دود میخیزد زخلوتگاه من
دود میخیزد زخلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانهام؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانهام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریا بیخبر
برتن دیوارها طرح شکست
کس دیگر رنگی در این سامان ندید
چشم میدوزد خیال روز وشب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسستهام
گرچه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دلبستهام
تیرگی پا میکشد از بامها
صبح میخندد به راه شهر من
دود میخیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
سهراب سپهری
کس خبر کی یابد از ویرانهام؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانهام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریا بیخبر
برتن دیوارها طرح شکست
کس دیگر رنگی در این سامان ندید
چشم میدوزد خیال روز وشب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسستهام
گرچه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دلبستهام
تیرگی پا میکشد از بامها
صبح میخندد به راه شهر من
دود میخیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن
سهراب سپهری
- ۸۶۲
- ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط