{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
بر زلف سیاهم تو نشاندی سحرت را
ای کاش به پایان برسانی سفرت را

خشکیده دواتم به چه رنگی بنویسم
با خون دلم نقش نمایم اثرت را

دور از منی و فاصله بسیار و دلم تنگ
باید که نسیمی برساند خبرت را

یک عمربه خاک دل من ریشه دواندی
حق نیست به دشمن برسانی ثمرت را

هر لحظه به روی سر تو سایه ی من بود
بر ریشه ی من خوب نشاندی تبرت را

رد می شوی از خواستن وعشق من اما
بد نیست نگاهی بکنی پشت سرت را
.#
دیدگاه ها (۲)

.ای وای از آن شهر که دیوانه نداردصدعقل به مسجد شد و خمخانه ن...

.عاقبت فاصله افتاد میان من و تواینچنین ریخت به هم روح و روان...

با توام ای عشقِ بی انصاف!این انصاف بود!؟رفتنت دست خودت باشد ...

یه قانون مهم هَس که میگه✘همیشــــــــه..✘اونــی کــه توخیالت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط