بعد از چند سال

بعد از چند سال
تو یه شرکت بزرگ زده بودی و دیگه با لیسا زندگی نمی کردی ولی هنوز به جیمین فکر می کردی . مشغول کار بودی که منشیت میاد در میزنه و اجازه ی ورود می خواد و تو اجازه ی ورود میدی.
منشی : ریس.. رئیس
ات: بله
منشی : رییس شما به یه مهمونی دعوت شدید که همه ی کارخونه دار ها و شرکتها هستن
میشه گفت ادو گنده ها اونجا توی مهمونی هستن و تو شرکت جزو بهترین شرکتهای جهان بود و همه ارزوی کار داشتن باهات
منشی بعد توضیحات گفت
منشی : رییس میرید به مهمونی؟؟
ات : اره میرم فقط ساعت چند باید برم؟؟؟
منشی : رییس گفتن ساعت 9 شب هست
فردا صبح با صدای زنگ گوشیت بیدار میشی و میبینی لیسا بهت زنگ زده می خواستی جواب ندی ولی انقدر صداش رو مخ بود که جواب دادی
ات : چی شده لیسا سر صبحی زنگ زدی؟؟
لیسا : سلاممممم صبح بخیرررر
ات : لیسا چی شده سر صبحی خوشحالی؟؟
لیسا : هیچی.. فقط امشب مهمونی داریم
ات : باشه پس فعلا
لیسا : باشه فعلا
بلند شدی ساعت 7 صبح بود 14 ساعت دیگه مهمونی بود. بلند شدی رو تخت رو مرتب کردی رفتی دستشویی روتین پوستین رو انجام دادی. صبحونه خوردی و رفتی شرکت میری میشنیدم پشت میزت که در میزنن اجازه ی ورود میدی منشیت بود.
منشی : رییس مهمونی داخل باغ هست و همون جور که گفتم ساعت 9 شب شروع میشه
ات : باشه می تونی بری
بعد از چند ساعت کار کردن به خودت میای و میبینی ساعت 7 شبه و باید سریع اماده بشی. رفتی خونه ماشین تو توی پارکینگ گذاشتی و لباست رو پوشیدی و به سمت مهمونی داشتی میرفتی رسیدی......
دیدگاه ها (۳)

رسیدی به مهمونی همه اونجا بودن از کله گندها مخصوصا و تیپ تو ...

دیدی جیمین داره میاد سمتت اومد سمتت و پیش خودت گفتی چقدر تغی...

از کدوم از اعضا بنویسم❓❓💢💢

بچه ها بعضی ها گفتن فیک خوب نمی نویسم و اینکه من قصد اسیب به...

دیدار اول ..

پارت ۶ ساعد ۴ آلارم گزاشتی و خوابیدی ساعت ۳ و نیم با دلدرد ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط