سلام جوجو های خالح سانیح
سلام جوجو های خالح سانیح🤏🐥✨️🤡
چطورید؟؟؟🤓💪
اومدم با سایه های از یاد رفته🎀🤓💪
فصل هشتم: عمارت گل سرخ
طبق آنچه در نامه نوشته بودند، یک ربع پیش از ساعت نه از خانه بیرون زدیم. مسیر عمارت کمی خارج از شهر بود و حدود پانزده دقیقه طول کشید تا به آن برسیم. مثل همیشه هیدویی پشت فرمان نشست و برای بار هزارم بحث تکراریاش را پیش کشید:
«چرا هنوز رانندگی بلد نیستی؟»
جوابی ندادم و سکوت کردم. او هم بعد از چند لحظه آرام شد.
کمکم آجرهای خاکستری عمارت سهطبقهی گل سرخ از دور نمایان شدند. نزدیکتر که شدیم، بوتههای گل سرخ از دیوار شمالی بیرون زده بودند و رنگ سرخشان در میان سنگهای خاکستری میدرخشید. ناخودآگاه لبخند کوچکی روی لبم نشست؛ میدانستم هیدویی انتظار چنین جایی را نداشت. برای او، من همیشه همان مرد ساکن یک آپارتمان کوچک پر از کتاب بودم، نه کسی که در چنین عمارت اشرافیای بزرگ شده باشد.
وقتی وارد حیاط شدیم، نگاه هیدویی روی نمای ساختمان قفل شد. با هیجان گفت:
«اینجا من رو یاد عمارت آقای کریون توی باغ مخفی میاندازه.»
نمیتوانستم انکار کنم؛ تشبیهش درست بود. عمارت گل سرخ همانقدر پررمز و راز بود.
دست در دست هم وارد تالار اصلی شدیم. مادرم، نریسا گاراده، با لبخند مادرانه و چشمان مرموزش به استقبالمان آمد. پشت سرش سیریوس و مورینا، خواهر و برادر بزرگترم، ایستاده بودند. در کنارشان هانسل و گرتل، دوقلوهای چهار سالهی خانواده، با کنجکاوی کودکانه به ما نگاه میکردند.
و بعد، پدرم. با چهرهی همیشه سرد و نگاه سنگینش پشت میز نشسته بود. همان نگاهی که همیشه مرا از این خانه فراری میکرد؛ نگاهی که انگار میگفت من هرگز بخشی از این خانواده نیستم.
مهمانی آرام پیش رفت. معرفیها، گفتوگوهای کوتاه، و لبخندهای رسمی. همهچیز قرار بود بیدردسر تمام شود.
اما در راه بازگشت، حرفهای هیدویی همهچیز را تغییر داد...
جوجو
ها
خالح
سانیح
را
دوست
دارند
اگر
میخواهید
جوجو
باشید
خالح
سانیح
را
دنبال
کرده
و
دوست
بدارید
با
تشکر
بای
چطورید؟؟؟🤓💪
اومدم با سایه های از یاد رفته🎀🤓💪
فصل هشتم: عمارت گل سرخ
طبق آنچه در نامه نوشته بودند، یک ربع پیش از ساعت نه از خانه بیرون زدیم. مسیر عمارت کمی خارج از شهر بود و حدود پانزده دقیقه طول کشید تا به آن برسیم. مثل همیشه هیدویی پشت فرمان نشست و برای بار هزارم بحث تکراریاش را پیش کشید:
«چرا هنوز رانندگی بلد نیستی؟»
جوابی ندادم و سکوت کردم. او هم بعد از چند لحظه آرام شد.
کمکم آجرهای خاکستری عمارت سهطبقهی گل سرخ از دور نمایان شدند. نزدیکتر که شدیم، بوتههای گل سرخ از دیوار شمالی بیرون زده بودند و رنگ سرخشان در میان سنگهای خاکستری میدرخشید. ناخودآگاه لبخند کوچکی روی لبم نشست؛ میدانستم هیدویی انتظار چنین جایی را نداشت. برای او، من همیشه همان مرد ساکن یک آپارتمان کوچک پر از کتاب بودم، نه کسی که در چنین عمارت اشرافیای بزرگ شده باشد.
وقتی وارد حیاط شدیم، نگاه هیدویی روی نمای ساختمان قفل شد. با هیجان گفت:
«اینجا من رو یاد عمارت آقای کریون توی باغ مخفی میاندازه.»
نمیتوانستم انکار کنم؛ تشبیهش درست بود. عمارت گل سرخ همانقدر پررمز و راز بود.
دست در دست هم وارد تالار اصلی شدیم. مادرم، نریسا گاراده، با لبخند مادرانه و چشمان مرموزش به استقبالمان آمد. پشت سرش سیریوس و مورینا، خواهر و برادر بزرگترم، ایستاده بودند. در کنارشان هانسل و گرتل، دوقلوهای چهار سالهی خانواده، با کنجکاوی کودکانه به ما نگاه میکردند.
و بعد، پدرم. با چهرهی همیشه سرد و نگاه سنگینش پشت میز نشسته بود. همان نگاهی که همیشه مرا از این خانه فراری میکرد؛ نگاهی که انگار میگفت من هرگز بخشی از این خانواده نیستم.
مهمانی آرام پیش رفت. معرفیها، گفتوگوهای کوتاه، و لبخندهای رسمی. همهچیز قرار بود بیدردسر تمام شود.
اما در راه بازگشت، حرفهای هیدویی همهچیز را تغییر داد...
جوجو
ها
خالح
سانیح
را
دوست
دارند
اگر
میخواهید
جوجو
باشید
خالح
سانیح
را
دنبال
کرده
و
دوست
بدارید
با
تشکر
بای
- ۲.۸k
- ۱۹ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط