{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا به حال با کسی همسفر شده‌اید که صبحانه بخورد بپرسد ناها

تا به حال با کسی همسفر شده‌اید که صبحانه بخورد بپرسد ناهار چه بخوریم؟
ناهار بخورد بپرسد شام چه بخوریم؟
شام هم بخورد و نگران صبحانه فردا باشد؟
چند وقت پیش سفری پیش آمد، با یک گروه همسفر شدم، یک خانمی توی گروه بود نی‌قلیان، مثل مداد. خوب هم می‌خورد، اما مدام نگران وعده بعدی بود.
سال‌ها پیش، یک دوستی داشتم هر روز صبح، نگران زنگ می‌زد که فلانی، اگر فلانی نباشد من می‌میرم، همسرش را می‌گفت. من هر روز دلداری‌اش می‌دادم که نگران نباش، نمی‌میری. یک روز به شوخی گفتم‌‌ همان بهتر که او نباشد و تو بمیری، که اگر او باشد هم، تو با این ترس‌هایت می‌میری
امروز مثنوی معنوی را که ورق می‌زدم یادشان افتادم، هم آن همسفرم، هم آن دوست قدیمی. مثنوی یک قصه‌ای دارد حکایت یک گاو است که از صبح تا شب، توی یک جزیره سبزِ خوش آب و علف مشغول چراست. خوب می‌چرد، خوب می‌خورد، چاق و فربه می‌شود، بعد شب تا صبح از نگرانی اینکه فردا چه بخورد، هرچه به تنش گوشت شده بود، آب می‌شود.
حکایت آن گاو، حکایت دل نگرانی‌های بی‌خود ما آدم‌هاست. حکایت‌‌ همان ترس‌هایی، که هیچ‌ وقت اتفاق نمی‌افتد، فقط لحظه‌هایمان را هدر می‌دهد. یک روز چشم باز می‌کنی، به خودت می‌آیی، می‌بینی عمری در ترس گذشته و تو لذتی از روز‌هایت نبردی.
معتاد شده‌ایم به نگران زیستن
عادت کرده‌ایم به دلواپس بودن
شرطی شده ایم که هر روز یک دلمشغولی و نگرانی پیدا کنیم.
یک روز غصه گذشته ر‌هایمان نمی‌کند، یک روز دلواپسی فردا دست از سرمان بر نمیدارد.
یاد این شعر سهراب سپهری افتادم که میگه

زندگی ذره کاهیست که کوهش کردیم
زندگی نام نکویی ست که خارش کردیم
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی
زندگی کرده بسی
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه و
اندازه ی یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم ؟
دیدگاه ها (۹)

#حکایت_قدیمی در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که مرتب با هم ...

استی: معلومه که تو مردی هستی که برای صبحانه سوپ دنده‌ی گاو ر...

پارت دوم ( آسانسور عشق ) امروزم دادگاه داشتم با یکی از موکلا...

عاشقانه های شبنم

فکر می‌کنم زندگیِ همه‌ی ما، یک جایی پر شده از «ای #کاش»هایی ...

دوای دردِ من،نه قرص است، نه زمان،نه فراموشی…دوای دردِ من شای...

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت ۳ ]نزدیک ظهر، وقتی ات...

پارت ۶

پروانه جان

برادر ناتنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط