گنجشکي به خدا گفت؟ لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگيم سر پن
گنجشکي به خدا گفت؟ لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگيم سر پناه بي کسيم بود، طوفان تو آن را از من گرفت! کجاي دنياي تورا گرفته بودم؟... خدا درجواب گفت: ماري در راه لانه ات بود تو خواب بودي باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تواز کمين مار پر گشودي. چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنيم برخواستي... مردي در حالي که به قصرها و خانه هاي زيبا مينگريست به دوستش گفت: وقتي اين همه اموال رو تقسيم ميکردن ما کجا بوديم. دوست او دستش رو گرفت و به بيمارستان برد و گفت.: وقتي اين بيماريها رو تقسيم ميکردن ما کجا بوديم!!!! خدايا واسه داده ها و نداده هات شکر... اول اينکه بر جمال و آل محمد يه صلوات بلند بفرست.
يک ذهن آرام..... يک تن سالم...... يک خواب شيرين.... يک خيال راحت... يک روز قشنگ..... يک خبر خوش...... يک خوشي از ته دل.... نصيب همه دوستاي عزيزم کن.... آمين
يک ذهن آرام..... يک تن سالم...... يک خواب شيرين.... يک خيال راحت... يک روز قشنگ..... يک خبر خوش...... يک خوشي از ته دل.... نصيب همه دوستاي عزيزم کن.... آمين
- ۴۵۶
- ۳۰ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط