.
.
ای وای از آن شهر که دیوانه ندارد
صدعقل به مسجد شد و خمخانه ندارد
از شهر تنت، کوچه ی چشمت خبری نیست
#دیوانه ی تو طاقت مردانه ندارد
تا مومن رویت شدم آن دُردیِ جامم
جز چشم تو کس دیده ی مستانه ندارد
مویم به پریشانی، سرم در بر دیوار
گفتی که نگار تو مگر شانه ندارد؟
یکبار تو را دیدم و در دام پریدم
بار دگرم دل طمع دانه ندارد
دیوانگی ام عقل و دلم را به هم انداخت
مجنون توام این که دگر چانه ندارد
ای وای از آن شهر که دیوانه ندارد
صدعقل به مسجد شد و خمخانه ندارد
از شهر تنت، کوچه ی چشمت خبری نیست
#دیوانه ی تو طاقت مردانه ندارد
تا مومن رویت شدم آن دُردیِ جامم
جز چشم تو کس دیده ی مستانه ندارد
مویم به پریشانی، سرم در بر دیوار
گفتی که نگار تو مگر شانه ندارد؟
یکبار تو را دیدم و در دام پریدم
بار دگرم دل طمع دانه ندارد
دیوانگی ام عقل و دلم را به هم انداخت
مجنون توام این که دگر چانه ندارد
- ۳۷۶
- ۰۸ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط