{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

the marriage of shadows

-----------------------------------
the marriage of shadows
-----------------------------------
☆PART:2★
__________________________________________________________________
"ویو تهیونگ"
'باورم نمیشه...هیچکس جرئت نداره باهام مخالفت کنه،ولی منم جرئت ندارم با پدرم مخالفت کنم...
داشتم زندگیمو میکردم،این همه تلاش کردم تا به پدرم ثابت کنم لیاقت شرکت و باندمون رو دارم،ولی میگه اگه این ازدواج رو قبول کنی،باند و شرکت رو میسپارم دستت!...همه‌ی زحماتم به باد رفت...
>تهیونگ؟،تهیونگ!(یکم بلند)
_چی؟
°همش داریم صدات میکنیم
_اها،نشنیدم
×حالت خوبه؟
_ها؟آره،آره
>قراره شب بریم خاستگاری،آماده باشین...
'با حرف پدرم لقمه پرید تو گلوم...
_اِمش(سرفه)اِمشب؟
>بله امشب
_یکم زود نیست(لبخند ضایع)
>نه،اتفاقا دیره...
_هوففف،باشه(کلافه)
×هی پسر،خودتو اذیت نکن،یکاریش میکنیم(آروم)
_امیدوارم(آروم)
-فلش فوروارد به شب-
"ویو کارینا"
'به خودم توی آینه نگاهی انداختم...باورم نمیشه که اینقدر زود دارم ازدواج میکنم،اونم با کسی که عاشقش نیستم...
^خانم،لطفا بیاین پایین،پدرتون صداتون میزنن...
+الان میام...
^(رفت)
+هوفف،کارینا،آروم باش،یکاریش میکنی(به خودش گفت)
'از پله ها پایین و به سمت پذیرایی رفتم و روی مبل تک نفره ای نشستم...
*ببین دخترم چقدر امشب خوشگل شده(لبخند)
&دخترم همیشه خوشگل بوده،امشب خوشگل تر شده(لبخند)
+با این کارا نمیتونین خَرَم کنید(سرد)
/جلوی مهمونا درست رفتار کن،باید این ازدواج خوب پیش بره(جدی)
'همه ساکت بودیم،ناگهان صدای زنگ در بلند شد...
'همه به سمت در رفتیم...
'با باز شدن در توسط خدمتکار‌ها،اول مردی
میانسال و کنارش هم خانمی میانسال وارد شدن،بعد از اونها هم دوتا پسر جذاب وارد شدن...
+خیلی جذابن،کدومشون قراره داماد باشه؟(تو ذهنش)
'همگی به سمت پذیرایی رفتیم و روی مبل ها نشستیم،روی یک مبل سه نفره من و مادرم و پدرم نشسته بودیم،کنار پدرم مبل تک نفره بود که پدربزرگ نشسته بود،و کنار من مبل دو نفره بود که خانم و آقاعه نشسته بودن،روبه رومون هم روی یک مبل سه نفره‌ی دیگه،اون دوتا پسرا نشسته بودن...
'همه درحال صحبت بودن،فقط منو اون پسرا ساکت بودیم و هر از گاهی هم باهم چشم تو چشم میشدیم...
/خب،وقتشه عروس و داماد آینده برن باهم صحبتاشونو بکنن(لبخند)
+بهر حال باید ازدواج کنیم،صحبت که تاثیری نداره(تو ذهنش)
'بعد از حرف پدر بزرگ،بلند شدم که یکی از پسرا که از نظرم جذاب تر بود،بلند شد...
'تعظیم کردم و به سمت اتاقم رفتم،پسره هم درحالی که دستاش توی جیبش بودن دنبالم راه افتاد...

-ادامه دارد...-
------------------------------------------------------------------------------------------
=برای پارت بعد،۵ لایک=
------------------------------------------------------------------------------------------
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
دیدگاه ها (۲)

-----------------------------------the marriage of shadows--...

-----------------------------------the marriage of shadows--...

-----------------------------------the marriage of shadows--...

-----------------------------------the marriage of shadows--...

[♡part²⁴♡]ویوی الیناوطسط غذا خوردن بودیم که صدای گلوله بلند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط