پارت ۱ — اولین برخورد
پارت ۱ — اولین برخورد
ساعت نزدیک یازده شب بود.
خیابونهای خیس سئول زیر نور چراغها برق میزدن و صدای بارون هنوز آروم روی شیشههای ماشین میخورد.
جونگکوک سرش رو به شیشه تکیه داده بود و با بیحوصلگی به خیابون نگاه میکرد.
— «مطمئنی آدرس همینه؟»
راننده نگاهی به آینه انداخت.
— «بله آقا. ساختمون اصلی شرکت همینجاست.»
جونگکوک نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
امشب اصلاً قرار نبود اینجا باشه.
قرار بود بره خونه، دوش بگیره و بخوابه. نه اینکه ساعت یازده شب، با کت مشکی و صورتی که از خستگی درب و داغون شده، جلوی یه ساختمون عجیب و بیش از حد مجلل پیاده بشه.
در ماشین که باز شد، هوای سرد خورد توی صورتش.
چند ثانیه همونجا ایستاد.
ساختمون تقریباً خالی به نظر میرسید. فقط چراغ طبقه آخر روشن بود.
جونگکوک زیر لب گفت:
— «چه جای دلگرمکنندهای...»
وارد شد.
لابی ساکت بود. زیادی ساکت.
صدای قدمهاش روی کف مرمر میپیچید.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای مردی از پشت سرش اومد.
— «بالاخره اومدی.»
جونگکوک برگشت.
مردی چند متر دورتر ایستاده بود.
قد بلند، کت مشکی، موهای تیرهای که کمی روی پیشونیش ریخته بود و نگاهی که عجیبتر از چیزی بود که جونگکوک انتظار داشت.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «ما همدیگه رو میشناسیم؟»
مرد لبخند خیلی کوتاهی زد.
— «نه.»
— «پس چرا جوری حرف میزنی که انگار منتظرم بودی؟»
— «چون بودم.»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
— «خب... این جواب اصلاً عجیب نبود.»
مرد خندید.
— «جونگکوک، درسته؟»
جونگکوک نگاهش رو ریز کرد.
— «از کجا اسم منو میدونی؟»
— «اسم تو تنها چیزیه که دربارهات میدونم.»
— «و این قراره منو آروم کنه؟»
این بار مرد واقعاً خندید.
— «نه. فکر نکنم.»
جونگکوک دستهاش رو توی جیب پالتوش فرو کرد.
— «تو کی هستی؟»
مرد چند قدم جلو اومد.
حالا نور سقف روی صورتش افتاده بود.
— «تهیونگ.»
جونگکوک چند ثانیه بهش خیره شد.
— «فقط تهیونگ؟»
— «فعلاً.»
— «خیلی مرموزی.»
تهیونگ شونهای بالا انداخت.
— «تو هم زیادی سؤال میپرسی.»
— «چون هیچکس بهم نگفته چرا نصف شب منو کشونده اینجا.»
لبخند تهیونگ محو شد.
این بار جدی نگاهش کرد.
— «من خواستم بیای.»
— «برای چی؟»
تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آروم گفت:
— «چون یه چیزی درباره تو هست که باید خودم ببینمش.»
جونگکوک خندید، اما خندهاش بیشتر از روی تعجب بود.
— «خب، منو دیدی. حالا میتونم برم؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
— «هنوز نه.»
— «چرا؟»
— «چون تازه شروع شده.»
جونگکوک نمیدونست چرا، ولی همون لحظه برای اولین بار حس کرد شاید اومدن به این ساختمون، اونقدرها هم اتفاقی نبوده.
و چیزی که بیشتر از همه آزارش میداد این بود که...
دلش میخواست بدونه تهیونگ دقیقاً چی دربارهاش میدونه.
ساعت نزدیک یازده شب بود.
خیابونهای خیس سئول زیر نور چراغها برق میزدن و صدای بارون هنوز آروم روی شیشههای ماشین میخورد.
جونگکوک سرش رو به شیشه تکیه داده بود و با بیحوصلگی به خیابون نگاه میکرد.
— «مطمئنی آدرس همینه؟»
راننده نگاهی به آینه انداخت.
— «بله آقا. ساختمون اصلی شرکت همینجاست.»
جونگکوک نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
امشب اصلاً قرار نبود اینجا باشه.
قرار بود بره خونه، دوش بگیره و بخوابه. نه اینکه ساعت یازده شب، با کت مشکی و صورتی که از خستگی درب و داغون شده، جلوی یه ساختمون عجیب و بیش از حد مجلل پیاده بشه.
در ماشین که باز شد، هوای سرد خورد توی صورتش.
چند ثانیه همونجا ایستاد.
ساختمون تقریباً خالی به نظر میرسید. فقط چراغ طبقه آخر روشن بود.
جونگکوک زیر لب گفت:
— «چه جای دلگرمکنندهای...»
وارد شد.
لابی ساکت بود. زیادی ساکت.
صدای قدمهاش روی کف مرمر میپیچید.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای مردی از پشت سرش اومد.
— «بالاخره اومدی.»
جونگکوک برگشت.
مردی چند متر دورتر ایستاده بود.
قد بلند، کت مشکی، موهای تیرهای که کمی روی پیشونیش ریخته بود و نگاهی که عجیبتر از چیزی بود که جونگکوک انتظار داشت.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «ما همدیگه رو میشناسیم؟»
مرد لبخند خیلی کوتاهی زد.
— «نه.»
— «پس چرا جوری حرف میزنی که انگار منتظرم بودی؟»
— «چون بودم.»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
— «خب... این جواب اصلاً عجیب نبود.»
مرد خندید.
— «جونگکوک، درسته؟»
جونگکوک نگاهش رو ریز کرد.
— «از کجا اسم منو میدونی؟»
— «اسم تو تنها چیزیه که دربارهات میدونم.»
— «و این قراره منو آروم کنه؟»
این بار مرد واقعاً خندید.
— «نه. فکر نکنم.»
جونگکوک دستهاش رو توی جیب پالتوش فرو کرد.
— «تو کی هستی؟»
مرد چند قدم جلو اومد.
حالا نور سقف روی صورتش افتاده بود.
— «تهیونگ.»
جونگکوک چند ثانیه بهش خیره شد.
— «فقط تهیونگ؟»
— «فعلاً.»
— «خیلی مرموزی.»
تهیونگ شونهای بالا انداخت.
— «تو هم زیادی سؤال میپرسی.»
— «چون هیچکس بهم نگفته چرا نصف شب منو کشونده اینجا.»
لبخند تهیونگ محو شد.
این بار جدی نگاهش کرد.
— «من خواستم بیای.»
— «برای چی؟»
تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آروم گفت:
— «چون یه چیزی درباره تو هست که باید خودم ببینمش.»
جونگکوک خندید، اما خندهاش بیشتر از روی تعجب بود.
— «خب، منو دیدی. حالا میتونم برم؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
— «هنوز نه.»
— «چرا؟»
— «چون تازه شروع شده.»
جونگکوک نمیدونست چرا، ولی همون لحظه برای اولین بار حس کرد شاید اومدن به این ساختمون، اونقدرها هم اتفاقی نبوده.
و چیزی که بیشتر از همه آزارش میداد این بود که...
دلش میخواست بدونه تهیونگ دقیقاً چی دربارهاش میدونه.
- ۱.۶k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط