایع نباشه که از دوربین دیدم همو بغل کردن و تون دختره راه افتاد و به سمت در رفت
+ممنون لارا واقعا خیلی کمکم کردی...
....: به مادرتم سلام برسون.. خانومیو خیلی وقته ندیدم
+خنده ای کرد و سرشو تکون داد
زنیکه تو میومدی بجا من... میبینم خوب با مادرجونم جفت و جوره
بعد از چند ثانیه خمثی شدم نسبت به این قضیه
وقتی کامالای تلویزیونو یکم جابه جا کردم پاشدمو رفتم به سمت اتاقم ولی قبلش به جونگکوک گفتم
_میخوام برم عمارت و کتابامو بیارم
+بچه شدی باز
_نخیرم تو کوش نمید یچی میگم
+خوبم گوش میدم...و نمیشه
_چرا خیلیم میشه
+روی اعصاب من راه نرو
درو کوبید رفت.
☆part40S1☆
کم کم خواب به جشمام اومد و خوابیدم
ثقتی بیدار بودم معدم به شدت درد میکرد
تقریبا از صبح هیجی نخورده بودم
به سمت اشپزخونه رغتم و در یخچالو باز کردم
شیرینی های اجومارو برداشتم
اوممم مثل همیشه خوشمزه بود
درحال خودن بودم که جناب از در اومدن تو
رفتم جلوش و گفتم: مامانم کجا کار میکنه؟
برگشت تا درو ببنده و بعد بدون توجهی داشت از کنارم میگذشت که منم عقب رفتم و دبواره جلوش سبز شدم
_کدوم کلاب؟
کمی خم شد تا هم قدم بشه
یه سر و گردن ازم بلندتر بود
توی یک ثامیه با شصتش خامه کنار لبمو پاک کردو با همون سردی چشماش گفت: بس کن
وفتی رفت من موندم ذهن اشفتم
بعد از کلی فکر کردن تصمیم گرفتم بیخیالش شم
اگر واقعا براش مهم بودم از اولش یا ترکم نمیاد و یا منم با خودش میبرد
با دلی پر از دلتنگی ساعتای ۲ بود که خوابم برد
تازگیا زیاد میخوابیدم...طبیعیه!
وقتی بیدار شدم یه دوش گرفتم یه تیشرت ابی پررنگ و یه سلوار گشاد مشکی پوشیدم
موهای نمناکمو رها کردم تا خودش خشک بشه وقتی انیجوری بودم خیلی خشگل میشدم
حیف که ارامشی برام نمونده و همینطور ذوقی
از پله ها پایین رفتم
با دیدن یه زن بلوند با یه لباس نارنجی که تا خار و مادر باز بودن بود به اپن تمیه داده بود
خشگل بود ولی ازش خوشم نیومد
حس ششمم همیشه درست حس میکرد!
وقتی نزدیک تر شدم
_شم.. شما؟
نگاهی به اطراف کردو و با بی توجهی به من گفت: من وکیلم
چی وکیل؟ عمرااا
یدونه وکیل پیدا نکردم که اینجوری استایل بزنه
با. اون برگه های توی دستش معلوم نبود چیکار میکردم
ناخوناش با طرح ببری کاشته بود و من داشتم از این همه مزخرفات حالم بد میشد
_یعنی چی...
....: یعنی عزیزم با جونگکوک جون کار دارم
جونگکوک جون!
داشت خندم میگرفت که صداش از پشت اومد
+او لارا خوش اومدی ببخشید یه تماس مهم داشتم
بیا بشین
نکاهی تا سر تاپاهاش کردم
مرتیکه جوری رغتار میکنه انگار من اینجا نیستم
نگا تروخدا
....: خب معرفی نمیکنی؟
+سوارو؟ خب سوا همسرمه یجورایی
....: عاو اوکی
+و ایشونم همکار من هستن
به من نگاه کرد که برگشتم و سری تکون دادم
تصمیم گرفتم توی سالن بشینم تا به قداهاشون دسترسی داسته باشم
گوشیمو باز کردم و سعی کردم عمس بگیرم از خودم تا ضایع نباشه که از دوربین دیدم همو بغل کردن و تون دختره راه افتاد و به سمت در رفت
+ممنون لارا واقعا خیلی کمکم کردی...
....: به مادرتم سلام برسون.. خانومیو خیلی وقته ندیدم
+خنده ای کرد و سرشو تکون داد
زنیکه تو میومدی بجا من... میبینم خوب با مادرجونم جفت و جوره
بعد از چند ثانیه خمثی شدم نسبت به این قضیه
وقتی کامالای تلویزیونو یکم جابه جا کردم پاشدمو رفتم به سمت اتاقم ولی قبلش به جونگکوک گفتم
_میخوام برم عمارت و کتابامو بیارم
+بچه شدی باز
_نخیرم تو کوش نمید یچی میگم
+خوبم گوش میدم...و نمیشه
_چرا خیلیم میشه
+روی اعصاب من راه نرو
درو کوبید رفت.
- ۳۶۰
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط