❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 204♡。)
نفس پردردی کشیدم و رفتم روبروش سرم رو روی سینه اش گذاشتم و گفتم : این همه نفرت جولي به من از کجا میاد؟
کمرم رو گرفت و گفت : گاهي ادما اونقدر نفرت توي دلشون دارن که مهم نیست و حتی معلوم نیست اون نفرت از کي و چيه..
فقط برای تخلیه خودشون به اولین موجود دور و بر چنگ میزنن و تمام خشمشون رو سرش خالی میکنن.. باغم گفتم : چرا من؟
کمرم رو نوازش کرد و گفت : میدونم رفتارش وحشیانه و دور از ادبه..
برخورد تو و حتي چكات رو تحسين میکنم.. حقش بود. به وقتش بیشتر از دوتا چك حقشه ولي درد بزرگي تو دلشه که با عقده و کثافت و خشم قاطي شده.
-من ازش ناراحت نیستم میدونم از دست دادن
پدر و اگه برادر يعني چي.
پدر و برادر ادم بدترین ادم روي زمینم باشن باز پدر و برادرشن.حالا بماند که پدرش یه فرشته بود. به هر حال من دردشو میفهمم..
روي موهام رو بوسید و گفت : خیلی خوبه مهربونم.. ولش کن بیا بریم ناهار که حسابي گشنمه..
و راه افتاد. ریز خندیدم و راه افتادم.
با فاصله کمی از هم رفتیم داخل سالن غذاخوري نگاه نگران و مشوش بابا و نگاه دین عصبي میگفت
مامان بهشون گفته. اروم نشست
بابا نگران گفت :خوبي؟
لبخند نرمی زدم و گفتم : بله...خوبم...
دين عصبي گفت : جولي دیگه داره شورش رو در میاره..میدونم چجوري ادبش کنم.
خشن سمت در رفت سریع بلند شدم
و گفتم : نه...لطفا...
نگام کرد. که ادامه دادم : اون داغ داره، ناراحته من درکش میکنم..
لطفا... بذارین خودم مشکلم رو باهاش حل کنم.
همه ناراحت نگام کردن نشستم
و سعی کردم بي تفاوت غذامو بخورم
ولي صدام لرزید و گفتم : فک نمیکردم برگشتم اینجوری باشه..فك میکردم
همه کسایی که عاشقشونم منتظر من . ..
سر بلند کردم و نگاه ریزي به جونگکوک انداخت
و گفتم : ولی مردي که عاشقش بودم منو خائن به قلب و غرورش میدونست..
جونگکوک دستش رو مشت کرد
(。♡part 204♡。)
نفس پردردی کشیدم و رفتم روبروش سرم رو روی سینه اش گذاشتم و گفتم : این همه نفرت جولي به من از کجا میاد؟
کمرم رو گرفت و گفت : گاهي ادما اونقدر نفرت توي دلشون دارن که مهم نیست و حتی معلوم نیست اون نفرت از کي و چيه..
فقط برای تخلیه خودشون به اولین موجود دور و بر چنگ میزنن و تمام خشمشون رو سرش خالی میکنن.. باغم گفتم : چرا من؟
کمرم رو نوازش کرد و گفت : میدونم رفتارش وحشیانه و دور از ادبه..
برخورد تو و حتي چكات رو تحسين میکنم.. حقش بود. به وقتش بیشتر از دوتا چك حقشه ولي درد بزرگي تو دلشه که با عقده و کثافت و خشم قاطي شده.
-من ازش ناراحت نیستم میدونم از دست دادن
پدر و اگه برادر يعني چي.
پدر و برادر ادم بدترین ادم روي زمینم باشن باز پدر و برادرشن.حالا بماند که پدرش یه فرشته بود. به هر حال من دردشو میفهمم..
روي موهام رو بوسید و گفت : خیلی خوبه مهربونم.. ولش کن بیا بریم ناهار که حسابي گشنمه..
و راه افتاد. ریز خندیدم و راه افتادم.
با فاصله کمی از هم رفتیم داخل سالن غذاخوري نگاه نگران و مشوش بابا و نگاه دین عصبي میگفت
مامان بهشون گفته. اروم نشست
بابا نگران گفت :خوبي؟
لبخند نرمی زدم و گفتم : بله...خوبم...
دين عصبي گفت : جولي دیگه داره شورش رو در میاره..میدونم چجوري ادبش کنم.
خشن سمت در رفت سریع بلند شدم
و گفتم : نه...لطفا...
نگام کرد. که ادامه دادم : اون داغ داره، ناراحته من درکش میکنم..
لطفا... بذارین خودم مشکلم رو باهاش حل کنم.
همه ناراحت نگام کردن نشستم
و سعی کردم بي تفاوت غذامو بخورم
ولي صدام لرزید و گفتم : فک نمیکردم برگشتم اینجوری باشه..فك میکردم
همه کسایی که عاشقشونم منتظر من . ..
سر بلند کردم و نگاه ریزي به جونگکوک انداخت
و گفتم : ولی مردي که عاشقش بودم منو خائن به قلب و غرورش میدونست..
جونگکوک دستش رو مشت کرد
- ۱.۲k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط