{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
ای وای از آن شهر که دیوانه ندارد
صدعقل به مسجد شد و خمخانه ندارد

از شهر تنت، کوچه ی چشمت خبری نیست
#دیوانه ی تو طاقت مردانه ندارد

تا مومن رویت شدم آن دُردیِ جامم
جز چشم تو کس دیده ی مستانه ندارد

مویم به پریشانی، سرم در بر دیوار
گفتی که نگار تو مگر شانه ندارد؟

یکبار تو را دیدم و در دام پریدم
بار دگرم دل طمع دانه ندارد

دیوانگی ام عقل و دلم را به هم انداخت
مجنون توام این که دگر چانه ندارد
دیدگاه ها (۱)

.عاقبت فاصله افتاد میان من و تواینچنین ریخت به هم روح و روان...

.هرگز اتفاق نیفتاده بوداینگونه کسی را از اعماق وجود دوست بدا...

.بر زلف سیاهم تو نشاندی سحرت راای کاش به پایان برسانی سفرت ر...

با توام ای عشقِ بی انصاف!این انصاف بود!؟رفتنت دست خودت باشد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط