{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاریکی ام شبیه شبی که سحر نداشت

تاریکی ام شبیه شبی که سحر نداشت
تنهایی ام شبیه کلاغی که پر نداشت
تلخم شبیه دورترین قهوه خانه ای
که بر لبان قهوه چی اش هم شکر نداشت
دیدگاه ها (۱)

امشب چه شود در دل تاریکی وغمها آن ماه بکوبد به درخانه ام امش...

آخر شبها وقت هجوم دردهاست .. دردهای پنهان شده در حجم تنهایی ...

میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود م...

خوش ـبـه حـال سـیـنـدرلـا......لنگـه کفـشـش را جـا گـذاشـت.....

پارت اول: پاریس، شهری که همیشه عطر قهوه تازه و صدای قدم های ...

خب خب بریم ادامه پارت هشتم ــــــــــــــــــــــــــــــ.وی...

شبی به او رسیدم که مانند شب های قبل پر از استرس بودم .او مثل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط