{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادمه وقتـــــــــی بچه بودمبعضی وقت ها بابامو نگاه میـــ

یادمه وقتـــــــــی بچه بودمبعضی وقت ها بابامو نگاه میـــــکردم که ساعت ها با دستمشغول جمع کردن آشـــــــغالای ریزی بودکه روی فـــــــرش ریخته بودمن حسابی به این کـــــــــارش میخندیدم چـــــــــون ما هم جـــــــارو داشتیمهم جارو برقــــــــیتا ……..چند وقت پیــــــــش داشتم با خودمفکر میکردم که چجــــــــــوری مشکلاتمو حل کنمیهو یه خــــــودم اومدم دیدمکه یه عالمه آشغال از روی فرش جـــــــــلوی خودم جمع کردم
دیدگاه ها (۲)

هیچے نیستَم حَتے اونقدَر 'مرد' نیستَمڪِھ عاشِقمَ بشےامّا ڪاش...

دلــــــــــم برا روزایی که نمیشناختمت تنگ شده!!!روزایی که ب...

دیگه دخمل خوبی شدم :-)پستامو ببین :-)

رمان آغوشی از جنس خطر پارت ششم ۶

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

یه تکپارتیییی از شوگا به قلم لینا؟:)ساعت از سه شب گذشته و سک...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 204♡⁠。⁠)نفس پرد...

Do I love him, or do I hate him?p:³رفتم جلوی در مهد کودک تا ...

رمان عشق و انتقام

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پنجم 5

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷³جیمین با عجله وارد کلاس شد. نفسنفس میزد و موها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط