{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
part: ₁₀
یونگی جیمین را به دنبال خودش می‌کشید.
پدرش غرید:
_احمقق دارم براتت.
یونگی اهمیتی نداد و به راهش ادامه داد.
به ماشینش که رسید سوار شد و به راننده گفت به سمت خانه خودشان براند.
پس از مدتی حرکت یونگی به حرف آمد.
_متاسفم که پدرم اینطوری تو رو زجر داده اون یه عوضی سادیسمه.
جیمین ساکت بود.از سوزش کمرش به خودش می‌پیچید ولی صدایی نمی‌داد.
بلاخره جیمین هم لب های خشکش را از هم فاصله داد:میشه منو ببری خونمون؟مامانم حتما از نگرانی دق کرده.
_ولی کمرت..
_مشکلی نیست با پماد حلش میکنم.فقط الان به آغوش مادرم نیازمندم.
یونگی دلش شکست.او هیچوقت طعم آغوش واقعی را نچشیده بود.
_باشه..فقط آدرسشو به راننده بگو
به خانه جیمین رسیدند.یه خانه کوچک ولی زیبا بود.
_ممنونم یونگی شی که منو نجات دادی
یونگی در پاسخ لبخندی به او تحویل داد،
و به راننده شخصی اش گفت حرکت کند. و از آنجا دور شد.
جیمین زنگ در را زد.
مادرش با تعجب سمت در رفت با دیدن چهره پسرش با ذوق پرید و پسرش را به آغوش گرفت.با بغض گفت:پسرکم..کجا بودی؟
جیمین مجبور شد دروغی سرهم کند.
_زورگیرا منو گرفتن ولی چند تا از دوستام نجاتم دادند.
_خیلی نگرانت بودم..بیا بریم خونه
___
فردا هم از راه رسید.جیمین میترسید دوباره آقای مدیر اورا گیر بیندازد و دوباره او را زجر بدهد.
با ترس و لرز به سمت مدرسه راهی شد.
وقتی به دم در رسید یونگی را دید.
یه نگاهی به او انداخت و لبخندی تحویلش داد و رد شد ولی دستی از پشت او را گرفت چرخید تا صاحب دست را ببیند.یونگی بود
_عااامم سلام.
_سلام جیمین.بیا با هم به کلاست بریم.( با چشمش به پدرش که از پنجره اتاقش به آن دوتا زل زده بود اشاره کرد)پدرم هر لحظه ممکنه دوباره گیرت بیاره‌
و دست جیمین را محکم گرفت و به دنبال خودش برد.
_من خودم میرم کلاسم.لیتوک مراقبته هر وقتم خواستی بری بیا با هم بریم.اوکی؟
_باشه
حس امنیت به او دست داد.ترس هایش دیگه رهایش کردند.خوشحال بود کسی را در مدرسه کنارش داشت که مراقبش باشد.هر چند او بزرگ شده بود ولی با اتفاقات دیشب به جیمین ۷ ساله برگشته بود.روزی که مردی همانند آقای مین آن را دزدید‌.اولین بارش بود که کسی او را میدزدید وکسی نبود آن را نجات دهد.همیشه مادرش کنار او بود هم برایش پدر بود و هم مادر.نگذاشت جای خالی پدرش را حس کند.وقتی نزدیک بود مار او را نیش بزند مادرش به کمکش آمد.وقتی از بالای درخت به پایین افتاد مادرش او را گرفت از برخوردش با زمین جلوگیری کرد.
یونگی همان حسی را بهش میداد که به مادرش داشت.با نجات دادن از دست یک مرد وحشی،جیمین این حس را به یونگی پیدا کرده بود.
دیدگاه ها (۴)

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.part: ₁₁یونگی جیمین را پشت س...

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.part: ₁₂بلاخره بعد از چند رو...

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.part: ₉آرام قدم میزد. و به م...

https://wisgoon.com/pin/50986376/بچه های خوبی باشید.گشادی را...

یوکی هایانوکی **سن:** ۱۸ سال | **جایگاه:** پرستار عمارت پروا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط