جنون مافیا
جنون مافیا
☆part41S1☆
جونگکوک*
تهیونگ: مگه بهت نمیگم نبا شرکت...
+من بچه نیستم
تهیونگ: اقارو باش
+مشکلی داری تو نیا
در همون حین بود که کردی با کت و شلوار خوش دوخت و مرتب با یک کیف کاملا کاری وارد اتاق جونگکوک شد...
+چیزی پیدا کردی؟
...: اره...از سئول خارج شدن...صاحب اون اتاقی که توش جمع شده بودن گفت هفت و هشت نفر بودن و تجهیزات عجیبی داشتن ولی صبح زود انگار از کشور خارج شدن!
سری تکون داد و با اخم کوچیکی که داشت تایید کرد
سوا*
به سوجین زنگ زدم...
+سلامم
سوجین: سلام سوا چخبر
+میای بریم بیرون
سوجین: عام..کجا؟
+یه بستنی فروشی نزدیکای خونه هست...تهیونگ دفعه قبلی گفت حتما ازش یکی بخورم..
سوجین: باید به اجوما بگم
+باشه
بعد از نیم ساعت وقتی سوجین گفت باید کمک اجوما وایسه کلافه شدم ولی تصمیم گرفتم تنها برم.
لباسامو پوشیدم و راه افتادم
هوای خنکو توی ریه هام وارد کردم... انگاری یه لحظه حالم خوب شد...ازاد شدم
وقتی به دکه رسیدم خیلی شلوغ نبود
_اجوشی یدونه بستنی میخوام
اجوشی: چه طعمی؟
_ممم خب...نعنا با وانیل
همیشه عاشق ترکیبشون بودم...عاح محشر بود.
وقتی حرفم تموم شد صدای اشنایی از پشت اومد
جیمین: منم یدونه میخوام...شکلاتی باشه
برگشتم و با دیدن جیمین تک خنده ای کردم
_تعقیبم میکنی؟
جیمین: نه...هرازگاهی اینجا بستنی میخورم
_عجب
جیمین: چرا تنها اومدی؟
_حوصلم تو خونه پکید
وقتی بستنی هامون رو گرفتیم شروع به راه رفتن کردیم
_مم خوشمزه
جیمبن خنده کرد با انگشتش یکی زد تو سرم
_نکن عه..
راستی با اون اشتی کردین؟
جیمین: با کی... اهان اون..(خندید) مگه قهر بودیم؟
_یقین
جیمین: یعنی اینقدر بده مه بهش میگی اون
_همم شاید
جیمین: بهت گفته بودم که اون ادم اهل ابراز احساسات نیست تو نباید...
_گوشام پره از این حرفا...
جیمین: درسته! اون یه مافیاعه ولی من عاشق شدنشم دیدم
_چی؟
جیمین: هی یه راز بمونه
_حالا عاشق کی؟
جیمین: دیگه در همین حد بسه
بیا برسونمت خونه
فکرم درگیر بود...یعنی کی بوده؟ هنوزم هست؟
قطعا مال گذشته
وقتی جلوی خونه پارک کرد پیاده شدم و تشکر کردم
برای رسیدن به خونه باید پنج مترو راه میرفتم و بعد وارد میشدم
چون پیاده رو بود راه ماشین رو نبود.
وقتی کمی دور شدم صدای داد و بیداد از پشت سر میومد.
وقتی برگشتم جیز خاصی معلوم نبود... چند نفر جمع شده بودن ولی اون...اون جیمین بود
سریع به سمتشون دویدم
_ابنجا چخبره
جیمین: سوا برو خونه تو
...: هع میبینم یه خشگلم برای خودت جور کردی
جیمین: چی داری میگی تو
یقشو گرفت و...
_هی بسه بسه
....: جوجه به دوست پسرت بگو ماشینشو درست پارک کنه.. وفت منم نگیره
جیمین: مگه خیابونو خریدی. عو. ضی
دوباره گل هم افتادن که یکی از اون هرکولا خواست از پشت جیمینو بزنه
سریع تکون خوردم و پامو کوبیدم توی اونجاش!
ناله ای کرد!
_فک کنم عقیم شد
جیمین برگشت و با تعجب نگاه میکرد
بعد از دور کردن اون ولگردا...
_خوبی؟ کنار لبت زخمه
خنده ای کرد و موهامو بهم ریخت
جیمین: تو دیوونه ای دختر
_بیا بریم خونه لهت چسب زخم بدم
جیمین: نه شرکت کلی کار هست...بیا توام بریم
اگر دوباره برگردن تنها تو خونه ای...
_نبابا من فنی ام
جیمین خندید باز مثل فرشته ها شد
جیمین: حرف نباشه بپر بالا...
☆part41S1☆
جونگکوک*
تهیونگ: مگه بهت نمیگم نبا شرکت...
+من بچه نیستم
تهیونگ: اقارو باش
+مشکلی داری تو نیا
در همون حین بود که کردی با کت و شلوار خوش دوخت و مرتب با یک کیف کاملا کاری وارد اتاق جونگکوک شد...
+چیزی پیدا کردی؟
...: اره...از سئول خارج شدن...صاحب اون اتاقی که توش جمع شده بودن گفت هفت و هشت نفر بودن و تجهیزات عجیبی داشتن ولی صبح زود انگار از کشور خارج شدن!
سری تکون داد و با اخم کوچیکی که داشت تایید کرد
سوا*
به سوجین زنگ زدم...
+سلامم
سوجین: سلام سوا چخبر
+میای بریم بیرون
سوجین: عام..کجا؟
+یه بستنی فروشی نزدیکای خونه هست...تهیونگ دفعه قبلی گفت حتما ازش یکی بخورم..
سوجین: باید به اجوما بگم
+باشه
بعد از نیم ساعت وقتی سوجین گفت باید کمک اجوما وایسه کلافه شدم ولی تصمیم گرفتم تنها برم.
لباسامو پوشیدم و راه افتادم
هوای خنکو توی ریه هام وارد کردم... انگاری یه لحظه حالم خوب شد...ازاد شدم
وقتی به دکه رسیدم خیلی شلوغ نبود
_اجوشی یدونه بستنی میخوام
اجوشی: چه طعمی؟
_ممم خب...نعنا با وانیل
همیشه عاشق ترکیبشون بودم...عاح محشر بود.
وقتی حرفم تموم شد صدای اشنایی از پشت اومد
جیمین: منم یدونه میخوام...شکلاتی باشه
برگشتم و با دیدن جیمین تک خنده ای کردم
_تعقیبم میکنی؟
جیمین: نه...هرازگاهی اینجا بستنی میخورم
_عجب
جیمین: چرا تنها اومدی؟
_حوصلم تو خونه پکید
وقتی بستنی هامون رو گرفتیم شروع به راه رفتن کردیم
_مم خوشمزه
جیمبن خنده کرد با انگشتش یکی زد تو سرم
_نکن عه..
راستی با اون اشتی کردین؟
جیمین: با کی... اهان اون..(خندید) مگه قهر بودیم؟
_یقین
جیمین: یعنی اینقدر بده مه بهش میگی اون
_همم شاید
جیمین: بهت گفته بودم که اون ادم اهل ابراز احساسات نیست تو نباید...
_گوشام پره از این حرفا...
جیمین: درسته! اون یه مافیاعه ولی من عاشق شدنشم دیدم
_چی؟
جیمین: هی یه راز بمونه
_حالا عاشق کی؟
جیمین: دیگه در همین حد بسه
بیا برسونمت خونه
فکرم درگیر بود...یعنی کی بوده؟ هنوزم هست؟
قطعا مال گذشته
وقتی جلوی خونه پارک کرد پیاده شدم و تشکر کردم
برای رسیدن به خونه باید پنج مترو راه میرفتم و بعد وارد میشدم
چون پیاده رو بود راه ماشین رو نبود.
وقتی کمی دور شدم صدای داد و بیداد از پشت سر میومد.
وقتی برگشتم جیز خاصی معلوم نبود... چند نفر جمع شده بودن ولی اون...اون جیمین بود
سریع به سمتشون دویدم
_ابنجا چخبره
جیمین: سوا برو خونه تو
...: هع میبینم یه خشگلم برای خودت جور کردی
جیمین: چی داری میگی تو
یقشو گرفت و...
_هی بسه بسه
....: جوجه به دوست پسرت بگو ماشینشو درست پارک کنه.. وفت منم نگیره
جیمین: مگه خیابونو خریدی. عو. ضی
دوباره گل هم افتادن که یکی از اون هرکولا خواست از پشت جیمینو بزنه
سریع تکون خوردم و پامو کوبیدم توی اونجاش!
ناله ای کرد!
_فک کنم عقیم شد
جیمین برگشت و با تعجب نگاه میکرد
بعد از دور کردن اون ولگردا...
_خوبی؟ کنار لبت زخمه
خنده ای کرد و موهامو بهم ریخت
جیمین: تو دیوونه ای دختر
_بیا بریم خونه لهت چسب زخم بدم
جیمین: نه شرکت کلی کار هست...بیا توام بریم
اگر دوباره برگردن تنها تو خونه ای...
_نبابا من فنی ام
جیمین خندید باز مثل فرشته ها شد
جیمین: حرف نباشه بپر بالا...
- ۴۰۶
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط