معامله
معامله
p13
جونگکوک قرص را با دست لرزان گرفت و خورد.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
پلکهایش سنگین شد.
تهیونگ متوجه تغییر حالتش شد.
«جونگکوک؟»
بدن جونگکوک شل شد و اگر دست تهیونگ پشت شانهاش نبود، روی زمین میافتاد.
مأمور با عجله جلو آمد.
«نترسید، قربان. این عادیه. احتمالاً به خاطر شدت درد و ضعف بدنشه.»
تهیونگ نگاه تندی به او انداخت.
«مطمئنی؟»
«بله، قربان. بهتره بذارید چند دقیقه استراحت کنه و اگر به هوش نیومد، پزشک رو خبر کنیم.»
جونگکوک بیهوش و کاملاً بیصدا بود.
اما چیزی در فضا تغییر کرده بود.
رایحهی شکوفهی گیلاسش که معمولاً ظریف و کنترلشده بود، ناگهان از کنترلش خارج شد.
عطر شیرین شکوفهها در راهرو پیچید و لحظهبهلحظه شدیدتر شد.
مأمور ناخودآگاه چند قدم عقب رفت.
«قربان... رایحهشون—»
تهیونگ خودش متوجه شده بود.
چشمهای عسلیاش تیره شد.
«همه از اینجا خارج بشن.»
مأمور مکث کرد.
«اما قربان—»
«گفتم همه.»
افراد حاضر بلافاصله عقب رفتند.
تهیونگ کنار جونگکوک ماند.
او هنوز بیهوش بود.
موهایش روی صورتش ریخته بود و هیچ واکنشی به اطراف نداشت.
رایحهی شکوفهی گیلاس همچنان در فضا میپیچید.
تهیونگ فکاش را منقبض کرد.
این رایحه بیش از حد شدید بود.
نه فقط به خاطر شدت آن؛ بلکه چون برای نخستین بار، تهیونگ متوجه شد جونگکوک حتی در بیهوشی هم نمیتواند خودش را از چیزی که سالها پنهان کرده، محافظت کند.
تهیونگ آرام او را بلند کرد.
«پزشک رو خبر کنید.»
مأمور از پشت در جواب داد:
«چشم، قربان.»
تهیونگ به صورت بیهوش جونگکوک نگاه کرد.
«تو دقیقاً چی رو از همه پنهان کردی...؟»
جونگکوک جوابی نداد.
فقط رایحهی شکوفهی گیلاس همچنان در سکوت عمارت پخش میشد.
p13
جونگکوک قرص را با دست لرزان گرفت و خورد.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
پلکهایش سنگین شد.
تهیونگ متوجه تغییر حالتش شد.
«جونگکوک؟»
بدن جونگکوک شل شد و اگر دست تهیونگ پشت شانهاش نبود، روی زمین میافتاد.
مأمور با عجله جلو آمد.
«نترسید، قربان. این عادیه. احتمالاً به خاطر شدت درد و ضعف بدنشه.»
تهیونگ نگاه تندی به او انداخت.
«مطمئنی؟»
«بله، قربان. بهتره بذارید چند دقیقه استراحت کنه و اگر به هوش نیومد، پزشک رو خبر کنیم.»
جونگکوک بیهوش و کاملاً بیصدا بود.
اما چیزی در فضا تغییر کرده بود.
رایحهی شکوفهی گیلاسش که معمولاً ظریف و کنترلشده بود، ناگهان از کنترلش خارج شد.
عطر شیرین شکوفهها در راهرو پیچید و لحظهبهلحظه شدیدتر شد.
مأمور ناخودآگاه چند قدم عقب رفت.
«قربان... رایحهشون—»
تهیونگ خودش متوجه شده بود.
چشمهای عسلیاش تیره شد.
«همه از اینجا خارج بشن.»
مأمور مکث کرد.
«اما قربان—»
«گفتم همه.»
افراد حاضر بلافاصله عقب رفتند.
تهیونگ کنار جونگکوک ماند.
او هنوز بیهوش بود.
موهایش روی صورتش ریخته بود و هیچ واکنشی به اطراف نداشت.
رایحهی شکوفهی گیلاس همچنان در فضا میپیچید.
تهیونگ فکاش را منقبض کرد.
این رایحه بیش از حد شدید بود.
نه فقط به خاطر شدت آن؛ بلکه چون برای نخستین بار، تهیونگ متوجه شد جونگکوک حتی در بیهوشی هم نمیتواند خودش را از چیزی که سالها پنهان کرده، محافظت کند.
تهیونگ آرام او را بلند کرد.
«پزشک رو خبر کنید.»
مأمور از پشت در جواب داد:
«چشم، قربان.»
تهیونگ به صورت بیهوش جونگکوک نگاه کرد.
«تو دقیقاً چی رو از همه پنهان کردی...؟»
جونگکوک جوابی نداد.
فقط رایحهی شکوفهی گیلاس همچنان در سکوت عمارت پخش میشد.
- ۵۹
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط