Prt
Prt5
بادیگارد جونگ کوک:نه اینطور نیست من بادیگارد جونگ کوکی نیستم
ا.ت:مدرک دارم که هستی
بادیگارد جونگ کوک:اگه راست می گی بگو!
ا.ت:لباست شبیه بادیگار های آدم سلبریتی هستی و اسم اینکه بادیگارد جونگ کوک هستی نوشته
بادیگاردکوک:خیلی خوب خیلی خوب 👏تو بردی ولی تو باید با من بیای 😡
ا.ت:نه! من نمیام
بادیگار کوک: چرا تو با من میای
ا.ت:نگاه کن اگه زمین و آسمون به هم بخوره من نمیام
بادیگار جونگ کوک: خیلی خوب اگه تو اینطور می گی منم میگم باشه
بادیگار جونگ کوک ا.ت رو براید استایل می کنه و می ندازه اش داخل ماشین و بیهوشش می کنه و می برش
ویو ا.ت
وقتی بیدار شدم داخل یک اتاق تاریک بودم و روی یک صندلی نشسته بودم که دستا و پاهام رو بسته بودند که یک لحظه یک مرد اومدو برق رو روشن کرد دیدم اون داداش لنا بود
ا.ت:هی توی عوضی(بچه ها ببخشید که می گم فیکه دیگه)
کوک:عشقم تو نباید با شوهرت اینجوری حرف بزنی
ا.ت:من زن تو نیستم تازه من کار دارم میکنم منو آزاد کن
کوک:عزیزم برای شوهرت یکم وقت براش نمی ذاری
ا.ت:من زن تو نیستم و تو هم شوهر من نیستیییی(با داد و جیغ )
کوک:یک سیلی محکم میزنه به ا.ت و ا.ت بیهوش میشه.
ویو نامجون
همه داخل خونه کوک بودیم که صدای جیغ و داد میشنیدیم که صدای سیلی اومد بعد دیدیم کوک اومد
نامجون:کوک چیکار داری می کنی
کوک:برو با اعضا بالا ببین
ویو نامجون:رفتیم بالا برقا رو روشن کردیم دیدم کوک همون دختری که داخل کافه دیده دزدیده و بهش سیلی زده
بادیگارد جونگ کوک:نه اینطور نیست من بادیگارد جونگ کوکی نیستم
ا.ت:مدرک دارم که هستی
بادیگارد جونگ کوک:اگه راست می گی بگو!
ا.ت:لباست شبیه بادیگار های آدم سلبریتی هستی و اسم اینکه بادیگارد جونگ کوک هستی نوشته
بادیگاردکوک:خیلی خوب خیلی خوب 👏تو بردی ولی تو باید با من بیای 😡
ا.ت:نه! من نمیام
بادیگار کوک: چرا تو با من میای
ا.ت:نگاه کن اگه زمین و آسمون به هم بخوره من نمیام
بادیگار جونگ کوک: خیلی خوب اگه تو اینطور می گی منم میگم باشه
بادیگار جونگ کوک ا.ت رو براید استایل می کنه و می ندازه اش داخل ماشین و بیهوشش می کنه و می برش
ویو ا.ت
وقتی بیدار شدم داخل یک اتاق تاریک بودم و روی یک صندلی نشسته بودم که دستا و پاهام رو بسته بودند که یک لحظه یک مرد اومدو برق رو روشن کرد دیدم اون داداش لنا بود
ا.ت:هی توی عوضی(بچه ها ببخشید که می گم فیکه دیگه)
کوک:عشقم تو نباید با شوهرت اینجوری حرف بزنی
ا.ت:من زن تو نیستم تازه من کار دارم میکنم منو آزاد کن
کوک:عزیزم برای شوهرت یکم وقت براش نمی ذاری
ا.ت:من زن تو نیستم و تو هم شوهر من نیستیییی(با داد و جیغ )
کوک:یک سیلی محکم میزنه به ا.ت و ا.ت بیهوش میشه.
ویو نامجون
همه داخل خونه کوک بودیم که صدای جیغ و داد میشنیدیم که صدای سیلی اومد بعد دیدیم کوک اومد
نامجون:کوک چیکار داری می کنی
کوک:برو با اعضا بالا ببین
ویو نامجون:رفتیم بالا برقا رو روشن کردیم دیدم کوک همون دختری که داخل کافه دیده دزدیده و بهش سیلی زده
- ۷.۲k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط