#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۰۷: جاسوسی ناموفق
جونگکوک چند ثانیه به تهیونگ خیره ماند.
بعد آهسته گفت:
— «جدی؟»
تهیونگ گلویش را صاف کرد و خیلی طبیعی قدمی جلو آمد.
— «خب…»
مکث کرد*
— «قبل از اینکه نتیجهگیری کنی، اجازه بده توضیح بدم.»
جونگکوک دست به سینه شد.
— «دارم گوش میکنم.»
تهیونگ با قیافهای کاملاً جدی گفت:
— «من اصلاً جاسوسی نمیکردم.»
چند ثانیه سکوت*
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «پس داشتی چی کار میکردی؟ تمرین قایمباشک؟»
تهیونگ لبخند زد.
— «در واقع… داشتم قدم میزدم.»
جونگکوک به ستون پشت سرش اشاره کرد.
— «پشت ستون؟»
تهیونگ بدون ذرهای خجالت گفت:
— «اون قسمت مسیر قدم زدنه که کمتر شناخته شده.»
جونگکوک پوزخند زد.
— «تو واقعاً افتضاحترین جاسوسی هستی که دیدم.»
تهیونگ دستش را روی سینهاش گذاشت.
— «اولاً من جاسوس نیستم.»
بعد با شیطنت گفت:
— «دوماً… صحنه قشنگی بود.»
جونگکوک چشمهایش را تنگ کرد.
— «کدوم صحنه؟»
تهیونگ خندید.
— «همون بوسهای که سوآ قبل از رفتن بهت زد.»
جونگکوک فوراً گفت:
— «تهیونگ.»
تهیونگ دو قدم عقب رفت.
— «باشه باشه! چیزی نگفتم.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
— «تو خیلی بیکار شدی.»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «جلسه لغو شد. سرگرمی هم نداریم.»
بعد با لبخند شیطنتآمیز پرسید:
— «ولی جدی… از کی اینقدر نرم شدی؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «من همیشه همینطور بودم.»
تهیونگ خندید.
— «نه، قبلاً نصف قصر ازت میترسید.»
جونگکوک آرام گفت:
— «الان هم میترسن.»
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— «جز سوآ.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما گوشه لبش کمی بالا رفت.
تهیونگ این را دید و لبخند زد.
بعد گفت:
— «خب، من میرم بخوابم قبل از اینکه تصمیم بگیری منو به جرم فضولی تبعید کنی.»
جونگکوک گفت:
— «فکر بدی نیست.»
تهیونگ خندید و در راهرو دور شد.
چند لحظه بعد سکوت دوباره به قصر برگشت.
جونگکوک هنوز همانجا ایستاده بود.
نگاهش برای لحظهای به در اتاق سوآ افتاد.
بعد آرام زیر لب گفت:
— «شب بخیر.»
و در راهروی آرام قصر دور شد.
[ادامه دارد...]
***
این پارت رو چون پارت قبلی کم بود بدون هیچ شرطی گذاشتم
خب...
شرایط پارت بعد:
44 لایک
25 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۱۰۷: جاسوسی ناموفق
جونگکوک چند ثانیه به تهیونگ خیره ماند.
بعد آهسته گفت:
— «جدی؟»
تهیونگ گلویش را صاف کرد و خیلی طبیعی قدمی جلو آمد.
— «خب…»
مکث کرد*
— «قبل از اینکه نتیجهگیری کنی، اجازه بده توضیح بدم.»
جونگکوک دست به سینه شد.
— «دارم گوش میکنم.»
تهیونگ با قیافهای کاملاً جدی گفت:
— «من اصلاً جاسوسی نمیکردم.»
چند ثانیه سکوت*
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «پس داشتی چی کار میکردی؟ تمرین قایمباشک؟»
تهیونگ لبخند زد.
— «در واقع… داشتم قدم میزدم.»
جونگکوک به ستون پشت سرش اشاره کرد.
— «پشت ستون؟»
تهیونگ بدون ذرهای خجالت گفت:
— «اون قسمت مسیر قدم زدنه که کمتر شناخته شده.»
جونگکوک پوزخند زد.
— «تو واقعاً افتضاحترین جاسوسی هستی که دیدم.»
تهیونگ دستش را روی سینهاش گذاشت.
— «اولاً من جاسوس نیستم.»
بعد با شیطنت گفت:
— «دوماً… صحنه قشنگی بود.»
جونگکوک چشمهایش را تنگ کرد.
— «کدوم صحنه؟»
تهیونگ خندید.
— «همون بوسهای که سوآ قبل از رفتن بهت زد.»
جونگکوک فوراً گفت:
— «تهیونگ.»
تهیونگ دو قدم عقب رفت.
— «باشه باشه! چیزی نگفتم.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
— «تو خیلی بیکار شدی.»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «جلسه لغو شد. سرگرمی هم نداریم.»
بعد با لبخند شیطنتآمیز پرسید:
— «ولی جدی… از کی اینقدر نرم شدی؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
— «من همیشه همینطور بودم.»
تهیونگ خندید.
— «نه، قبلاً نصف قصر ازت میترسید.»
جونگکوک آرام گفت:
— «الان هم میترسن.»
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— «جز سوآ.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما گوشه لبش کمی بالا رفت.
تهیونگ این را دید و لبخند زد.
بعد گفت:
— «خب، من میرم بخوابم قبل از اینکه تصمیم بگیری منو به جرم فضولی تبعید کنی.»
جونگکوک گفت:
— «فکر بدی نیست.»
تهیونگ خندید و در راهرو دور شد.
چند لحظه بعد سکوت دوباره به قصر برگشت.
جونگکوک هنوز همانجا ایستاده بود.
نگاهش برای لحظهای به در اتاق سوآ افتاد.
بعد آرام زیر لب گفت:
— «شب بخیر.»
و در راهروی آرام قصر دور شد.
[ادامه دارد...]
***
این پارت رو چون پارت قبلی کم بود بدون هیچ شرطی گذاشتم
خب...
شرایط پارت بعد:
44 لایک
25 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۳.۰k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط