{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امن ترین خطر

«امن ترین خطر »
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟖
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚

جمله «می‌ره» مثل بمب در سالن ترکید.

«تو ازش خوشت اومده، نه؟»

سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. آیلین حس کرد قلبش برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد. نگاهش ناخودآگاه به سمت جونکوک چرخید تا واکنشش را ببیند.

صورت جونکوک مثل سنگ، بی‌حرکت بود. نه اخمی، نه لرزشی در نگاهش. اما دستش که هنوز بازوی آیلین را گرفته بود، کمی بیشتر فشار داد. فشاری که بوی تملک می‌داد، نه لزوماً محبت.

جونکوک با صدایی که از شدت سردی به یخ می‌زد، گفت:
«چرندیاتت تموم شد؟»

می‌ره خنده کوتاهی کرد. چشمانش هنوز برق شیطنت داشت.
«اوه، کوکی... تو هیچ‌وقت بلد نبودی دروغ بگی. حداقل نه به من.»

او یک قدم به جونکوک نزدیک‌تر شد، آنقدر نزدیک که نوک کفش‌هایشان به هم می‌خورد. صدایش را پایین آورد، اما آیلین هنوز می‌توانست بشنود:
«یادت نره ما کی هستیم. آدم‌هایی مثل ما... اجازه ندارن چیزی رو دوست داشته باشن. چون اولین چیزی که دشمنات ازت می‌گیرن، همون چیزیه که بهش علاقه داری.»

نگاهش برای لحظه‌ای به آیلین برگشت، نگاهی که بوی مرگ می‌داد.
«و من نمی‌خوام ببینم که تو ضعیف شدی.»

جونکوک بازوی آیلین را رها کرد و یقه‌ی پالتوی می‌ره را گرفت و او را کمی عقب کشید.
«دیگه کافیه. اینجا خونه‌ی منه، نه زمین بازی تو. یونگی!»

یکی از مردهای مورد اعتماد جونکوک سریع جلو آمد.
«بله قربان؟»

«می‌ره رو ببر به عمارت غربی. تا وقتی که تکلیف اون تیراندازی روشن نشده، حق نداره از اونجا خارج بشه. نگهبان‌ها رو هم دوبرابر کن.»

لبخند از روی لب‌های می‌ره محو شد.
«داری منو زندانی می‌کنی؟»

جونکوک سرد نگاهش کرد.
«دارم ازت محافظت می‌کنم. مگه همینو نمی‌خواستی؟»

می‌ره چند لحظه به او خیره ماند. بعد نگاهی به آیلین انداخت، نگاهی که می‌گفت این بازی هنوز تمام نشده است. او بدون حرف دیگری، همراه یونگی از سالن خارج شد.

وقتی صدای قدم‌هایشان دور شد، آیلین تازه توانست نفس راحتی بکشد. اما جو سنگین سالن هنوز از بین نرفته بود. جونکوک پشتش به او بود و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود.

آیلین آرام پرسید:
«راست می‌گفت؟»

جونکوک بدون اینکه برگردد، گفت:
«چی رو؟»

آیلین کمی جلوتر رفت. صدایش کمی می‌لرزید.
«اینکه... آدم‌هایی مثل شما نباید کسی رو دوست داشته باشن؟»

جونکوک بالاخره برگشت. چشمانش خسته و تیره به نظر می‌رسیدند. او چند قدم به سمت آیلین برداشت و او را بین خودش و ستون بزرگ سالن محصور کرد.

دستش را کنار سر آیلین روی ستون گذاشت و کمی خم شد.
«تو این دنیا، دوست داشتن یعنی دادنِ یه اسلحه به دستِ دشمنت. یعنی بهشون بگی دقیقاً کجا رو باید نشونه بگیرن تا قلبت از کار بیفته.»

آیلین نفسش را در سینه حبس کرد. فاصله آن‌ها آنقدر کم بود که می‌توانست گرمای نفس‌های او را حس کند.
«پس... تو از کسی خوشت نمیاد؟»

جونکوک لحظه‌ای به لب‌های آیلین خیره شد. نگاهش از آن حالت سنگی خارج شده و چیزی شبیه به عطش یا شاید درد در آن موج می‌زد.

او خیلی آرام، طوری که انگار دارد رازی را فاش می‌کند، زمزمه کرد:
«من یاد گرفتم چطور اسلحه رو از بقیه بگیرم، آیلین. اما...»

انگشت شستش را خیلی نرم روی گونه آیلین کشید.
«اما تو داری کاری می‌کنی که دلم بخواد خودم اسلحه رو بدم دستت.»

قبل از اینکه آیلین بتواند واکنشی نشان دهد، صدای زنگ موبایل جونکوک این لحظه را شکست. جونکوک با حرص از او فاصله گرفت و گوشی را از جیبش درآورد.

با دیدن نام روی صفحه، اخمش غلیظ‌تر شد.
«جونگ‌هو...» (برادر ناتنی آیلین)

او تماس را وصل کرد و فقط گفت: «بگو.»

لحظاتی بعد، رنگ از روی صورت جونکوک پرید. او با ناباوری به آیلین نگاه کرد و رو به گوشی گفت:
«چی؟ کِی این اتفاق افتاد؟»

آیلین با نگرانی پرسید: «چی شده؟ جونکوک؟»

جونکوک گوشی را قطع کرد و با صدایی که حالا پر از اضطراب بود، گفت:
«برادرت... جونگ‌هو... تصادف کرده. حالش وخیمه و دارن می‌برنش اتاق عمل.»

قلب آیلین فرو ریخت. با اینکه برادرش او را به اینجا فرستاده بود، اما باز هم تنها خانواده‌اش بود.

جونکوک ادامه داد:
«اما مسئله این نیست... جونگ‌هو قبل از بیهوشی فقط یه جمله گفته...»

آیلین با صدای لرزان پرسید: «چی؟»

جونکوک مکث کرد و بعد گفت:
«گفته که تصادف نبوده. گفته که می‌ره... می‌ره پشتِ این قضیه‌ست.»



لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲۰)

«امن ترین خطر »𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚 چند ثانیه، آیلین فقط به جو...

«امن ترین خطر»𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟎𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚پارت ۱۱ «وقتی مرگ نزدیک می...

«امن ترین خطر »𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟕𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚فضای سالن سنگین شده بود.هیچ...

فالووووhttps://wisgoon.com/richard.7

«امن ترین خطر »𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟑𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚بارون آروم روی شیشه‌های بلن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط