یادمه وقتـــــــــی بچه بودمبعضی وقت ها بابامو نگاه میـــ
یادمه وقتـــــــــی بچه بودمبعضی وقت ها بابامو نگاه میـــــکردم که ساعت ها با دستمشغول جمع کردن آشـــــــغالای ریزی بودکه روی فـــــــرش ریخته بودمن حسابی به این کـــــــــارش میخندیدم چـــــــــون ما هم جـــــــارو داشتیمهم جارو برقــــــــیتا ……..چند وقت پیــــــــش داشتم با خودمفکر میکردم که چجــــــــــوری مشکلاتمو حل کنمیهو یه خــــــودم اومدم دیدمکه یه عالمه آشغال از روی فرش جـــــــــلوی خودم جمع کردم
- ۱.۱k
- ۱۸ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط