{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وهيچكس نفهميد كه چه شدم

وهيچكس نفهميد كه چه شدم

نه ماه بودم ، نه خورشيد
اما هيچ دلى سراغ مرا از آسمان تنهايى اش نگرفت
گويى ابرها هيچ اند
و فقط ابرند و بايد ببارند
وتنها باريدم....

خسته ام.....
خسته از باريدن و تمام نشدن
خسته از بودن و نبودن.....
اما بايد رفت...

آنكه رفت ، رسيد.....
پس بايد رفت و رسيد..........
دیدگاه ها (۱۷)

رمان لونا و ویلیام قسمت ۵

دیدار باتو (part 2)

دلبر رئیس

بانیشخندی مهمان کردی باخودگفتم خواهم ماند تنها، خواهم زیست ...

کاش برای یک بار هم که شده محال ترین ها ممکن می شدندومن قدرتی...

کاش برای یک بار هم که شده محال ترین ها ممکن می شدندومن قدرتی...

صبح بود. ابرها هنوز نیامده بودند. رودخانه ای زیبا بالای افق ...

#خاطرات_خوب#عشق_ناب ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط